
روزگاری قصه بدون یکی بود یکی نبود قصهی شب نبود. حکایت جن و پری دلدادگی حسنکچل و دختر چهل گیسو زال و رودابه بیژن و منیژه رستم و سهراب قصه بود. داستانها به دارازنای شب روده دراز بودند. تو با هر کلام مادربزرگ در جنگل عجایب، آسمان خدایان، دریای پریدریایی، رویا زده گم میشدی. شبگاهی که نرسیدن کلاغ به خانه از تلخی به سر رسیدن قصه نمیکاست.
زندگیها که سرعت گرفت. جهانها که نزدیک شد. طبیعتها که با جان شد. فهمها که حجیم شد. داستانهای مینیاتوری سکه فرصت شد. قصههایی آنقدر قناعتواژه که شروع نشده، به کاغذ ظاهری تمام گیرد. در پایانِ داستان کلاغی در کار نباشد. واقعیت را توی صورت خیالت بزند. گاهی هم مرزشکنانه دنیاها را درهم ریزد. هر بار با شگفتی غیرقابل انتظاری عنان اسب ذهنات را به دست گیرد. تا مدتها مدتها مدتها طولانیتر از هر داستانی با تو زیست کند. عشقهای بیفرجام، خیانتهای پنهان، دلتنگیهای پهن، محاسبات کمحساب، تیرهای پُر احساس، دوستداشتنهای عوضی، شعرهای بیاتفاق، بغضهای شیدایی و برفهای مشتری.