داستانک «مجنون»
داستانک «شولاپوش» در سمت تاریک حیاط شب ایستاده بود. کلاه بر سر کشیده، عصا به...
داستانک «نکن نزن نخوان»
داستانک «نکن نزن نخوان» «سمج» گفت به روشنی زیاد داشت. لبانش را دوختند. سمج بود....