از سوراخِ در، تا لابه‌لای دل آدمی

مهم نیست این جنس نوشتار را با چه اسمی بشناسید—داستانک، داستان کوتاهِ کوتاه، خرده‌داستان، مینیمال، برق‌آسا یا هر نام دیگری. آن‌چه مهم است، این است که از لحظه‌ای که چشم‌تان به آغاز داستان می‌افتد، تا پایان، تمام‌قد شما را با خود می‌برد. همچون سُرسُره‌ای رنگی، که با سبکبالی می‌لغزید و در انتها، با غافلگیری‌ای شیرین یا تلخ، لبخند یا بهتی جاودان، تمام می‌شود.

کتاب «از سوراخ در» نوشته‌ی فاطمه بن محمود، نویسنده و شاعر تونسی و ترجمه‌ی رحیم فروغی است. این کتاب به‌همراه مجموعه‌ی دیگرش، «جنگل در خانه»، در یک مجلد منتشر شده‌ است. داستانک‌های این کتاب در مورد انسان‌اند: انسانی تنها، دربند، مهاجر، زن، نویسنده، متعارض، فقیر، عاشق، بی‌پناه. انسانی که می‌خواهد آزاد باشد اما بندهایش از جنس خیال و واقعیت است.

داستان کتاب:

کتاب با داستان «کوچ» آغاز می‌شود؛ ماجرای آدمی که از وطنش بیزار است اما نمی‌تواند بی‌وطن جایی برود. در «ناکامی»، با طعنه‌ای تلخ، به ادیبان ناکام می‌پردازد که شاعر نشدند و انتقامش را از شاعران واقعی می‌گیرند. داستانک «هنرمند» شرحی‌ست رویایی و تلخ از گرسنگی و خیال. در «عاشق» عشق همچون جوهری ازلی جریان دارد. چند داستانک، نویسنده را خودِ داستان می‌داند و برخی دیگر، در سکوت‌ها، پنجره‌ها، بالکن‌ها و نگاه‌های نادیده مانده، انتظار و عشق‌های بی‌پاسخ را مرور می‌کنند.

در داستانک «انتظار»، دختر جوانی در بالکن ایستاده، چشم‌به‌راه نگاه مردی‌ست که نمی‌بیندش. و مردی دیگر، پایین کوچه، چشم‌به‌راه همان دختری‌ست که هیچ‌گاه نخواهد دیدش. حلقه‌ی بسته‌ی عشق‌های نادیده.

امضای «فاطمه بن محمود» در تمام داستانک‌ها مشهود است؛ نویسنده‌ای که نتوانسته یا نخواسته بدون احساس بنویسد. او از حسرت آزادی در داستان‌هایی مانند «پرندگان»، «وقتی بزرگ شوم»، «شب» و «آزادی» می‌نویسد و به شب می‌گوید:

هی شب، کمی خودت را کنار بکش. می‌خواهیم روشنایی صبح را ببینیم.

از کودک و رؤیا، از رمضان و خنده‌های تلخ، از شیخ مکتب و ذرت‌های ریخته روی زمین. دنیایی موجز اما پر معنا.

در «جنگل در خانه»، اما راوی حیوانات‌اند. داستان‌ها عنوان ندارند، فقط شماره دارند؛ از یک تا پنجاه. از چشمان یک سگ، سوسک، گربه، کرم و ماهی، زندگی انسان‌ها را می‌بینیم؛ خیانت، قفس، ادعای آزادی، سنگ‌اندازی به پرنده‌ها، نفرت از حشرات. و پرسش‌هایی ساده اما بنیادی:

آدم‌ها موجودات عجیبی هستند. از آزادی زیاد لذت می‌برند، اما به زندانی کردن من در قفس خرسندند.

در میان این داستان‌ها، گاهی لبخندی می‌زنید، گاهی درنگی می‌کنید. بعضی وقت‌ها هم داستانی آن‌قدر در ذهنتان می‌ماند که برمی‌گردید و دوباره می‌خوانیدش. مثل این داستانک:

شب عید
فردا عید است. ایستگاه‌های قطار پر از جنب‌وجوش‌اند. همه در تکاپوی برگشتن‌اند. اما او که کسی چشم‌به‌راهش نبود، با دل شکسته‌ای به خانه برگشت، چمدان بست، دوباره به ایستگاه برگشت و میان قطارها پرسه زد. شب که رسید، خسته بود؛ اما خوشحال. می‌خواست بازگردد به خانه‌اش، به تنهایی‌اش، به کتاب‌هایش، به برگه‌های سفیدش.

دکتر‌محمود جاوید

پنجم دی ۱۴۰۱– تهران

 

شاید با هم دوست شوید:

فیلم افسانه هزار و نهصد، از دیدن پایانش حالم بد می‌‌شود

پارادوکس استاک دیل و من: تلاش دم دست، امید به دور دست

مواظب بزرگ‌ترها باشید، مرگ را می‌فهمند