آزمایشگاه نوشت ۳
آزمایشگاهنوشت داستان زندگی آدمهایی است که بیماری، جانِ خوشبختی را بیرحمانه از تن و روح آنها کشیده است. آزمایشگاهنوشت شاید خیالی واقعی است از مرگ، دوستی و عطش زندگی.
«بیژن»
گفت دکتر جواب آزمایشهایم را ببین، بگو زنده میمانم.
مردی ۴۹ ساله بود. تیشرت مشکی آستین کوتاه پوشیده بود. موهای یکدست سپید که از جلوی سرش ریخته بود.
گفتم، مُنَجِم مرگ نیستم. فقط میتوانم بگویم نتیجهی آزمایشهایت در محدوده طبیعی است یا خیر.
گوشاش با من نبود.
-خودم میدانم، کبدم داغان است. هر شب مشروب میخورم سنگین. ویسکی. ودکا. عرق سگی دستساز. کارخود خودم. یک روز صبح که از خواب بیدار شدم، حوصله هیچ کاری نداشتم. ۳۰ تا قرص فلوکستین را یکجا بالا انداختم. نمردم. نگاه نکن میخندم، از درون خیلی خیلی داغانم. از زنم جدا شدم. یکسال یا شایدم بیشتر. برای شما فرقی میکند؟
گفتم، خیر.
– دوستش داشتم. خیانت کردم. یکبار. حالا تو بگو چند بار. چه فرقی میکند. فهمید. رفت. الان دوست دختر دارم. دوست دختر ۱۸ ساله. باور میکنی؟ میمیرد برایم. گفتی مردنیام؟
یازدهم مرداد ۱۴۰۳– تهران
«اکبر»
کاسب بازاری است. سبیل و موهای سپید. عکس دوران جوانیهایش را روی موبایل نشانم میدهد. معلوم است یک زمانی برای خودش بزن بهادری بوده است. دیابت پیشرفته دارد. با مجتبی–پسرش– برای آزمایش قند آمدهاست. مجتبی هم دیابتی است. سی سالی دارد. لاغر با قد متوسط. سمت راست صورتش نزدیکیهای چشم همانطرف، کمی نامیزان است. حرف نمیزند. به نظرم رسید توی سایهی پدرش، فضایی برای نفس کشیدن ندارد.
–رعایت نمیکند، دکتر. بردمش دیروز مرکز دیابت. گفتم بیخیال قرص. برایش انسولین بنویسید. جلوی خودش میگویم. قول دادم اگر قندش را پایین بیاورد، برایش زن بگیرم. یک آپارتمان هم بخرم، بزنم به نامش.
مجتبی را دیدم که لبهایش را ورچید. حُزن نگاهش را پر کرد.
گفتم، اکبرخان، مجتبی بزرگ شده، بچه مدرسهای نیست که به او بگویی، اگر نمره بیست بگیری، شاگرد اول شوی، برایت آخر سال دوچرخه میخرم. به جایش تصمیم نگیر. اجازه بده مستقل باشد، خودش میتواند قندش را کنترل کند. آپارتمان بخرد. ازدواج کند. به نظرم، او فقط نیاز دارد، باورش کنید.
مجتبی سرش را بالا کرد. با لهجهی خفه و آشنای تهرانیاش گفت، بابا، گوش کن.
سیویکم تیر ۱۴۰۳– تهران
.
«رویا»
روسری زیبایی با نوار سرتاسری قرمز–سبز در حاشیه به سر داشت. ۴۵ ساله بود. مادرش از عوارض دیابت مرده بود، ۷ ماه پیش. دفعهی چندم بود که در این چند ماه برای آزمایش قند مراجعه میکرد. طراحی و نقاشی را کنار گذاشته بود.
–همهاش نگرانم. مرتب گوشی را چک میکنم، بیصدا نشده باشد. فکر میکنم هر لحظه موبایل زنگ میخورد، خبر مرگ یکی از عزیزانم را میدهند. نمیخواهم کور بشوم. انگشتهای پاهایم را قطع کنند.
قند نداشت. توی چرخهی تنهایی، ترس از دیابت داشتن گیر افتاده بود.
گفتم، مادر را با محبتهایش به خاطر بیاور. قرار نیست تو تکرار دردهای او باشی. نیاز نیست هی آزمایش بدهی. خودت حواسات نیست. از ترس مریضی، شیرجه زدی وسط استخر توهم بیماری. زودتر، دوباره دست به قلم شو. پنجرهی شادی روی دیوارهای تنهاییات طرح بزن.
سیام تیر ۱۴۰۳– تهران
.
«حسین»
پیراهن سیاه پوشیده بود، نذر مادرش بود. ناراحتی پروستات داشت. جواب آزمایش را که گرفت، احساس کردم میخواهد چیزی بگوید. نگفت، رفت. از دم در برگشت.
آقای دکتر، جواب آزمایشام خوب بود؟ هنوز میتوانم کار کنم؟ میدانید از ۱۶ سالگی کار کردم. چند سال است که فقط یکماه محرم کار میکنم. توی هیات. الان درست ۶۸ سالم است. سنی ندارم. میتوانم کار کنم؟
بیستوهشتم تیر ۱۴۰۳– تهران
«ارسلان»
لهجه داشت. خراسانی. سرحال. لاغر. پیراهن سپید راهراهی به تن داشت که پایینش را داخل شلوارش نکرده بود. آمده بود، جواب آزمایش خانمش را بگیرد.
کفاش بودم. بازنشسته شدم، ۱۷ سال پیش. از نوجوانی آمدم تهران. اما اصالتم مال یکی از روستاهای گناباد است. مردمِ آنجا، زندگی، حتی فکرهایشان ساده بود.
توی روستا،هر وقت گردوغبار بلند میشد، مادرم میگفت حتما یکی، یک جایی، کشته شده، خدا غضب کرده.
هر وقت میروم مشهد، حتماً به دیدار حکیم توس میروم. میدانید که، فردوسی، به تنهایی، هویت ایران را زنده نگه داشت. دفعه آخری که رفتم، از فروشگاه موزه، کتاب خریدم. فروشنده گفت چند تا نوهیِ مدرسهای داری؟ گفتم ۳ تا. سه تا یادگار توس هدیه داد. یادم آمد، نوههای مدرسهرو ۵ نفرند. ۲ تا اضافه کرد. شک نکرد که طمع کردم. گفتم راحت به حرفم اعتماد کردی. گفت گنابادیها دروغ نمیگویند. گفتم نمیگفتند. الان بعضیهایشان دزدی هم میکنند.
بیستوهفتم تیر ۱۴۰۳– تهران
.
«بتول»
زنی چادری با اضافه وزن بود. ۵۰ سالی داشت. قند و چربیاش بالا بود. آزمایشهای کبدیاش هم بیش از مقادیر محدوده طبیعی بود. سابقه کبد چرب هم داشت. گفتم باید مواظب خودتان باشید.
–دو تا بچه داشتم، یکی دوساله، یکی هم توی شکمم، که شوهرم افتاد زندان. دخترها را بزرگشان کردم، تا شوهرم آزاد شد. آمد، کنار هم ایستادیم، زندگی را سر و سامان دادیم. خدا بچه سوم را هم به ما داد. پسر. حسین. خیلی نگرانش هستم، تا نزدیک صبح بیدار است. بعد تا لنگ ظهر میخوابد. همهاش سرش تو موبایلاست. کار نمیکند. میترسم معتاد شود.
–سخت نگیرید. بچههای حالا متفاوتند. خیلیهایشان توی همین گوشیها کار میکنند. بهتر است بچهها رابفهمیم و به آنها اعتماد کنیم.
–حالا که بچهها بزرگ شدند، پشیمانم. میگویم کاش به فکر خودم هم بودم. غول چراغ جادو ندارم که برگردم به گذشته. هر وقت مینشینم، خودم را میزنم یا گریه میکنم. شوهرم میگوید، زاری نکن، بتول. میبرمت کربلا. بدجنس، میداند عاشق کربلایم. هیچوقت نبردم، نرفتم. به شما دروغ نگویم. چرا، یکدفعه رفتم، توی خواب. جایتانخالی، زیارت سیری کردم.
بیستوششم تیر ۱۴۰۳– تهران /آزمایشگاه نوشت ۳
«رشید»
برای آزمایش فاکتورهای انعقادی آمده بود. زود جواب میخواست. عمل قلب باز انجام داده بود. مرد لاغر ۶۷سالهای بود، که تهریش جوگندمی رنگی داشت.
–زانوهایم مصنوعی است. سینهام شکافته. قلب داغان. توی دوران کرونا، اصلاً ماسک نزدم. همه جا هم رفتم. معتقدم تا وقتی به زندگی باور داشته باشم، نمیمیرم. شما چی، قبول دارید که ایمان از همه چی مهمتر است؟
–راستش، به نظرم در روزگار عالمگیری بیماری کرونا شانس آوردید، که مبتلا نشدید. بعضی روزها، شاید تا هزار نفر هم مردند. تسلیم مرگ و بیماری نشدن خوب است. اما اینکه نقش دارو، پاراکلینیک، خدمات پزشکی، عمل جراحی را نادیده بگیریم، نه تنها منصفانه نیست، که آسیبزاست.
–نادیده نمیگیرم. دو نوبت واکسن کرونا زدم.
بیستوچهارم تیر ۱۴۰۳– تهران / آزمایشگاه نوشت ۳
.
«آلما»
زنی ۶۳ ساله بود. خیاطی میکرد. مانتوی دست دوز قهوهای روشن و روسری هماهنگ با آن به تن داشت. نشست. زیر گریه زد. سرطان سینه داشت.
خیلی رعایت میکردم. انتظارش را نداشتم. غافلگیر شدم. اگر من بمیرم، چه بلایی سر پسرم میآید. من نباشم آب هم نمیخورد.
گفتم نفوس بد نزن. هستی. نگران نباش. خوشبختانه این بیماری درمان شناخته شده دارد. خوب میشوی.
دخترش مثل خودش خیاط بود. مانتوی مادر را او دوخته بود.
گفت زیر بار عمل جراحی نمیرود. به زور راضیاشکردیم، بیاید آزمایش بدهد.
گفتم، عمل کن. از شیمی درمانی، اشعه نترس. به امیدخدا، سالها زندگی میکنی. پسر و دخترها و نوههایت دورت جمع میشوند، لذت میبری.
برایم دعا کنید. خدا به دعاهای من محل نمیگذارد.
–دعا میکنیم. خدا هر چقدر هم سرش شلوغ باشد، به تو جواب میدهد. آن هم خانمی به زیبایی و خوش لباسیتو. خوب شدی، شیرینی یادت نره.
لبخند زد.
شیرینی میآورم. یک عالمه.
عطش زندگیاش آدم را به وجد میآورد.
بیستوسوم تیر ۱۴۰۳– تهران / آزمایشگاه نوشت ۳
.
«احمد»
برقکار بود. به مناسبت محرم مشکی پوشیده بود. چست و چالاک به نظر میرسید.
میگفت ۴۸ سال کار کردم تا بازنشسته شدم. سوابقم را گموگور کرده بودند.
یک ماهی مریض بود، توی خانه افتاده بود. برق کار هیچ کس را برای گرفتن جواب آزمایشش نفرستاد.
چهار تا بچه دارم. دختر و پسر. زنم زندگیام را سیاه کرده. ندیده، با هم عروسی کردیم. مال روستای خودمان بود. تهران کار میکردم. عکسش را برایم فرستادند. عاشقش شدم. کاش نشده بودم. زن نیست پولخور است. کارتبانکیام را گرفته دستش. دینگ دینگ پیامک پول برداشتن از کارت برایم میآید. از آن زنهای مقدس بیسواد است. نمیتوانم خانه بنشینم. قند دارم. چربی دارم. پروستاتم را باید عمل کنم. اما،
هنوز دارم با ۷۳ سال سن کار میکنم. بعد یک چایی جوری جلویم میگذارد، انگار که یک حیوانم. من حیوان نیستم. آدمم. اصلا دوستش ندارم.
بیستویکم تیر ۱۴۰۳– شهرکرد / آزمایشگاه نوشت ۳
«باقر»
مرد ۷۰ ساله چاقی بود با گوشهای پره بادبزنی، سبیل قیطانی سپید و موهای سری که وسطش ریخته بود. رگهای قلبش گرفته بود، آنژیو کرده بود. حرص و جوش میخورد:
برای دو قدم راه که ۷ تا ۸ تومان کرایه میداد.
و هیاتی که راه کوچه را بسته بود.
برای بچههایش که وقتی به او سر میزنند سرشان تو گوشی است.
و خانمش که چهل سال است با هم زندگی میکنند.
با پراید دونفری همه جا رفتیم. اما، هیچوقت خانه کسی نرفتیم. توی پارک زیر چادر خوابیدیم. بیمزاحمت. بیمنت.
خانمش توی حیاط آمده بود، گلدان را جابهجا کند، گلدان رویش افتاده و دندهاش شکسته بود.
صبح زود رفتم دو تا نان بربری خریدم. صبحانه حاضر کردم. نگذاشت یک لقمه نان از گلویم پایین برود. گفت پاشو مرد برو جواب آزمایشم را بگیر. گفتم گرسنهام. یک چیزی بخورم میروم. ول نکرد. بلند شدم آمدم. اما خیلی حرص و جوش خوردم.
بازنشسته یک شرکت یخچالسازی بود.
بازنشست که شدم یک نوشابه خریدم خوردم، گفتم خداراشکر از این نکبت با این همه سختی کار نجات پیدا کردم.
زنم مشت مشت دارو میخورد. کاری از دستم برنمیاد، حرص و جوش میخورم.
بیستم تیر ۱۴۰۳– آزمایشگاه نوشت ۳
.
«رامین»
پسری نوجوان بود. مودب متین خوش صحبت. صورت صاف بیمو با موهای سری که به طلایی میزد. مشکلات هورمونی داشت. سینههایش بزرگ شد.
چند سال است که استخر نمیروم. آدم استخر برای آرامش میرود. با این وضع بدنم، اگر بروم، فقط به مشکلاتم اضافه میشود.
۴۵ دقیقهای بود که منتظر نوبتش بود.
این طولانیترین زمانی است که با مادرم در یکجا هستم. دکتر، هر جوری که میتوانید، به پدر و مادرها بگویید، وقتی به خانه میآیند کارشان را پشت در بگذارند، بنشینند با بچههایشان حرف بزنند.
نوزدهم تیر ۱۴۰۳– تهران / آزمایشگاه نوشت ۳
«جواهر»
۲۴ ساله بود که فهمید سرطان سینه دارد.
دکتر جراحم گفت تو خیلی جوانی، فقط توده را از توی سینهات در میآورم. قدر یک فندق بود. بلافاصله رادیوتراپی و شیمیدرمانی شدم. اما دوباره یک توده چند برابر بزرگتر از قبلی سینهام را پر کرد.
دکتر تمام سینه را برداشته بود. دیر شده بود. سرطان بدقلقی بود. همه جای بدنش منتشر شده بود، نظیر غددلنفاوی زیر بغل، ریهها.
تمام بدنم زخم بود. اشعه درمانی که میرفتم، پت اسکن نمیکردند، هر جای تنم که میگفتم، درد میکند، میسوزاندند.
دوستش/خواهرش بیطاقت شد. روسری برایش خرید، برای تبرک به حرم امام رضا برد.
گوشی را سوی ضریح گرفتم. زنگ زدم. جواهر، جلوی خود خود امام رضایم. هر چی میخواهی، خودت از خودش بخواه. بغضش ترکید. گفت آقا، دیگر طاقت ندارم، بگو خدا مرا بکشد. زود. گفتم دیوانه شدی؟ این چه چیزی است از ضامن آهو میخواهی. نگذاشت ادامه دهم. تو نمیفهمی، وقتی انگار با اره برقی هر روز استخوانهایت را ببرند، زندگی دیگر برایت طعمی ندارد.
داستان جواهر:
سرنوشت خیلی با جواهر بر سر مهر نبود. اما تا دلتان بخواهد این دختر خوشگل تپل، جانش لبریز از مهر و محبت به آدمها بود. فراوان اعتماد میکرد. اطرافیان، همکاران و دوستانش از خوش قلبیاش سوءاستفاده میکردند. میفهمید، تغییر روش نمیداد. کینه، بدی و تلافی کردن در واژگان مشرب زندگیاش جایی نداشت.
دوستش میگفت اینها سوءاستفادهگر و فرصتطلب هستند، جلویشان بایست.
نمی توانم. میخواهم وقتی جلوی آینه میایستم، از تماشای خودم لذت ببرم.
پسرخالهام مهندس بود، خیلی دوستم داشت. چند بار خواستگاری آمد، نپذیرفتم. فریدون که پیدایش شد، نه نگفتم. عروسی کردیم. بعد فهمیدم معتاد است.
ادامه ی داستان:
مادرشوهرش گفته بود، برایش زن بگیریم، ترک میکند. نکرد. جواهر را میزد، از خانه بیرون میکرد، تا برایش از پارک محله مواد مخدر بخرد. شبی که جواهر جلوی فریدون ایستاد و نرفت، با مادر شوهر به زیر لگد گرفته بودنش. چند جاییاش را هم با چاقو خراش عمیق داده بودند. بعد هم در اتاقی حبس شده بود، که کسی نفهمد چه بلایی سرش آمده است. یک روز موفق میشود، شماره تلفن خانهشان را، از پنجره، جلوی پای رهگذری بیاندازد و خانوادهاش خبردار شوند. پایان زندگی مشترک ۳ماهه. رهایی و جدایی.
شوهرم اگر معتاد نبود، کتک نمیزد و فحش نمیداد، مرد خوبی بود. من بلد نبودم، بند کفشم را ببندم. همیشه مینشست، با مهربانی برایم میبست.
خوردن برایش تفریح بود. تظاهر میکرد رژیم گرفته است. داخل یک پیشدستی کوچک برای خودش غذامیکشید. تمام که میشد دوباره میکشید. گاهی تا هفت بار هم بشقاب را پر و خالی میکرد.
دوستش میگفت زخمهای پشتش که میسوخت، از من میخواست زخمهای پشتش را فوت کنم تا آرام شود، اما نگاهشان نکنم. مگر میشد،
در لحظه زندگی میکرد. وسط اتفاقهای ناگوار، ناگه میپرسید، میشنوی؟ صدای پرنده روی درخت را. ماه را میبینی؟ امشب چقدر تپل است. بوی یاس را حس میکنی؟
به خودش میرسید. لباسهایش همیشه هماهنگ بود، زرد، آبی، سرخ، سبز و بنفش، تا آخرین روز، که صبح زود، به وقت سپیده صبح رفت.
پانزدهم تیر ۱۴۰۳– تهران/ آزمایشگاه نوشت ۳
«باران»
تازه ازدواج کرده بود. مانتو و شلوار سپید. با روسری سبز سدری. پوستی کمی سبزه و چهرهای باز. جواب آزمایش را که گرفت. پرسان شد. گفتم احتمالن دارید مادر میشوید. خندید. نشست. بعد آرام آرام اشک از چشمانش جاری شد.
حیف پدرم زنده نیست که خوشبختی مرا ببیند. ما چهار تا خواهریم. پدرم آشپزیاش خوب بود. غذا که درست میکرد. با دستهای خودش لقمه میگرفت، دهان ما میگذاشت. مادرم میگفت زشت است مرد. این دخترها بزرگ شدهاند. امروز و فردا وقت شوهر کردنشان است. پدرم جواب میداد بزرگ هم که باشند، باز هم برای من، دخترهایکوچولوی خودم هستند.
هفتم تیر ۱۴۰۳-شهرکرد / آزمایشگاه نوشت ۳
.
«زینب»
زنی جوان با شبحی از زیبایی بود. موهایی یکدست سپید. لاغر. لباسهایی تمیز اما دنیادیده. زندگیاش دو نیمه بود. پیش و پس از سالهای کرونا. همسرش مبتلا به کرونا شده بود. گرفتاری پیشرونده ریهها و پس از دو هفته مرگ. با دو بچه، پسری ۱۸ ساله و دختری ۱۰ ساله تنها مانده بود. پسرش سردردهای شدید میگیرد. تشخیص تومورمغزی.
پولی برای هزینههای عمل و بیمارستان نداشتم. نمیتوانستم خانه را هم بفروشم. این یکی بچه را چه کنم. گفتم هر چی میخواهد بشود. دخترم گفت، شما چه جور آدمهایی هستید. وقتی پول ندارید، برای چی بچه میآورید؟
ششم تیر ۱۴۰۳– شهرکرد/ آزمایشگاه نوشت ۳
.