زندگی حساب و کتاب است، تنهایی، جنایت، عشق و داستانک. داستانک شخم میزند انباشتههای پنهان ذهن را. تا مدتها بالاآوردنهای داستانک آدم را رها نمیکند.
داستانک «ختنه»
خانم دکتر رستمی برای خدمت اجباری پزشکی به شهر محروم سمنگان رفت. مطب زد و روی درآمد حاصل از ختنه کودکان حساب باز کرد. اما مردم کماکان، این عمل حساس را به دستهای ماهر پزشک قدیمی شهر مجاور میسپردند. برای کسب اعتماد مردم، خانم دکتر به چند نفر پیشنهاد داد، رایگان کودکانشان را ختنه کند. نپذیرفتند. کمکم از خیر درآمد مسلمان کردن ناموس پسران مردم گذشت. ناگهان معجزه اتفاق افتاد. مردم بچههایشان را برای ختنه به مطب او آوردند. کنجکاو شد بداند چه اتفاقی افتاده است. یکروز دل به دریا زد، ازشهردار سمنگان پرسید. شهردار گفت:
–خانم دکتر رستمی، مردم باهوشند. وقتی فهمیدند که بچهتان را خودتان ختنه کردید، مشتری شدند.
–اما، من پسر ندارم. فقط یک دختر کوچولو دارم.
شهردار لاالهالهی گفت و اضافه کرد:
–پسر و دختر اهمیتی ندارد. مهم این است که با دست خودتان ختنهاش کردید.
سیام مهر ۱۴۰۳– تهران
.
«دهقان فداکار»
غروب یکی از روزهای زیبای پاییز بود. خانهی کوچک ریزعلی در نزدیکی ریل راهآهن قرار داشت. ناگهان غرش سهمناک ریزش سنگهای عظیم کوه را شنید. او با نگرانی احتمال داد که قطار شبانهی مسافربری به این سنگهای فرو ریخته برخورد کند. لحظهای درنگ نکرد. با شتاب خودش را به کنار خط آهن رساند. در آن تاریکی، دوربین موبایلش را روشن کرد و با دقت به مسیر نگاه کرد.
بیستونهم مهر ۱۴۰۳– تهران
.
«آشنایی»
مرد: شما را میشناسم؟
زن: نه
مرد: شما من را میشناسید؟
زن: نه
مرد: دوست دارید با هم آشنا شویم؟
زن: بله
مرد: من…من…شما اسم من را میدانید؟
بیستوهشتم مهر ۱۴۰۳–تهران
.
داستانک «سالگرد»
عزیزم، یادت هست؟ خواب دیدم دوباره در آغوش توام، آنهم پس از بیست سال. بوسیدمت… بوسیدیم… بوسیدمت… بوسیدیم…
بوس بوس…
دلم نیامد بیدار شوم.
بیستوهفتم مهر ۱۴۰۳–تهران
.
«نقشهی قتل»
تهران. برج زاگرس. شرکت خدمات مسافرتی اعتماد. اتاق ريیس
زن: بیا دوباره با هم مرور کنیم. همسرم همیشه سر ساعت دهونیم میخوابد. ساعت یازده امشب چراغ راهرو را خاموش میکنم. در آپارتمان را باز میگذارم. سپس به اتاق دخترم میروم. برایش کتاب داستان میخوانم.
مرد: من ده دقیقه صبر میکنم. به اتاقخواب میروم. دستمال آغشته به اتر را جلوی بینی شوهرت میگیرم تا بیهوش شود. بعد با چاقوی ضامندار زنجانی سه ضربه به قلباش میزنم. نفسهایش که بند آمد آهسته از آپارتمان بیرون میآیم. خودم را گموگور میکنم.
موبایل زن میلرزد. ساعت هشت شب است.
زن: درست به موقع. (پشت گوشی) تا چند لحظهی دیگر پایینام. (خطاب به مرد) همسرم آمده دنبالم. فردا شب موقع اجرا میبینمات.
بیستوششم مهر ۱۴۰۳–تهران
.
«خط قرمز»
زن، از امشب تو عضو خانوادهی ما هستی.
کلماتی مثل آشغال، کثافت، لجن، نجس، حرامزاده، بدکاره، فاحشه، روسپی، جنده، دهنسرویس، بیغیرت، کونگشاد، جاکش، دیوث، قرمساق…
اینها کلماتی هستند که ما هیچوقت به زبان نمیآوریم.
بیستوپنجم مهر ۱۴۰۳– تهران
.
داستانک «حضور»
الیاس عزیزم راحت باش. خودت میدانی که چقدر دوستت دارم. تو مهمترین اتفاق خوب زندگیام هستی. طوریکه در لحظه لحظهی نفسکشیدنم تو را حس میکنم. وقتی جلوی آینه میایستم، حضور گرم تو را کنارم میبینم. شاید باور نکنی وقتی باد هم توی موهای دخترم میافتد، یاد تو میافتم*. حرف که میزند، انگار صدای تو را میشنوم. حتا امروز که دخترم گونهام را بوسید، بوی سیگار تو را روی لبهاش چشیدم. الیاس، عزیزم گفتم که راحت باش. باز هم قهوه میل داری؟
بیستوچهارم مهر ۱۴۰۳– تهران
*ترانه پیش درآمد، علی عظیمی–نقل به مضمون
.
«ستاره»
مهرداد منتظرم بود. چهرهاش، در حالی که پف زیر چشمهایش به من گفت، که مدتهاست چیزی از درونش سنگینی میکند.
پرسید هنوز هم عشقِ چای زعفرانیای؟
سر انداختم. بعد از مدتی رفت. در حالی که تماشاگر اتاق شدم، عکس دستهجمعی روز فارغالتحصیلی از دانشگاهمان را به دیوار قاب کرده بود. جالب اینکه بالای سرهمهی همکلاسیها – به جز خودش و من – ستاره چسبانده بود. همهشان مرده بودند. وقتی مهرداد باسینی چای برگشت، داخل سینی دو ستارهی طلایی هم بود.
بیستوسوم مهر ۱۴۰۳ – تهران
*کتاب خاطرهی دلبرکان غمگین من، گابریل گارسیا مارکز
.
داستانک «شباهت»
شاهداماد پس از پایان مراسم چراغرنگیهای جشن عروسی را تنهایی خاموش کرد. مهمانها پیش از رفتن آخرین سوت و کفشان را رقصیده بودند. داماد سپس نشست و میان خلوت شب، غرقهی تماشای شبافروز—عروس—شد. شبافروز در واقع خیلی شبیه مادر داماد بود: خیلی پیر، خیلی چاق و خیلی مهربان. شاهداماد با خود اندیشید که داشتن کسی که روی صندلی گهوارهای مینشیند و هرگز نمیتواند در برود، چقدر خوب است.
بیستودوم مهر ۱۴۰۳–تهران
*داستان مادر، ناتالیا گینزبورگ، کتاب گزیده داستانهای نویسندگان معاصر ایتالیا
.داستانک خط قرمز
داستانک «ضمانت»
این روزها مردم بیمسئولیت شدند، و مثل آدم کار نمیکنند. در حالی که داشتم به ایزوگامی من باب درددل میگفتم، ناگهان نطق مرا برید.
آقا معلم، ما نان حلال خوریم. ایزوگام میزنم برایت هلو. همچین باران و برف آسمان را سفت بچسبد که خودت بگویی ایول. اصلن شما پول ما را یکسال نگهدار. اگر یک قطره از سقف خانهات چیزی پایین چکید، نامردم اگر از آقایی که شما باشید اسکناسی بگیرم.
نخواستم دلش را بشکنم،
دگفتم قبول.
خداییش توی این یکسال برف و باران و تگرگ زیاد ریخت. اما ایزوگام سقف یک آخ هم نگفت. گفتم بیاد پولش را بگیرد. آمد. داشتم چکاش را مینوشتم که ناگهان فریاد دختری چکه چکه از سقف فروریخت.*
بیستویکم مهر ۱۴۰۳– تهران
*شعر روی تپهها، عمران صلاحی، کتاب آن سوی نقطهچینها
داستانک خط قرمز
«رفیق خدا»
خداداد–همسر مهلقا– با خدا خیلی رفیق بود. همیشه میگفت
مهلقا، خدا از زندگی ما خبر دارد. لباسهایی که میشوری، غذاهایی که میپزی، سوزنهایی که میزنی و حتا اشکهایی که تو میریزی هم میشمارد.*
به همین خاطر وقتی تونل سنگ معدن ریزش کرد، مهلقا باور نکرد خداداد زیر آوار گیر افتاده است. در حالی که دفترچهی حساب وکتابش را باز کرد، دید سرجمع یکمیلیونوبیستوهفتهزاروسیصدوپنجاهوسه قطره اشک ریخته است. با دل شگفتزده سر به آسمان داد زد:
آهای ناخدا، حسابوکتابت را بیاور ببینم، مگر تو چند قطره شمردی؟
بیستم مهر ۱۴۰۳– تهران
*داستان شب اول، لوئیجی پیراندللو، کتاب گزیده داستانهای نویسندگان معاصر ایتالیا
داستانک خط قرمز
.
داستانک «تفاهم»
ماموران همهی خانه را زیرورو میکردند. در حالی که نیمهشب بود، زن ایستاده ساکت نظاره میکرد. سپس سیگاری گیراند. اما افسر گرفت.
ممنوع.
از یخچال آب برداشت.
غدغن.
گوشیام را بدهید، با همسرم تماس بگیرم.
حرفش را هم نزنید.
زن جلوی پنجره رفت.
کنار بایستید. نبایستی الان کسی شما را ببیند.
زن گفت من وکیلم. دنبال چی هستید؟
افسرگفت: میفهمید. غریبهگی نکنید. ما با هم نقطهنظرهای مشترک زیادی داریم. درست مثل شما من هم طرفدار آزادیام. همکارانم شاهدند. در بیشتر ماموریتها به متهمین میگویم هر کسی آزاد است که هر جوری میخواهد خودکشی کند.*
نوزدهم مهر ۱۴۰۳– تهران
*داستان سفر طولانی، ليوناردو شاشا، کتاب گزیده داستانهای نویسندگان معاصر ایتالیا
.
داستانک «پاییز ساحل دختر»
مرد، امسال هم، ماه اول پاییز کنار ساحل بود. اما، دختری جوان روی ساحل دراز کشیده بود. درست همانطور که همیشه سر جای همیشگی او، سمت آسمان، برهنهی برهنه حمام آفتاب میگرفت. مرد کمی دورتر زیراندازش را پهن کرد. سپس مقابل دریا نشست و به صدای پرندههای ساحلی و موجها گوش سپرد. قلم به کاغذ زد. اما نشد. دختر اشغالگر همانطور لخت وسط فکر نوشتهاش بود. آخر چرا چرا چرا درست الان دختر آنجا بود؟ حداقل بیست سال، اثری از هیچکس در این فصل نبود. امیدوار بود که دختر فردا نباشد، ولی بود. یکهفته، دوهفته، سههفته، خیال رفتن نداشت. مرد پیر بود. لکنت زبان داشت. نوشتههایش، جولانگاه واژههای عاشقانه شده بود، خوابهایش خیس عشق. یک شب به ساحل رفت. با چوبی خشک همانجای اشغالی، همانجای حمام آفتاب، روی ساحل درشت نوشت:
بمان
تا آنکه زیبایی تو و تهیدستی تو
پاییز را از هدیهها سرشار کند.*
صبح به ساحل رفت. در حالی که دختر برهنهی برهنه حمام آفتاب میگرفت، همانطور ناآشنا. او نگریست. ماسههای بادِ پاییزی نوشتهاش را الکن کرده بود.
هجدهم مهر ۱۴۰۳– تهران
*کتاب صدتا غزل عاشقانه، پابلو نرودا
.
«فراموشی ۱»
مرد، یک روز دوبار ازدواج کرد، زیرا به سادگی زن اولش را از یاد برده بود.
«فراموشی ۲»
مرد در یک روز دوبار همسرش را کشت. چرا که کشتن زن دومش را از یاد برده بود.
هفدهم مهر ۱۴۰۳– تهران
.
داستانک «من و او»
کمی پس از اینکه زنم برای همیشه ترکم کرد، به تدریج حرف زدن با ترانه را شروع کردم. او هر روز، بیهیچ تغییری، برای خریدن آدامس نعناعی میآمد. ساکت و بیحرف. اولینبار با بیمیلی از طعمهای دیگر آدامسها برایش گفتم. بعد، کمکم، از بدخلقیهای زنم. از گرانی کمرشکن. بالا بودن اجارهها. خودم، از خستگیهایم، از علایقم. نیلبک. از کُشتی و تنهایی.
این اواخر برای دل خودم، برای پر کردن سکوت، برایش شعر میخواندم. با این حال، زیاد پیشم میماند. همچنان حرف نمیزد، فقط آدامس میجوید.
وقتی خواستم ببوسمش، هیچ واکنشی نشان نداد، چیزی نگفت. شاید هم لبخند زد. با آن صورت خاموش و نگاه بیتفاوت. بهش نمیخورد شانزده ساله باشد، آنهم در این وضعیت، تازه شوهر هم داشته باشد. بیچاره.
شانزدهم مهر ۲۴۰۳– تهران
*داستان من و او، آلبرتو موراویا، کتاب گزیده داستانهای نویسندگان معاصر ایتالیا
.