یادداشت‌ واگویه‌های ذهن من است در باره ترس‌های کهنه، قدر زمانی، مرزشکنی، تصمیم‌گیری، فریبکاری ذهن، توضیح خود و درست-نادرست به قصد یادداشت.

«ترس کهن‌سال»

تلفن زنگ زد. رفیق نازنینی بود که یک‌سالی از او بی‌خبر بودم. آدرس و شماره تماس پزشک قلبی را می‌خواست که سال پیش هم از من گرفته بود. گفت طپش قلب دارد و نگران بود. پرسیدم چند وقت است؟ به اول مهر حوالت داد. به ظاهر با شروع مدارس در پاییز هر سال، این طپش قلب پیدایش می‌شود و نفس‌تنگی می‌گیرد. بهار و تابستان روبراه استو سرحال.

گفتم به نظرم مشکل قلبی نداری. خاطره و مسئله‌ای قدیمی و حل نشده است، که در دوران شروع مدارس اتفاق افتاده است.

با مدرسه رفتن و جدایی از مادر مشکل نداشتی؟ معلم‌های دوران ابتدایی‌ات تو را وحشت‌زده نمی‌کردند؟ بچه‌های کلاس‌های بالاتر مزاحمت نمی‌شدند؟

گفت نه، خیلی هم مشتاق مدرسه و معلم و هم‌مدرسه‌ای‌ها بودم.

 چند لحظه‌ای ساکت شد، نفس عمیقی کشید و ادامه داد.

الان یادم آمد، فقط یکبار توی آن روزهای اوایل مهر سال اول دبستان گم شدم. غروب بود. فکر کردم هیچ‌کس مرا دوست ندارد که دنبالم نمی‌گردد. توی کوچه‌ها می‌دویدم این‌طرف و آن‌طرف. می‌ترسیدم گریه کنم غریبه‌ها بفهمند گم شدم مرا با خودشان ببرند. یک‌دفعه‌گی مادرم را مقابلم دیدم. بغلم کرد. چند تا مشت توی سر و  صورتش زدم. بعد اشکم جاری شد. عجیب است، هیچ یادم نبود.

نفس‌هایش که آرام شد،

گفتم: آدم‌ها اغلب ترس‌ها، دل‌خوری‌ها و قضاوت‌های‌ نادرست‌شان را سال‌ها، حل نشده، پشت دیوارهای نادیدگی‌ ذهن‌شان به دوش می‌کشند. جان‌ها هر چند‌گاهی بیرون‌زدگی‌های حاشیه‌ای را اصل می‌گیرند، هزینه‌ها می‌کنند برای درمان نشانه‌هایی که کوه‌یخ مواجه‌نشدن‌های ما با ریشه‌هاست. تو برای قلب‌ات، دیگری برای کودکی نزیسته‌اش، من برای کار‌های نادیده گرفته شده، بارها ره به جاده اشتباهی زدیم، می‌زنیم.  کشف داستان‌های قدیمی، نیمی از ماجراست، درمان، پا به راه شدن، جامع دیدن و عمل است.

یکم آبان ۱۴۰۳تهران

.

«زمان نابه‌راه»

من آدم برنامه‌چینی نیستم. ده‌ها دفتر گشوده با پایان منتظر دارم. معمولاً فهرست کارهای روز بعدم را نمی‌نویسم که بخواهم یکی یکی تیک بزنم. اما قرار و مداری به گوشه‌ی ذهن می‌گذارم. می‌دانم یک‌شبانه‌روز ۸۶۴۰۰ ثانیه طول می‌کشد. شگفتا برخی ثانیه‌ها عجولند، نیامده می‌روند. فرصتِ کارْ کاهشی به من نمی‌دهند. خیلی وقت‌ها با خودم تصور می‌کنم که افسار بی‌قراری زمان را فردا محکم خواهم کشید. نمی‌شود. حیله‌گرها، وحشیْ آزاد هستند. افسارانداخته، به تاخت می‌روند. من هم شلاق سرزنش به پشت تصمیم ذهنم می‌کشم، یکی دوتا سه‌تاعادت به کتک خوردن ندارد، جانم را می‌گویم. کودکانه لج می‌کند سرش را می‌گیرد می‌رود به بی‌هودگیهرزه‌گردی در فضای دیجیتال. نازْکِش‌اش می‌شوم که شاید دَه کار نَه، یک کار در این فرجه‌زمان بگنجد، برگرد. برنمی‌گردد. نمی‌خواهد به یاد آورد که کم هم زیاد است. باورش به خودش دل‌چرکین شده است.

من آدم سر به وقتی نیستم. خیلی وقت‌ها کارهایم را می‌گذارم تا شبِ کار تحویل، بعد انجام می‌دهم. گاهی، کارهایی که از یک سال پیش مانده‌اند تا کارهای فوری امروز، همه با هم جمع می‌شوند و خیلی دیر، مرا مضطرب می‌کنند که تحویل فردا چطور می‌شود. این وسط هم یاد فرصت‌های عاشقانه‌ی نزیسته‌ام می‌افتم، و خودم نوحه‌خوانِ چرا چرای مجلس شرمساری‌ام می‌شوم. ترسیده، پریشان، همه‌ی کارها را گشوده و نبسته رها می‌کنم، پرسان که.

چرا هیچ چیز آن‌طوری که ما می‌خواهیم نمی‌شود؟ چرا همه چیز به یک‌باره تباه می‌شود؟ چرا تمام زندگی‌ام را در جای اشتباه  بودم؟ چرا کسی عشق‌ورزیدن را بلد نیست؟ راستی فردا چقدر طول می‌کشد*؟

من آدم فیلم‌تماشایی هستم. الکساندر فیلم ابدیت‌ و یک‌روز آنجلوپولوس را می‌فهمم. لبخندش را می‌بینم، اما می‌دانم ناراحت است. آهسته آهسته در آن ساحل دریا، با او کودکی می‌کنم، مثل ستاره‌ی قصه‌اش دلتنگ تَرْکِ سرزمین شاد می‌شوم. با باران شب خیس می‌لرزم. می‌رقصم و در پایان شگفت‌زده می‌شوم. وقتی الکساندر که فکر می‌کند تا فردا بیش‌تر زنده نیست، خورشید آسمان شبِ ترسم می‌شود:

آنا روزی از تو پرسیدم چه مدت طول بکشد فردا می‌شود و تو به من گفتی ابدیت و یکروز.

عقربه‌های ساعت را نگاه می‌کنم. ثانیه‌ها لاک‌پشتی پیشه کرده‌اند. موسیقی فیلم ابدیت و یک‌روز را گوش‌ می‌گیرم. جان پُر‌آواز می‌شوم. کارهای مانده را وَرْز می‌دهم. کیفِ مستِ کار می‌مانم. می‌دانم تا فردا بسیار مانده است، به اندازه‌ی ابدیت و یک‌روز.

بیست‌و‌سوم مهر ۱۴۰۳تهران

*فیلم ابدیت‌ و یک‌روز آنجلوپولوس

.

«مرز: نگران من نباش. من خوشم

نمی‌دانم، دقت کرده‌اید یا نه، آدم‌ها محدود در مرزها هستند: مرز کشور، نژاد، قوم‌، زبان، جنس‌، دین، فرهنگ، سنت، باور، فکر، خانواده و بدن. گاهی حتی شیوه زندگی، یک نوع مرز است. وقتی سرهنگ در فیلم گام معلق لک‌لک به الکساندرخبرنگار تلویزیونیمی‌گوید:

«من برای آدم‌هایی که مشروب می‌خورند، احترام قائلم

مشروب‌خوری برای او مرز رفاقت و احترام است.  مرزها گاهی دیده نمی‌شوند، اما هستند مثل باور، سنت، قومیت.

“وقتی با افتخار می‌گوییم فلانی از ماست، باید بدانید که اگر بخواهی از ما خارج شوی، باید چیزهایی را از دست بدهی

مرزها گاهی آشکارند، مثل مرز بین کشورها. خط آبی رنگ مرزی روی پل روستایی بین یونان و آلبانی یکی ازآن‌هاست. سرهنگ یک پایش را معلق بالای خط مرزی نگهمی‌دارد و به الکساندر می‌گوید:

«اگر یک قدم دیگر بردارم، یک جای دیگرم یا مُردم.*»

قدم های بعدی داستان:

آدم‌ها می‌آموزند، گذشتن از هیچ نوع مرزی آسان نیست. برای دون کورلئونه‌ی فیلم پدرخوانده، خانواده همه چیز است. کسی که مرز وفاداری به خانواده را رد کند، زنده نمی‌ماند. سنت‌های قبیله‌ای مرزهای نامرئی پر رنگی هستند. به‌نام‌‌زدن دخترعمو برای پسرعمو در جوامع سنتی و عشیره‌ای به شدت متداول است. بدیهی است، دختری که بخواهد این مرز را بشکند، ممکن است هرگز به جای دیگری نرسد**. لباس هم  به تقریب در تمامی جهان مرز بدن است. کم و زیاد کردن پوششبه‌ویژه در خانم‌هابسته به دین و سنت و فرهنگ، خود می‌تواند مرز عبوری باشد. روسری‌ای بیافتد یا چادری به سر شود.

مفاهیم چیزها هم به گاه مرزشکنی عوض می‌شود. مهاجر ایرانی معلق در روستای اتاق انتظار یونان به وضوح آن را بیام می‌کند:

«موقع عبور از مرز آرزو می‌کردم ماه بمیرد. هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم، روزی بیاید که از مهتاب به آن زیبایی، نفرت داشته باشم. شاید چون اگر نمی‌توانستم از مرز عبور کنم، فقط مرگ پشت سرم بود*.»

هاروکی موراکامی در رمان «سوکورو تازاکی بی‌رنگ و سال‌های زیارتش» می‌گوید:

«نباید از حد و مرزها ترسید، ولی نباید از پاک کردن‌شان هم ابایی داشت. اگر می‌خواهی آزاد باشی مهم‌تر از هر چیزی این است: احترام به حدومرزها و عصبانیت از آن‌ها

هنگامی که کسی از مرز وطن، خانواده، دین، سنت و نظایر آن مشتاقانه می‌گذرد، بی‌شک، آن‌جا خوش نیست. او از یاد نمی‌برد که زمان سفر رسیده است*. پس، جسم و فکر و روح و هر چیزی که بتواند، با خود برمی‌دارد وآویز اولین نخ بادبادکی خواهد شد که چشمانش را با باد* به آن‌سوی مرز تغییر ببرد. هر چند کسی نمی‌داند، چند تا مرز را یک آدم باید رد بشود تا توی خانه‌ی خودش باشد*.

اما همه آنهایی که نمی‌خواهند لکه‌ی سفید ناجوری میان شبِ آرامِ دوستْ‌ماندگان باشند، یک وقتی گام‌معلق‌شان را آن‌سوی مرز حالایشان پایین خواهند آورد.

معرفی فیلم:

*  گام معلق لک‌لک، آنجلوپولوس

** عروس آتش، خسرو سینایی

سوم شهریور ۱۴۰۳تهران

.

«به دام انداختن دام»

رعنا گفت، چند تا کارگاه روان‌شناسی باید بروم، آن‌گاه کار در مطب را شروع می‌کنم.

رعنا روان‌شناسی زیاد نوشیده است، اما در حسابداری روزش را شب می‌کند.

خدیجه گفت، یک سری کتاب‌ها و کارهای تحقیقاتی را دارم جمع می‌کنم، بعد کانال تلگرام‌ام را راه می‌اندازم.

نتیجه ی داستانک:

خدیجه ده سالی می‌شود که برای خودش می‌نویسد. روی کاغذ‌پاره‌هایی که در اندرونی ترس از انتشار ، نزیسته، می‌میرند.

شاهین کلانتری به این آن‌گاه‌ها و بعدها می‌گوید دام. دامی برای مواجه نشدن با کاری درست، به بهانه‌ی فراهم نبودن چیزی، ابزاری یا دانشی.

من متخصص به تاخیر انداختن کارها تا آخرین لحظه بودمهنوز هم گاهی وقت‌ها هستم.

از شنبه می‌آغازم. مدرکم را که گرفتم. وقتی این کتاب  را خواندم. از مسافرت که برگشتم. بعد محرمو صفر. منتظر یک روز خوبم.

اما تا کی این دست آن دست کردن؟ طفلک این جان، این جسم، که دست من و شما افتاده، فسرد به بی‌تصمیمی دیروز، امروز و شاید فردای ما.

گاهی آنقدر در مسیری که برایش آمده‌ایم، پا نمی‌گذاریم، که روح‌مان مچاله پشت تن‌مان را خالی می‌کند، آن پایینپایین‌ها، زیر دست و پای‌مان می‌افتد، بغض در گلو، گنگ می‌شود. پوست ظاهرمان چروک برمی‌‌دارد. چشم‌های‌مان کم‌ فروغ نگاه می‌کند.

باید کاری کرد، کاری درست. دام امروز و فردا کردن را باید به دام انداخت. این وسط آرامشی هم شاید برود. زیر پای سفتی هم شاید خالی شود، حریم امنی سوراخ. چه باک. باید شوریده سر آغاز کرد، هنوز دیر نیست.

بیست‌و‌سوم مرداد ۱۴۰۳تهران

.

«ذهن فریب‌کار»

سیاوش گفت، چشمان‌تان را ببندید، پابرهنه آهسته در جهت‌های مختلف راه بروید. از برخورد نترسید. سرعت‌تان کم‌تر از آن است که دیوار، ستون، در و پنجره یا آدم‌ها به شما آسیب بزنند. سعی کنید موقعیت‌تان را در حین راه رفتن تجسم کنید. با دست نشان دهید در کجاست. ستون. پنجره‌ی حیاط. صندلی‌ها. حالا بایستید. چشم‌ها را به آهستگی باز کنید. در جا، ۳۶۰ به نرمی بچرخید. کامل ببینید. بلند بگویید. به خاطر بسپرید.

نشانه ها:

میز. عینک. اسپیکر بزرگ مشکی. ریحانه. صورتی. آبی. روزبه. بلند. قرمز. قهوه‌ای. سه‌راهی برق. ستون سپید. هذلولی. دیوارپوش. مینا. قسمتی. سبز. پنجره. شیشه‌ی آینه سیاه. کف‌پوش قهوه‌ای روشن. خط‌های سپید. سه خط. کولر گازی سفید. سقف با چراغ‌های گرد روشن. نور خورشید لای درز پنجره. ونوس. مشکی. رضا. عینک. آبی. آناهیتا. قهوه‌ای. صندلی‌های بنفش. مقنعه مشکی. چای نیم‌خورده. کیک. در. قاب پنجره بالای در. فرچه‌ی کنار لولا. روسری سپید. کیسه‌ی متقال. قرمز. بهار. سبز. در ورودی. بسته. کفش‌کن دیواری. کفش‌های اسپورت. آبی. مشکی. سفید. سیاوش. پیراهن گل‌گلی.

چشمان‌تان را ببندید. چرخش را ادامه دهید. با صدای بلند آنچه را که به خاطر می‌آورید، سر جایش بگویید.

میز. عینک. اسپیکر بزرگ مشکی. ریحانهسیاوش. پیراهن گل‌گلی.

سپس چشم هایتان را باز کنید. بینید چه مواردی را به خاطر نیاوردید.

روزبه. سقف. کف‌پوش. رنگ لباس بهار. کفش‌کن. مینا

ادامه ی داستان:

سیاوش گفت، زندگی واقعی هم همین‌جوری است. خیال می‌کنیم، هشیاریم. همه چیز را می‌بینیم. می‌فهمیم. اما ذهن ما، فریب‌کارست. از آدم‌ها تا رخدادها را به سلیقه‌ حذف می‌کند. تصاویر جعلی، خاطره‌های دستکاری شده را تا بتواند، حضرت عباسی، به حلق ما می‌ریزد. نبایستی بگذاریم، چشمِ عقل‌مان، نابینای چشم‌بندِ ذهنِ ماله‌کش‌مان شود. بایستی پیوسته چشمان ظاهر را ببندیم تا بگشائیم چشم جان. حواس‌مان باشد خانه فقط محل خواب و خوراک و حریم امن استراحت نیست. برای تمرین عادت‌های تازه هم هست: چشم‌‌گریزی ازچشم‌بندی‌های ذهن.

پنجم مرداد ۱۴۰۳تهران

.

«توضیح خود برای اثبات خود»

راننده اسنپ نویسنده‌ها، مترجم‌ها و کتاب‌ها را خیلی خوب می‌شناخت. محمدرضا شعبانعلی در روزنوشته‌ها ادامه می‌دهد. راننده گفت از کتاب‌فروش‌های قدیمی بازار است. برای اثبات خودش با چند نفر ناشر معروف همان‌زمان همان‌جا تماس تلفنی گرفت.

هنگامی که می‌بینم، آدمی برای اثبات خودش، خودش را توضیح می‌دهد، اذیت می‌شوم. می‌خواهد مدیر بازنشسته‌ی تامین اجتماعی باشد، که از نقش‌اش در الکترونیک کردن نسخ درمانی می‌گوید یا علی حاتمی. آیدین آغداشلو در گفتگو با کیارستمی یادی از علی حاتمی می‌کند.

نمی‌خواست بمیرد. به دکترها می‌گفت، من فیلم‌های بسیار خوبی ساخته‌ام، اما هنوز هم خیلی ایده و کار دارم. تو رو به خدا، نگذارید بمیرم. من حیف‌‌ام.

دلایل اثبات :

معلوم است که تو حیفی علی. شاید مشکل از سیستمی است، که آن‌قدر میخِ لای چرخ فرصت‌ها، توانایی‌ها و ایده‌هاست، که همیشه حسرت زندگی را پادشاه جان می‌کند. کتابفروش، فیلم‌ساز، مدیر اجرایی، راننده، سیاست‌مدار مجبور است برای روشنایی چهره‌‌ی حالش هی توضیح دهد. مهم نیست جوان است یا جهان‌دیده، زن است یا مرد. همیشه نگاه‌های ناباور تحقیر مخاطبی هست که دگمه‌ی توضیح برای اثبات ادعای خود کسی را بزند. گاهی در این تله، خودم هم افتاده‌ام.

دکترم. داستانک می‌نویسم. دکترای ادبیات؟ دکترای روانشناسی؟ خیر. پزشک آزمایشگاه.

اثبات خود:

چیزی نمی‌گفتند. یعنی می‌گفتند، به زبان نمی‌آوردند. می‌دیدم چشمان‌شان شکل علامت تعجبشد. دانش‌ام سپر می‌انداخت. من شروع می‌کردم به خواندن چند داستانک.

زیاد به خودم، اطرافیانم یادآورم که هر آنچه کرده‌اید، اثراتش در شخصیت‌تان نشسته است. آن‌کس که بخواهد ببیند، می‌بیند. مُنکِر باشد، با هزاران شاهد و شرح مثنوی ذره‌ای ایمان نخواهد آورد. بی‌خود حال‌تان را هزینه نکنید.

یکم مرداد ۱۴۰۳تهران

.

«درستنادرست»

وقتی وحید در فیلم روی علف‌های خشک جیلان گفت،

اگر وارد باتلاق بشوی، غرق می‌شوی. اگر می‌خواهی باتلاق را خالی کنی، باید باهوش باشی، واردش نشوی.

کالسکه‌ای از خاطرات

از کالسکه فیلم به بیرون کشیده شدم. خاطرات دیوانه‌ساز، روحم را به یخ روزگارانی بردند، که باتلاق‌ها کارشان هم نداشتی، تو را دست‌بردار نبودند. هر چند مرا تربیت، بی‌تفاوتی نبود. باور داشتم/ دارم که همیشه آن‌چه را که فکر می‌کنم درست است، درست انجام دهم.

زمان و فضای یخ‌زده

گاهی  بر خلاف انتظار، نتایج کار درست،  خوب نبود. زحماتی دهشت‌بار داشت. خیلی طول کشید تا فهمیدم، همیشه کار درست، منجر به نتایج دلخواه نمی‌شود. مثل معمای بازی کردن ۶ بچه در مسیر اصلی قطار و خوابیدن یک بچه در مسیر فرعی. راننده/سوزنبان شاید به خاطر تعداد بیش‌تر بچه‌ها در مسیر اصلی، تصمیم بگیرد، قطار را از روی تک بچه‌که به درستی در مسیر اصلی نماندهعبور دهد.

توسن خیال را از آسمان حواس‌پرتی به زیر کشیدم، گوش‌گیر وحید فیلم شدم.

دو تا گاو همسایه‌ها را نجات دادم. بعد، آمدن با گلوله سگم را کشتند. چرا؟ چون آدم‌اند.

ذهنم بی‌تاب شده بود. شاهد مثال از چپ و راست، آسمان و زمین پیش نگاهم پهن بساط می‌کرد. متاعش زیاد مشتری نماندم. یادم آمد از کارهای نادرستی که نتایجی درست به بار آورد. وقتی فلمینگ فراموش کرد، درپوش کشت باکتری‌ها را بگذارد، کپک رشد باکتری‌ها را متوقف کرد، اثر میکروب‌کشی پنی‌سلین کشف شد. اما، تجربیات زندگی به من فهماند، با استثناها نمی‌شود، قانون وضع کرد. بارها مثال می‌زنم. شاید در جاده تخلف کنم، سبقت نابه‌جا بگیرم، اتفاقی نیافتد، زودتر هم به مقصد برسماگر زودتر رسیدن به خودی خود دستاوردی باشد.

آینده‌ای در دل امروز

اما اگر تصادفی رخ دهد، راحت نمی‌توانم خودم را ببخشم. برعکس اگر قوانین درست را رعایت کنم، ولی اتفاقی نابه‌هنجار گریبانم بگیرد، می‌دانم به زیر باطوم سرزنش، پاندول نمی‌شوم.

بیست‌و‌هشتم تیر ۱۴۰۳تهران

.

«نابینای درخشش هدف»

«زنگ تفریح»

«زنی پشت پنجره»

«ردای انتقام»

«ایستگاه زندگی»

«تاج قربانی»

«هیچ‌کس»