داستانک خیالی عاشقانه است، خیانتی جنایتکارانه، دل‌سوزی‌ای فریبکارانه. فرصتی است برای تفکر، برای چشیدن طعم وقت.

داستانک «عادت»

مهمان‌ها که رفتند، عروس و داماد وارد حجله شدند. پس از آنکه شب به آرامی گذشت و سکوت بر خانه حاکم شد، با بانگ خروس، عروس بیدار شد. هنگامی که چشمانش را باز کرد، متوجه شد که چند تراول چک بالای سرش قرار دارد.

سی‌ام شهریور ۱۴۰۳تهران

.

«گران»

وقتی تاجیک صورت معامله را آورد، شگفت‌زده شدم. با دقت که نگاه کردم، همه‌ی اموال را مفت قیمت زده بودم. حقیقتش، دیشب زیادی مست کرده بودم و حالا از خودم بیزار بودم. خواستم دبه کنم و معامله را لغو کنم، اما تاجیک با آرامش اسم زنم را در ردیف پنجاه‌و‌هشتم نشان داد و گفت: «این هم جزئی از توافق شماست.»

بیست‌و‌نهم شهریور ۱۴۰۳تهران

.

داستانک «شباهت»

توی آینه نگاه کرد. موهای مجعد سفیدش که به سختی در نور می‌درخشید، چشمان آبی‌اش که از عمق نگاهش قصه‌ها می‌گفت. زنخک آویزان و پوست صورت لبالب از چین‌های عمیق که سال‌ها حکایت زمان را در خود داشت. گوش‌های شکسته و لبان افتاده که نشان از سال‌ها تجربیات تلخ و شیرین بود. سیه چرده و رنگ‌پریده، همچنان در آینه ایستاده بود. آلبوم عکس‌های پدرش را کاوید، به دقت ورق زد و در هر عکس، هیچ شباهتی به او نمی‌یافت. بشکن زد، به خودش نهیب زد و با نگاهی کوتاه به صورتش، حس کرد هنوز با نخستین نشانه‌ی پیری فاصله داشت.

بیست‌و‌هشتم شهریور ۱۴۰۳تهران

* کتاب خاطره‌ی دلبرکان غمگین من، گابریل گارسیا مارکز

.

«هم‌بازی»

رضا و من از کودکی با هم بزرگ شدیم. یک روح، یک محله، یک مدرسه، یک دانشگاه، یک عشق. همیشه کنار هم بودیم، در شادی‌ها و غم‌ها، در رویاها و واقعیت‌ها. نیمروزی داغ بود، خورشید به شدت می‌تابید و هوا به قدری گرم بود که هیچ‌چیز نمی‌توانست تسکین‌دهنده باشد. لیوان خالی موهیتو را که از دستم گرفت، در حالی که نگاهش به دور دست‌ها معطوف بود، گفت: «اخلاقیات هم یک جوری به زمان بستگی دارد.» جمله‌اش برایم عجیب و پیچیده بود، ولی در سکوت میان‌مان، انگار همه چیز معنای خاصی پیدا کرد.

بیست‌و‌هفتم شهریور ۱۴۰۳تهران

* کتاب خاطره‌ی دلبرکان غمگین من، گابریل گارسیا مارکز

.

«پوتین۲»

دیشب لیلا سر به پوتین شد. پوتین‌های پدر به دیوار هوا بود. همه خواب بودند. پدرم را سکوت زدم. کنار دیوار پا گرفت. پوتین‌ها را دست کردم. پرید. آسمان پر از موج‌ آب بود. بادبان‌ها را پایین کشیدم. پیراهنم از پا افتاد. لیلا را دیدم. طناب بالای آفتاب پهن می‌کرد. دستانش ماه و ستاره بود. شست پای چپش مرا مکید. آیدا وسط باغچه‌ گل شد. کودها پِهِن را آب انداختند. پدرم پوتین‌هایش را خورد. الاغی از بالا مع‌مع زد. پدرم جلوی پنجره پشت برداشت. ملاط‌های دیوار را آجر کردم. خودم. لیلا نیست؟

بیست‌و‌ششم شهریور ۱۴۰۳تهران

.

داستانک «زنی که سرش به کار خودش بود»

شب، کنار خیابانی خلوت بازداشت شد. تاریکی خیابان، سایه‌هایی بلند و سنگین بر روی پیاده‌روها می‌انداخت. هیچ صدای از هیچ‌چیز شنیده نمی‌شد جز صدای گام‌هایی که به آرامی نزدیک می‌شد. در آن لحظه، تنها چیزی که می‌توانست حس شود، سنگینی سکوت و لحظه‌ی انتظار بود. انگار دنیای اطرافش به یک لحظه توقف کرده بود، وقتی که دست‌های سرد پلیس او را گرفت و به عقب کشید.

بیست‌و‌پنجم شهریور ۱۴۰۳تهران

.

داستانک «بدقول»

آن‌عصر چشم‌به‌در ماندم.

پشیمانم.

اکنون؟

بی‌نهایت رنجورم. می‌پذیرم.

دراز بکش. دهانت را باز کن.

نمی‌شود آمپول بی‌حسی نزنی؟

بیست‌و‌چهارم شهریور ۱۴۰۳تهران

.

داستانک «بی‌جگر»

به من گفتی تو همیشه در گریزی، از مرگ، از اعتراض، از تغییر، از تجربه‌ی تازه، از شراب، از رقص، از سخن، از عشق، از من. همیشه در حال فرار از چیزی بودی، از لحظه‌ها، از حقیقت‌ها، از آنچه که می‌توانست تو را به خودت نزدیک‌تر کند. امروز وقتی خواب بودی، در سکوت و آرامش شب، یک شاخه گل رز بالای سرت گذاشتم. شاید این گل نمادِ آن چیزی باشد که فراموش کرده‌ای، یا شاید یادآوری باشد از آنچه که باید با آن مواجه شوی.

بیست‌وسوم شهریور ۱۴۰۳تهران

.

«دستفروش»

پسرک نحیف بود و آنقدر لاغر که کسی نمی‌توانست حدس بزند چند سالش است. چهار پنج شش یا هفت سال؟ هیچ‌کس نمی‌دانست. هر روزِ خدا داخل مترو همراه پدرش چسب زخم می‌فروخت. انگار که روزها و شب‌ها برای آن‌ها همیشه یکی بود، بی‌وقفه و بی‌انتها. اما آن‌روز پدر چسب زخم‌ها را برنداشت. وقتی سوار مترو شدند، در سکوتی که به اندازه‌ی یک دنیا سنگین بود، پدر به پسرک گفت: «برای تو خیلی خوشحالم. از امروز می‌توانی در یک جای بزرگ از خواب بیدار شوی.» این جمله، مثل یک وعده‌ی دور و نزدیک، در گوش پسرک پیچید. انگار که زندگی جدیدی در انتظارش بود، اما کسی نمی‌دانست که آیا این تغییر، آغاز رویای بهتر خواهد بود یا یک سفر بی‌پایان به ناشناخته‌ها.

بیست‌و‌دوم شهریور ۱۴۰۳تهران

.

«حرفه‌ای»

پدرخوانده گفت رکورد بالاترین رقم قرارداد ترور را شکستم. صدای او سرد و بی‌روح بود، مثل همیشه. می‌دانستم تو دقیق، حرفه‌ای و سریع هستی. این کلمات برای سعید بیشتر از یک تحسین ساده بودند؛ انگار که پایان یک مأموریت پیچیده و موفقیت‌آمیز در دل آن‌ها نهفته بود. سعید با کمال احترام جواب داد: «متشکرم رئیس.» سپس صداخفه‌کن را سر جایش گذاشت و خون روی صورتش را پاک کرد. چهره‌اش هنوز آرام بود، اما در درونش طوفانی از احساسات در جریان بود.

بیست‌ویکم شهریور ۱۴۰۳تهران

.

داستانک «مراسم عقد»

آیا دیده‌اید کسی از بوی گند شاد شود؟ من شدم.* همین که مدعوین جلوی بینی‌شان را گرفتند، درنگ نکردم. سیلی محکمی توی گوش داماد نواختم.

*داستان گودال، اری دو لوکا، کتاب مرد دربند

بیستم شهریور ۱۴۰۳تهران

.

داستانک «مردْپیر»

صد سال تِرید.

راه می‌رفت، امر و نهی می‌‌ساخت.

می‌نشست، سیگار می‌کشاند.

می‌خوابید، خروپف زیرْ خیس می‌کرد.

بیدار می‌شد، ناسزا می‌انداخت.

یک شب، شاید هم یک‌ روز، روح پیرمرد با تن‌اش قهوید. قهرید. معلوم نیست، کجا غیبید.

بچه‌ها جسدش را سوزاندند. روح پیرمرد برگاشت.

نوزدهم شهریور ۱۴۰۳تهران

.

«پیشنهاد»

تو شاید باور نکنی، بار اولی که آمد، بهش گفتم من آدم‌کش بودم، حالا نیستم.

خوش‌سخن، خوش‌اندام، خوش‌چهره، گزیده‌پوش و زن بود. اصرار نکرد. خونسرد سیگارش را دود کرد. قهوه‌اش را نوشید. پاکت دلارها را داخل کیفش گذاشت. رفت.

تو شاید باور نکنی، باز هم آمد. بارها و بارها. مبالغ بیش‌تر پیشنهاد داد. نپذیرفتم. سیگار کشید. قهوه نوشید. رفت.

آن‌شب می‌ترسید به خانه برگردد. رساندمش. خواست تا توی خانه با او همراه شوم. شدم. به اتاق خواب رفت. صدایم زد. شتافتم. تو روی تخت مرده بودی.

هجدهم شهریور ۱۴۰۳تهران

.

«ابله»

جوادشوهرمبه مصطفی حسودی می‌کرد.

همیشه می‌گفت: می‌دانی که هم ابله است و هم الکلی.

می‌گفتم: نه، دوست من است و مهربان*.

جواد هیچ دوستی نداشت. بدبین بود. من هم دوستی نداشتم، به جز مصطفی.

مصطفی مهندس بود و نبود. فقیر بود و نبود. دوست بود و نبود. مهربان بود و نبود. الکلی بود، ولی ابله نبود و بود. برای خشنودی من حاضر بود هر کاری را بکند.

هفدهم شهریور ۱۴۰۳تهران

*کتاب سردسته‌ها، ماریو بارگاس بوسا

.

داستانک «شرم»

شاید باور نکنید، آقای صادقی فقط یک دست لباس داشت. یک کت‌و‌شلوار، یک پیراهن، یک زیرپوش، یک شورت و یک جفت جوراب. داشتن بیش‌ترش را اسراف می‌دانست. همه‌ی آن‌ها به جز کُت را روزهای جمعه که شرکت تعطیل بود، می‌شست.

ظهر آن‌جمعه فکرش را نمی‌کرد که آقای مهندس شوکت بگوید بیا سر کار. لباس‌ها لیچ آب بودند. کتش را تن زد. بی‌پیراهن، بدمنظر بود. کت را با احترام سرجایش گذاشت. دلش نمی‌خواست، لخت برود سرکار، آن‌هم مادرزاد. روسری یادگاری مرحوم مادرش را سر کرد. کاچی به از هیچی. بیرون که زد، توی خیابان و مترو زیر چشمی رهگذران و مسافران را پایید، اما انگار نه انگار. همه با قیافه‌های عبوس در افکار خود فرورفته بودند و توجهی به لختی او نداشتند*. حتی حجاب‌بان مترو هم واکنشی نداشت. اما آقای مهندس نه، روترش کرد. این مسخره‌ بازی‌های چیه؟ مهمان خارجی داریم. می‌خواهی آبروی ما را ببری؟ سریع روسری‌ات را بنداز کنار. برو قهوه را آماده کن.

شانزدهم شهریور ۱۴۰۳تهران

*داستان شلوار پاریسی، استانیسلاو دیگات، کتاب مرد دربند

.

«پوتین ١»

اولین برف زمستان که بارید، سهراب، برادر ده روزه نوذر مرد. مادرش قبول نمی‌کرد، ده ساعت بود که سهراب را بغل گرفته بود،

می‌گفت سردش است طفلکی.

نوذر کیف مدرسه را برداشت. نشست کفش‌هایش را یکی یکی به پاکشید. مادرش داد زد:

کف کفش‌هایت سوراخ است، نمی‌توانی توی این گل و شِل به مدرسه بروی. پوتین‌های پدرت را بپوش.

نمی‌خواست. مادر اصرار کرد.

نوذر گفت آن‌ها که کفش نیست، قبر بچه است*.

چشمان مادر برق زد. سهراب را داخل کفش‌های پدر دفن کرد.

پانزدهم شهریور ۱۴۰۳تهران

*داستان بر غرور ما اشک بریز، جیمز پلانکت، کتاب مرد دربند

.

«گوش‌‌‌حال»

خانم ریاحی جوان و خوش بر و رو بود. دیوانه‌وار شوهرش را دوست داشت. می‌گفت زن‌ها با گوش عاشق می‌شوند نه با چشم*. دوستانش مشتاق مجالس دورهمی او بودند. خانم ریاحی اغلب با نقل جمله‌های ناب عاشقانه و اروتیکِ شوهرش آن‌ها را سرگرم می‌کرد. زمانی که شعله عشق‌ زن‌ و‌شوهر کم‌فروغ می‌شد، اغلب خانم ریاحی پشت در اتاق خلوت شوهرش با زن‌های دیگر گوش می‌‌ایستاد، از حرف‌های عاشقانه لبریز می‌شد.

چهاردهم شهریور ۱۴۰۳تهران

*داستان آوریل سرهنگان، آندره‌آس کدروس، کتاب مرد دربند

.

داستانک «عین‌اله»

همیشه‌ مثل گوساله‌ای مریض، فلاکت از سر و رویش می‌بارید*. زنمملیحهاز دیدنش کلافه می‌شد.

می‌گفت این متعفن بدبو با چشمان هیز را به رستوران راه نده.

دلم نمی‌آمد. هر شب، توی ظرف یکبار مصرف برایش غذا می‌گذاشتم و پولی کف دستش. چند وقتی بود، اوضاع کارو کاسبی خراب بود. حوصله‌ی دیدنش را نداشتم. آمد.

گفتم مهمانی تمام، برو بیرون.

نرفت. وقیح به زنم چشم دراند. ملیحه سرش را پایین انداخت.

سیزدهم شهریور ۱۴۰۳تهران

*داستان دیوانه‌ی ده، کامیلو خوسه‌سلا، کتاب مرد دربند

.

«لب‌رنگ»

هر شب ته سیگارهای کافه بی‌بی‌ را برمی‌داشت و سیگاری برای خودش درست می‌کرد*. آن‌شب هم به همین‌کار سرگرم بود، که روی یک ته سیگار، لب‌رنگ بنفش با رگه‌های طلایی را دید. افتاد توی خاطرات گذشته. یک‌سال ازآخرین گفت‌وگویش با رقیه می‌گذشت.

یعنی خودش بود؟ نرفته بود به پاریس؟ بی‌خبر برگشته بود؟ 

باید حقیقت را می‌فهمید. روز شب‌های بعد چشم‌دوخت مشتریان زن کافه شد، شاید زنی با لب‌های بنفش ببیند. یک هفته گذشت، ندید. شب هفتم بود که دید ته سیگار دوباره آن‌جاست: لب‌رنگ بنفش با رگه‌های طلایی. زن آمده بود.

اما او کجا بود که ندیده بودش؟

شاید سرویس بهداشتی. روز چهارم چیزی نخورد و ننوشید.  نمی‌خواست فرصت تماشا را از دست بدهد. همه‌ی تن چشم لب‌های آدمیان شد. داشت ناامید می‌شد که سرانجام لبان بنفش با رگه‌های طلایی را دید. داشت مثل همان‌وقت‌ها دود سیگار حلقه می‌کرد. تی‌شرت بنفش پوشیده بود. چشمانش را مالید. اشتباه نمی‌کرد، عاقبت، مرد شده بود.

دوازدهم تیر ۱۴۰۳تهران

*داستان دیوانه‌ی ده، کامیلو خوسه‌سلا، کتاب مرد دربند

.

داستانک «دوباره»

وقتی دیدم تو به منهم خیانت کردی*، به اصغری گفتم اشتباه کرد به آدم بی‌ارزشی مثل تو اعتماد کرد. امشب توی چشمانت‌ که نگاه کردم، قشنگ فهمیدم تو مزه آدم‌فروشی را باز چشیدی. به اصغری گفتم بی‌خودی دوباره ریش گرو نگذارد، فکر یک آدم جدید باشد. می‌دانی که نمی‌توانم تو را زنده رها کنم. تو خیلی اطلاعات داری. به اصغری گفتم، فکر کس‌ دیگری نباشد، خودش باید برادرش را بکشد.

یازدهم شهریور ۱۴۰۳تهران

*داستان مردان سبز کوچک، گونتر کنرت، کتاب مرد دربند

.

داستانک «لرزان»

پدر صمد که مرد، زمستان بود. صمد  برایش سنگ قبر نگذاشت. می‌خواست برایش لباس گرم ببرد. نشد.

پس از یک‌سال، با آمدن زمستان تازه، پدرش را لرزان به خواب دید. لباس‌های گرم را برداشت، شبی به گورستان رفت. قبر را یواشکی کند. چشمانش به جسد آقاجانش که افتاد، خودش را لعنت کرد. حواسش نبود، می‌توانست پارسال جسد را به قیمت خوبی به دانشکده پزشکی بفروشد.

دهم شهریور ۱۴۰۳تهران

.

«گفتمان»

بچه‌ها با گریه‌ و زاری قسم خوردند، از سوراخ در هیچ چیزی ندیدند. صدای هق‌هق‌شان در فضای اتاق پیچید، اما کیهان دوباره اتفاقات داخل اتاق را مرحله به مرحله با جزئیات برای بچه‌ها تصویر کرد. هر کدام از بچه‌ها با التماس قسم خوردند که چیزی ندیدند، اما کیهان انگار که هیچ‌یک از حرف‌هایشان را نشنیده باشد، نوشت، از بچه‌ها اثر انگشت گرفت و با صدای سرد و بی‌احساس گفت: «گم‌شوید، کپه مرگتان را بگذارید.» بچه‌ها، بی‌کلام و بی‌اعتراض، رفتند. فضای اتاق دوباره پر از سکوت شد. مرد آهسته چشم‌اش را به سوراخ در اتاق بچه‌ها گرفت، و پشت آن، به جایی خالی که انگار چیزی برای دیدن باقی نمانده بود، نگاه کرد. در آن نگاه، در پشت چشم‌های مرد، سوالی بی‌پاسخ، گم‌شده و دست نیافتنی بود.

نهم شهریور ۱۴۰۳تهران

*داستان آدم برفی، اسلاوومیر مروژک، کتاب مرد دربند

.

داستانک «چاه ویل»

فرمانده‌ی ما جناب سروان، همیشه‌ی خدا گرسنه بود*. صبحانه را آفتاب نزده، توی خانه‌ی خودش می‌خورد. بعد من یا سبزعلی می‌رساندیمش خانه‌ی آقای دلاوری مرحوم. آنجا هم صبحانه‌ی مفصلی می‌خورد. بیرون که می‌‌آمد حرف نمی‌زد، فقط با دست اشاره می‌کرد. من یا سبزعلی یا هر کره‌خر دیگری که آن روز راننده‌اش بود می‌دانست، برای صبحانه‌ باید برود خانه‌ی مینویی. بقیه صبحانه‌‌خوری‌هاش، توی خانه‌ی ثابتی نبود. 

وقتی می‌گفت توله‌سگ، سیگار. می‌فهمیدم دارد برای نهار آماده می‌شود. کشته‌ و مرده‌ی غذای خانگی بود. با خانه‌ی بیوک‌پور شروع می‌کرد. دنبالش می‌‌بردمش منزل بروجردی. خانه‌ی ننه‌لیلا زیاد نمی‌ماند، سرپایی یک چیزی می‌خورد. اصل نهار را توی کافه نادری تلپ می‌شد. کافه قرق. قلیان و چای و بساطی.

اذان که می‌گفتند، وقتِ شام‌اش بود. جناب سروان برای شام زیاد سخت‌گیر نبود. می‌گفت همین‌جوری چند تا پرونده را برمی‌داشتم، می‌رفتیم در خانه‌شان.

هشتم شهریور ۱۴۰۳تهران

*داستان کبوترهای ایلیا، هانس بِندر، کتاب مرد دربند

.

داستانک «فداکاری»

من اولویتم دوام خانواده‌ها‌ست. از آن آدم‌هایی نیستم که خانواده را وقت و بی‌وقت تنها می‌گذارند، می‌روند این‌ور آن‌ور. من از خودم گذشتم. توی همین کشور، توی همین شهر ماندم. سفت ایستادم، هر کاری می‌کنم که خانواده‌ها‌ از هم نپاشد. الان توی این شهر مردم، خانواده‌ها، روی من حساب باز کردند. هر شب یک نفر، گاهی چند تا زن شوهردار با من تماس می‌گیرند.

هفتم شهریور ۱۴۰۳تهران

.

«ترس»

آیدا می‌ترسید.

از مرگ؟ خیر.

از پلیس؟ نخیر.

از پدرش؟ نه.

پس از چی؟ از سگ.

این موضوع را، روز اول آشنایی به عبدالحسینهمسرشگفت. عبدالحسین، آیدا را خیلی دوست داشت. او را بی‌نقص می‌خواست.

یک‌روز، زن را به یک صندلی بست. سگی پودل را روی پای آیدا گذاشت. سگ دست وصورت زن را لیس زد. آیدا جیغ کشید. بعد نوبت سگ باکستر شد. سگ یورکشایر تریر، بیچون فرایز، گلدنرتریور، پاپیون، گریهوند، گرگی. زن بیهوش شد. عبدالحسین فکر کرد برای روز اول خوب بود.

ششم شهریور ۱۴۰۳تهران

.

«پرحرف»

روز تعطیل بود. مرد فوتبال می‌دید، چشمانش به صفحه تلویزیون خیره بود و تمام توجهش به بازی معطوف بود. پسر داخل تبلت غرق شده بود، دنیای خودش را داشت. زن، مثل همیشه، مشغول حرف‌زدن بود. حرف‌هایی که بی‌وقفه از دهانش بیرون می‌آمد، گاهی مثل صدای ماشینِ لباسشویی که در گردش است، گاهی مثل صدای جاروبرقی که هیچ‌گاه متوقف نمی‌شود، دیگ‌زودپز که در حال جوشیدن است، یا سشوار که هوای داغ را در فضا پخش می‌کند. زن زیاد حرف می‌زند، توی سرش، انگار که هیچ‌وقت تمام نمی‌شود. حرف‌هایش همیشه به نظر می‌رسید از جایی عمیق و بی‌پایان می‌آید، چیزی که هیچ‌گاه پایان ندارد.

پنجم شهریور ۱۴۰۳تهران

.

داستانک «پایان»

بوی گند خانه را برداشته بود. لباس‌های زن را دور ریخت، کیف و کفش‌ها، ادکلن‌ها، لوازم آرایش، کتاب‌ها، عکس‌ها، موبایل، تبلت. هر چیزی که نشانی از او داشت. اثر انگشت‌های زن را از همه‌ی در و دیوار و مبل و میز و تخت، حتا بدن خودش زدود. تمام تلاشش این بود که از هر چیزی که به او تعلق داشت، فاصله بگیرد، اما بوی زن تمام نمی‌شد. همچنان در فضا معلق بود، مثل یک خاطره‌ی رنج‌آور که نمی‌توانست از ذهنش بیرون برود. هر لحظه که نفس می‌کشید، انگار در هوا می‌رقصید و او را به یاد روزهایی می‌انداخت که همه چیز متفاوت بود.

چهارم شهریور ۱۴۰۳تهران

.

داستانک «عتیقه»

وقتی مرد صحبت می‌کرد، مثل یک ظرف توخالی جذاب* کهنه به نظر می‌رسید. زن درنگ نکرد، برای شام به منزلدعوتش کرد.

سوم شهریور ۱۴۰۳تهران

*کتاب سوکورو تازاکی بی‌رنگ و سال‌های زیارتش، هاروکی موراکامی

.

«ایستگاه قطار»

گفت‌وگو به اشیای گمشده کشید. رئیس ایستگاه از انبوه عظیم اشیاء گم‌شده و پیداشده توی قطارها و ایستگاه گفت*. کنجکاو شدم، لیست آن‌ها را ببینم: انگشتر فیروزه، عروسک باربی، شیشه‌های مربا، کلاه‌گیس، پای مصنوعی، ساعت، جاروی رشتی، ورق بازی، کلاه بره، ساعت مچی، قاب عکس، کتاب و مجله، کیف دستی، روسری، پیپپایین لیست هنوز جای خالی بود. نام خودم را اضافه کردم.

دوم شهریور ۱۴۰۳تهران

*کتاب سوکورو تازاکی بی‌رنگ و سال‌های زیارتش، هاروکی موراکامی

.

داستانک «مرض فصلی»

مرد سبد گل را روی میز پزشک گذاشت. با چشم‌هایی که مال خودش نبود، به خانم دکتر رعنا خیره شد. دکترنگاهی به او چرخاند. تند نوشت. نسخه را به سمتش دراز کرد.

من

از رخسارتان پیداست. پیش از شما ده نفر بیمار دیگر داشتم. همه نشانه‌های شما را داشتند. تجربه دارم. هرسال، بهار که می‌شود، خیلی‌ها مبتلا می‌شوند.

بیمار نیستم. من

خانم دکتر زنگ بیمار بعدی را زد.

یکم شهریور ۱۴۰۳تهران

.

 «بادکنک»

 «هنرپیشه»

 «ترس»

 «آدم»

 «تصمیم»

 «نوستالژی»

 «باردار»

 «خونگیری»

داستانک «موطلایی من»

«آتش»