داستانک «غریبه» : در شهری غریب و پر از آدم‌های غریبه، در کافه‌ای دنج نشسته بودم. نمی‌خواستم چهره‌ام را کسی ببیند، پس صورتم را پشت کتاب پنهان کردم. در همین حال، در کافه ناگهان باز شد و غریبه‌ای وارد شد. نگاهش پر از رمز و راز بود؛ چهره‌اش را نمی‌توانستم به‌درستی ببینم اما حضورش همه‌جا را پر کرد. ناگهان برگشت و چشمانش دقیق به من دوخته شد. بی‌درنگ شلیک کرد؛ نه با تفنگ، بلکه تیر مژگانش بود که قلبم را نشانه گرفت. در این لحظه، هیچ راه فراری نبود. تیر نگاهش حسابی کاری بود و من از کافه و آن غریبه دیگر گریزی نداشتم.

دکتر محمود جاوید – ششم فروردین ۱۴۰۲، تهران / داستانک «غریبه»

 «شالیزار»

داستانک «چشم‌هایش تاریک بود»

 «حس دبیرستانی‌ها را داشت»

پای صحبت آینه قسمت هفتم – آفوریسم 

معنی استعاری تیر مژگان