داستانک «مامور اعدام»

«صبح‌ها خوابش نمی‌برد، چون مامور اعدام بود.» . مامور اعدام بود. هر شب دگمه مرگِ محکومی را فشار می‌داد؛ مامور اعدام مسئول اجرای حکم بود.  زن، مرد، جوان، پیر، چاق، لاغر — محکومینی که مامور اعدام هر شب باید آن‌ها را می‌دید. هر صبح کابوس می‌دید؛ چهره محکومین رهایش نمی‌کرد، چون مامور اعدام بود.. چهره محکومین رهایش نمی‌کردند. برای روشن ضمیری درد دل بگفت. نصیحت شنید که «اشتباهات گذشته مامور اعدام بودن را فراموش کن و به دنبال موفقیت‌های آینده باش. ستاره امید بر دلش تابید. خدا را شکر کرد. گذشته را فراموش. شب شد. مامور اعدام سر کار رفت و برای رسیدن به موفقیت‌های آینده دگمه مرگ را فشار داد.

دکترمحمودجاوید _ داستانک «مامور اعدام»

پانزدهم اسفند ۱۴۰۱ – تهران

برداشتی آزاد از کتاب کلید جو ویتالی

داستانک «چشم‌هایش تاریک بود»

«همیشه قاتل به محل جنایت برمی‌گردد»

داستانک «شالیزار»

داستانک «خدمات دندنپزشکی» 

پیوندهای مرتبط: