داستانک «مجنون»
داستانک «شولاپوش» در سمت تاریک حیاط شب ایستاده بود. کلاه بر سر کشیده، عصا به...
داستانک «تنهایی»
داستانک «تنهایی» احساس میکرد کرمها قلبش را میجوند، میبَرند. صدای مادر در سرش میپیچید. «وقتی...
داستانک «مرد روی ریل»
داستانک «مرد روی ریل» «شرح یک مرگ» کتاب «گزارش یک مرگ اعلام شده مارکز» را...
داستانک «مامور اعدام»
داستانک «مامور اعدام» «صبحها خوابش نمیبرد، چون مامور اعدام بود.» . مامور اعدام بود. هر...