«رُخ پنهان»
گاهی غیب میشوم. میروم در پیله تنهایی. پشت حصارهای بلند خودْ گَشتی. برای منِ اغلب گزیده سخن،گزیده خوان، گزیده بین، گوش پهن، تنهایی خلوت کردن یک خاطره آشناست. برای همین افتادن گاهگاهی آدمهادر کنج عزلت بیدیداری را میفهمم.
نشستن بر سر سفره چراهای رنگارنگ یا نه ساکت بیحرکت بیزندگی مات ماندن. خود را به تیغ سرزنش خراشدادن یا نه غرق در دریاچه حُزن. پنهان خفه اشک ریختن یا حتا هیچکاری نکردن. آشناست.
آدمی مگر چقدر میتواند از صخرههای بلند و کوتاه بیتوجهی تنگ نظری فرصتبُری یک نفس بالا رود. نفسش به شماره نیافتد. سلولهای خاکستری مغزش داغ نکند. هی بالا برود بالا. با دستهای زخمی زانوهای پرخراش. بعد با نیش مار تنگنظری به پایین افتد. باز آنقدر مصمم باشد که بازی مار و پله زندگی را ترک نکند.
پلههای ساختمان هر چند کوتاه و بلند پاگرد دارند. برای نفسی تازه، برای لختی نشستن و ولو شدن. برای اینکه مواظب خودت باشی. مواظب تن روح آرزوها. برای من بیخبر رُخْ پنهان آدمها رخدادی غریب نیست. دورانفطرت. تبر تیزی. غیبت. اما برنگشتن غیرطبیعی است. دوباره به راه زدن کم پُر شتاب رفتن، جاده را زیر گرفتن، اعلام بازگشتی ساده یا پُرشکوه آشناتر ست.
چهاردهم خرداد ۱۴۰۲- «رُخ پنهان» _ وبسایت دکتر جاوید
«پشت ترسهایم نمیمانم»
«چهره اندیشه»
«پُر پُر»
مواظب بزرگترها باشید، مرگ را میفهمند