«نوازش تن»

هنگامی‌که خسته روز به وقت شب دراز می‌کشید، ناله استخوان‌های کوفته، عضله‌های منقبض پشت و دست و پاهایش مرا به خود می‌‌خواند. صداهایی بلندتر از کلامی که به زبان آید: کودکم، پسرم بر این جسم دویده راه‌ رو. با پاهای سبک کوچک‌ت به ماساژی تن مرا مهمان ساز، باشد که خستگی جان و تن زداید. هنوز پاهای کودکی‌م خاطره آن راندنِ خستگی‌ها از تن مادر و پدر را به دیوار دلم قاب آویخته است. 

گاه‌گاهی که دلم ابری می‌شود، از تو، از خودم می‌پرسم چه می‌شود که ابرهای فراموشی‌ی زیست تجربه‌مان، گاهی پادشاه تیره زندگی‌ می‌شود. یادم یادت می‌رود حس‌های آدمی گل‌های باغ طراوت وجود است. آب توجه به پایش نریزم نریزی ، پژمرده می‌شود. نمی‌شود جسم داشته باشم دست نوازش بر پشت‌ش حس نکنم نکنی. سر بر شانه‌ای نگذارم نگذاری دستانی نَفُشرم نَفُشری اندامی به آغوش نگیرم نگیری. 

بی‌‌اما، هزار هزار که برای مخترع تماس‌های تصویری به آسمانِ اجابت دعا فرستیم، رواست. چه کفش‌کهنه‌ای در بیابانِ دوری و تنهایی غنیمت است. اما، نوازش تن حکایتی دگر است. فرزند بی‌فاصله به آغوش کشیدن، دست محبت مادر  پدر بر سر یافتن، پای به ماساژ بر پشت خسته عزیزی نهادن، ساعت‌ها دست یار گرفتن به عشق، بوسه سپاس زدن به روی مادر و پدر،  با هم‌تن در آغوش ماندن نوازش تن است. کار تکنولوژی نیست. جان‌های در دسترس می‌خواهد. 

ساعت شنی فرصت طلبی‌م همیشه به روی میز آگاهی‌‌م می‌‌ریزد که مباد لحظه ‌امروز را به امید فردایی که نیامده است وانهی. آن‌هایی که دوست می‌دارم‌شان به بهانه‌ای بغل می‌کنم به پشت‌شان می‌زنم دست به سرشان می‌کشم می‌‌بوسم‌شان بسیار بسیار. خرد و بزرگ نمی‌کنم. هر آن کس که از این فهرست کوچک فرصت‌ها هست: همسر فرزند مادر پدر خواهر  برادر دوست همراه همکار همفکر همدل هم‌آوا. تو هم از این کارها می‌کنی؟ ترنم تماس پوستی تن‌ها را به گوش جان می‌سپاری؟ حواسم هست که خاطره‌اش به درازای هستی با من تو ما می‌زید. جوانه‌های خوشحالی می‌زند. آموزگاری می‌شود برای تغذیه تن‌های تشنه با باران نوازش، ابرهای مخملی آغوش. دور باد تن‌هایمان میان تن‌ها  تنها بماند

هفدهم مرداد ۱۴۰۲- تهران

«چشمان احوالپرس»

«گمگشته در خود»

«به عموجان سلام کن»