«چهره اندیشه»

من چهره  آدم‌ها را کم‌تر به خاطر می‌سپارم. زیاد پیش می‌آید که یکی می‌پرسد: آن دوست که مکرر یاد کنی، چهره به چه شکل ساخته است؟ عکاسی ذهن را بالا پایین می‌کنم: سبیل داشت. نداشت. ریش را انبوه بود یا همچون نوجوانان صورت پاکیزه. موهاش به چه رنگ بود. مشکی. بور. پُر. ریخته. دماغش را عمل کرده بود. حلقه‌ای به گوش داشت. به خاطر نمی‌آورم. اما شگفت ذهنی است که اگر یک نفر را یک‌بار ببینم، چون دوباره ملاقات کنم، دانم چهره آشناست.

حتا ده‌ها سال بعد. دست حیرت به دندان نگیرید؛ خودم هم از این پیچیدگی ذهنی سر در نمی‌آوردم. شبی نشستم، با خودم فکر کردم که این چه حکایتی است. متوجه شدم که آدم‌ها برای من مهم هستند، نه به خاطر شکل و قیافه. به صرف آدم بودن. به دلیل فکر و اندیشه.  قلب‌های جستجوگر حقیقت. نگهبان آزادی. به خاطر اثری که در جهان هستی به جا می‌گذارند. برای همین جانم را خسته نمی‌کنم، که شکل ظاهرشان را در پستوهای ذهن تازه نگاه‌ دارم. فکرهای درست، رفتارهای به جا و حرف‌های صواب آنهاست که تازه به تازه در جانم می‌ماند. آشنا. 

ششم خرداد ۱۴۰۲- تهران _ «چهره اندیشه»

«فرش سرخ ثروتمند»

«پُر پُر»

«حالم خوب است»

پیوندهای مرتبط: