کلمات عاشقش بودند یا شاید او عاشق کلمات بود
بخشی از چهرهاش سوخته بود. از آن مواظب نبودنهای بچهگی. قابلمه آبگوشت روی چراغ علائالدین و برگشتن روی او. البته کمی از آن. موهای مشکی فرفری. ریش پروفسوری میگذاشت. ریشی ناقص. در روزگاری که معلمها بیاستثنا سبیل داشتند و موهای صاف. این سبک مو و ریش آدم را تابلو میکرد.
هر چند برخی از معلمها به اقتضای شرایط شروع به ریش گذاشتن کرده بودند. انقلاب شده بود. تازه. دبیر انشائ بود.- دبیر چه واژه جالبی برای معلم دوره متوسطه. سالها بود از یاد برده بودم– مودب بود. دانشآموخته رشته ادبیات از دانشگاه فردوسی مشهد. محترم بود. آنقدر که کلمات عاشقش بودند یا شاید او عاشق کلمات بود. الان که کمی مرور خاطرات میکنم، میبینم واژههای زیادی از او به خاطر دارم، اما نه به اندازه برق چشمانش. وقتی میآمد.
هنگامی که قدم میزد. زمانی که از ادبیات میگفت. کتوشلوار همیشه چهارخانهاش، صورتسوختهاش، دهانش که واژهها را مراقبت میکرد، همه محو میشدند. فقط آن چشمان قهوهای درشت میماند. برق میزد. برق میزد. برق میزد
نخستین موضوع انشائ را که گفت، خبری از توصیف پاییز نبود. فواید گوسفند را به دامدار سپرده بوده بود. حوصله رقابت مسخره ثروت با علم را نداشت. موضوع: در باره کتاب بینوایان بنویسید. نوشته ویکتور هوگو. از ویکتور گفت. ژان والژان. از کوزت. ژاور. مرا از دبیرستان دکتر علی شریعتی( شاهرضای سابق) مشهد، هل داد به فرانسه قرن نوزدهم. یک هفته هر شب تا دیر وقت با بینوایان جابهجا میشدم. گرسنگی. نان. دزدی شمعدانهای نقره، نهآنها جامانده بود. کارد و چنگالهای نقره. زندان. شهرداری. برخی قسمتها را هم دلم نمیخواهد یادم بیاید. تناردیهها، کافه تناردیهها. اما کوزت را دوست داشتم. کوزت کوچولوی ترسیده دست بهژان والژان داده. کوزت زیبا و ماریوس. و البته رستگاری بازرس ژاور.
روایت داستان
کسی نبود برایم انشائ بنویسد. مجبور شدم به ملاقات ویکتور هوگو بروم، در کافهای سیاه و دودآلود. مردانی مست. زنانی محتاج پول. نوشتن برای من جان گرفت. خواندن هم. نمایشنامه خواندم. با همکلاسیها اجراکردیم. خسیس اثر مولیر. هارپاگون و دخترهایش را جان بخشیدیم. ویلهلم تل. بارها سیب را روی سر پسر ویلهلم به دست ویلهلم با کمان زدیم. بیهیچ خطایی. مش اسلام خبری شده؟ گاو بودیم. گاو ساعدی. یا شاید گاو شدیم. درست یادم نیست.
کلاس دوم دبیرستان بودم. حوصله نگاه کردن به شعله شمع را نداشتم. چه برسد به توصیفش. معلم شیمی نمیدانستم دنبال چیست. شمع را روشن کردم. زیر نورش با «مردی که میخندید» گریستم. آن مرد موفرفری سبزه صورت سوخته ریش پروفسوری دنیای مرا یک سطح بالا برد. هفته با شنبه شروع نمیشد. فقط دوشنبه، بعدازظهر زنگ انشائ. دیگر نگران انشائ نوشتن نبودم. نگران ننوشتن بودم.
گفت: برای امتحان نوبت آخر موضوع انشائ آزاد است. هر چه آموختهاید بنویسید. روز امتحان نیامد. هیچوقت دیگر به دبیرستان نیامد. دبیر من همچون شمس آتشی بر جان بود و برفت. ناظم موضوع انشائ داد. آزاد. نه. گوشی برای شنیدن نداشت. فواید گوسفند را بنویسید. چرا نمیتوانستم بنویسم. قلم خشک، بینفس افتاده بود یا شاید انگشتان دستم. یادم نیست.
امروز عادت دارم مرتب فواید گوسفند را مینویسم. شاید آن زمان زیاد به فوایدم توجه نداشتم. نوبت آخر ازانشائ دوازده گرفتم. با بیستهای نوبت اول و دوم جمع شد. نمره بیآبرویی نشد. نمیخواهم به نمره فکر کنم، مثل خیلی چیزهای دیگر. راستی اسم آن دبیر چی بود؟ یادم نیست. زاهد بود. حتمن نامش هم زاهدی بود. رُخ سوخته زیبایی بود با چشمانی که برق میزد. کلمات عاشقش بودند یا شاید او عاشق کلمات بود.
دکتر محمود جاوید
دوازدهم اردیبهشت ۱۴۰۲- تهران
مش حسن، گاو شد
بعد از، مرگ گاو
چه زیبا از واژهها مراقبت کردید در توصیف دبیرتون.
و دبیر من رو یاد شرزین دبیر انداخت که میگفت: اگر اندیشه نمیبایستی ما را خرد نمیبخشیدند.
دبیر ادبیات شما هم به جای صرفاً انشاء کلمات، اندیشدن را با انشاء آموزش میداد.
بعداًنوشت: شرزین دبیر شخصیت اصلی نمایشنامه طومار شیخ شرزین از بهرام بیضایی است که به گمانم او هم یکی از عاشقان واژههاست.
بیشک بیضایی یکی از دبیران خوشنوشت ماست