«گمگشته در خود»

جهان زندگی برای من هزارتوی رنگارنگی است.گاه تنگ، که کوچه‌باغ‌ها را شرمنده می‌‌سازد. گاه فراخ که به میدانگاهیْ رقص‌میزبان می‌ماند. چون میل‌ش کشد دیوارش تا ثریا قد بلند‌بالا سازد؛ و من حیران، به تاریکی، در سایه ترسِ راه‌گمی،  وحشت‌زده، بارها و بارها میخ‌کوب شوم؛ یا نی، سراسیمه به دیوار بی‌راه کوبم شاید روزنی به نجات یابم. 

هولِ گمگشتگی به هزارتوی زندگی، کم‌جثه‌تر از آن‌ِست که وحشتِ گم‌شدن در خود، مرا پای‌اندازی می‌کند. مباد به غفلتی، شوق جاه و جمال و مال، غرقابی چنان چرخان به پایین سازد که خورشید کمال را با نَفَس‌ْتیره‌ای در میان باغِ توهم طاق زنم. فراموشِ بهرِ چه آمدن، تسلیم روزگارِ  پُر نقش و نگار، هر روز به تعفنی نو جان چرانم. آن‌گونه که هیچ یادم از آرزوی روزهای پاکِ پیمانِ  زلال‌زیستی ناید. 

رقابت بر سر پُر داشتی، چنان گمگشتی بر چهره روح‌آشنایم زند که در آینهِ راست، هیچ جانم نشناسم. لاجرم بسیار باید آبِ زمزمِ هشیاری تا نوشانوش کنم که شاید خودِ گم‌کرده را بازیابم. بر مَرکبِ راست استوار سازم، که تازه لایق حرکت آزاد در  پست‌ و ‌بالای هزارتوی زندگی شوم.

نهم مرداد ۱۴۰۲- تهران _ «گمگشته در خود»

برداشتی آزاد از هری پاتر و جام آتش

«به عموجان سلام کن»

«رُخ پنهان»

«پشت ترس‌هایم نمی‌مانم»

“شنیدن، دکان همدلی”