داستانک «تصمیم»
داستانک تصمیم همیشه برشی از قصههای غافلگیرانه و حیرتانگیز زندگی را روایت میکنند. این داستانهای...
داستانک «مجنون»
داستانک «شولاپوش» در سمت تاریک حیاط شب ایستاده بود. کلاه بر سر کشیده، عصا به...
داستانک «تنهایی»
داستانک «تنهایی» احساس میکرد کرمها قلبش را میجوند، میبَرند. صدای مادر در سرش میپیچید. «وقتی...
داستانک «لبهایش شعر میخواند»
داستانک «لبهایش شعر میخواند» دختر آمد. روحش یک جایی جا مانده بود. نگاهش خالی بود....