داستانک‌ تصمیم  همیشه برشی از قصه‌های غافلگیرانه و حیرت‌انگیز زندگی را روایت می‌کنند. این داستان‌های کوتاه، به‌طور معمول با قدرت کلمات، لحظاتی از زندگی انسان‌ها را به تصویر می‌کشند. داستانک‌نویس، به‌عنوان یک روایتگر، با درک عمیق از سنت تاریخی و تجربه بشری، اهمیت واژه و معنی آن را درک می‌کند. هر کلمه در داستانک‌ها، ابزاری است برای بیان لحظات ناپیدا و پیچیده زندگی.

داستانک «ترافیک»

به راننده تاکسی فرودگاه گفت، رادیوی ماشین را روشن کن. خودش هم با موبایل خبرِ فوری را نگاه می‌کرد. هیچ خبری نبود.

تندتر بِران. چراغ قرمز، پیاده‌رو، قانون را بریز دور. مرا به موقع برسان فرودگاه. هر چی خواستی به حسابت می‌ریزم.

دیر رسیدید جناب. نیم‌ساعت قبل از پرواز پذیرش بسته شد.

فقط یک دقیقه دیر رسیدم. فقط یک دقیقه. صدای رادیو را بلندتر کن.

خبر فوری را نگاه کرد.

هیچی. گاز بده.

ترافیک سنگین بود. خودروها در هم قفل شده بودند.

همیشه به موقع می‌رسیدم. معلوم نیست کدام احمقی گفته وسط روز تو اوج رفت‌وآمد مردم، آسفالت اتوبان‌ها را درست کنند. آقای راننده، چقدر دیگر مانده؟ صدای رادیو را هم بلندتر کن.

زنگ نزد. کلید انداخت. مینا جلوی تلویزیون نشسته بود. سریال ترکی می‌دید. متوجه ورودش نشد.

مینا، مینا.

مینا ترسید.

تو اینجا چکار می‌کنی؟مگر قرار نبود با هواپیما به اصفهان بروی.

جا ماندم. بزن شبکه خبر.

زیرنویس‌ها را خواند. خبری نبود. مرد گیج شده بود. مینا که در غیابش در خانه تنها بود. پرواز ب ۲۵۷ ساعت ۱۵ تهراناصفهان هم که سقوط نکرده بود. پس حکمت جاماندنش از پرواز چی بود؟

بیستم خرداد ۱۴۰۲تهران

.

 «حضور»

ملیکا روی تاب نشسته بود و نسیم نیم‌روزی بهاری صورتش را نوازش می‌کرد. در باغ نیمه‌باز، جایی که درخت کهنسال چنار سایه می‌افکند، مردی میان‌سال از در وارد شد. او درخت را بغل زد و در کنار حوض نشست. دستانش را تا آرنج داخل آب کرد و سطلی برداشت. آب را لبالب پر کرد و روی گل‌های باغچه پاشید. دخترک در آن لحظه، خیال کرد که انگشتانی را دید که از زیر خاک باغچه بیرون آمده و به آرامی حرکت کردند. مرد نیز همان لحظه، در نگاه ملیکا، همان انگشتان را دید.

 

نوزدهم خرداد ۱۴۰۲تهران

 

.

 «متفاوت»

عاطفه شبیه دخترهای دیگر نبود. عروسک بازی نمی‌کرد، چراکه هیچ‌وقت عروسکی نداشت. در کوچه نمی‌رفت و نمی‌توانست برود. درس نمی‌خواند، چون نمی‌شد. تنها کاری که می‌کرد، کمک به مادرش بود. شب و روز، همیشه در کنار مادرش بود، بی‌آنکه به دنیا و دنیای بچه‌ها توجه کند.

انشااله عروس بشوی.

دعای خیر مادرش بود. عروس شد. هر شب.

هجدهم خرداد ۱۴۰۳تهران

.

 «شگون»

رجب، از کودکی دلش می‌خواست وقتی بزرگ شد، کارمند ثبت احوال شود. بالاخره شد. شیدای عطر خاص کاغذ شناسنامه‌های تازه بود. همیشه وقتی با خانمی قرار داشت، به طرز عجیبی شناسنامه تازه‌اش را بو می‌کشید. بوی کاغذ، برای او نمادی از رسمی بودن و شروع‌های جدید بود، چیزی که به زندگی‌اش معنا می‌داد.

هفدهم خرداد ۱۴۰۳تهران

.

«محک»

سردار، زنگوله کوچک طلایی رنگ شبیه ناقوس کلیسا را به صدا در آورد. یک، دو، سه بار. فی‌الفور نوکر و کلفت جلویش خم و راست نشدند*.

شورشی‌ها.

اسلحه کمری‌اش را بیرون کشید و شلیک کرد. یک، دو، سه بار. هیچ مردمی زخمی نشدند، نَمُردند و حتی فرار نکردند. او مات و متحیر ماند. مردم هیچگاه این‌قدر بی‌حیا، نافرمان و سخت‌جان نبودند. بی‌برو برگرد، احساس می‌کرد در خواب است. دلش نمی‌خواست خودش را خراب کند و برچسبی رویش بزنند.

شانزدهم خرداد ۱۴۰۳تهران

* آبیاری آوای کوترکوهی نوشته‌ی پوروین محسنی آزاد

.

«فرشید»

کتاب‌های کنکور پزشکی را روی میز گذاشت. با خودش گفت، اگر امروز شروع کنم، سال بعد در دانشکده پزشکی تهران نشستم.  اگر همت کنم شش هفت سال عالی درس بخوانم. رتبه اول می‌شوم. سپس بدون کنکور می‌توانم بروم تخصص بخوانم. پوست. اگر آن‌موقع بتوانم پدر و مادرم را راضی کنم که آپارتمان و ویلای رامسر‌شان را بفروشند، می‌توانم یک مطب توپ، توی میدان ونک بخرم. فقط هم خدمات پوست، مو و زیبایی.

 خیلی خوب کار کنم و یک تبلیغات درست و حسابی هم کنارش بگذارم، می‌شوم برند اول خدماتِ پوست، مو و زیبایی. اگر آن‌موقع سِلین آوازه مهارتم را بشنود، بی‌تردید می‌آید مطب. اگر هنوز ازدواج نکرده باشد، می‌توانماگر بتوانمکم‌رویی را کنار بگذارم و همه حرف‌های عاشقانه‌ی دلم را به زبان بیاورم. خواستگاری. عروسی. بچه.

 بچه‌هامان هم پزشکی بخوانند، می‌توانیم کلینیک‌های زنجیره‌ای زیبایی بزنیم. اگرهیچ دقت کردید که «اگر» چقدر کلمه کار راه‌اندازی است، خیلی دوستش دارم. حتی فرم انگلیسی‌اش را. If, If, If.

پانزدهم خرداد ۱۴۰۳تهران

.

«تصمیم»

اکرم. مریم. الهه. آیسان. فاطمه. بی‌تا. فائزه. پرنیا. پریسا. دُرسا. روشا. یاسمین. زینب. طناز. هانیه. مبینا. ساغر. صغری. زویا. نرگس. زهرا. سلین. مرضیه. نگار. کوثر. نفس. غزل. صبا. ریحانه. ملیکا. عسل. عاطفه. مینا. آرزو. هستی. بهار.  حدیث. کدام؟

چهاردهم خرداد ۱۴۰۳تهران

.

«جست‌و‌جو»

آبگردان، آبگرمکن کهنه، آب‌چکان، آب‌فشانی رومیزی، آبپاش، و آبمیوه‌گیری، همه در زیرزمین قدیمی انبار شده بودند. دوباره و چندباره همه‌جا را جستجو کرد، اما اثری از آب پیدا نکرد. حتی یک بطری هم نبود. در زیرزمین را باز هل داد، اما تکان نمی‌خورد. زلزله لعنتی به همه‌چیز آسیب زده بود. آوار قلدر در فضا پراکنده بود و تاریکی تنبل همه جا را فرا گرفته بود. اشک‌ها از چشمانش روان شد. بدجوری تشنه بود.

سیزدهم خرداد ۱۴۰۲تهران

.

«شب یلدا»

مادر زمین‌گیر بود و پدر پرستار شب‌های مادر. برادرش در کشوری دور از خانه ساکن بود. در کتابی خوانده بود که «بخت آدم شب یلدا عوض می‌شود»، اما باور نداشت. با این حال، به بیرون رفت. زوج‌هایی که سر در گریبانِ کافی‌شاپ‌ها فرو برده بودند، برای بخت او جایی نداشتند. زیر برف، وسط خط سفید خیابان قدم زد، در جستجوی تغییر و لحظه‌ای که شاید بختش را عوض کند.

قدم. بوق. نورِ چراغ. ترمز. ناسزا.

بخت کجایی؟ عوض شو.

دختری با کاپشن قرمز و کلاه سپید از روبرو پیدایش شد. به سمت دختر شتافت.

بخت کجایی؟ عوض شو.

سُر خورد، داخل بخت افتاد.

دوازدهم خرداد ۱۴۰۳تهران

*کتاب یوسف‌آباد، خیابان سی‌و‌سوم نوشته‌ی سینا دادخواه

.

«ناسالم»

دکتر، که هستی؟ زودتر خون این دو تا جوان را بگیر، خونگیری که بلدی؟ ببینیم به هم می‌خورد، می‌خواهند ازدواج کنند. البته نخورد هم مهم نیست، برای همدیگر می‌میرند. الکی. بعداً خدا اگر به این‌ دو تا، بچه داد، اگر نازا نباشند. خانه‌ی پُرش آزمایش می‌دهند. فوقش خرجشان زیاد می‌شود. بشود، بهتر از این است که یک بچه‌ی ناقص به دنیا بیاورند. البته که نمی‌آورند. می‌روند مجوز می‌گیرند، بچه را می‌اندازند.

هر چند انداختن بچه، با کشتن یک آدم فرقی ندارد. گناه کبیره است. خدا قهرش می‌آید. بلا به دور، خدا بزرگ‌تر از این حرف‌هاست. دلش نمی‌آید این جوان‌ها با بچه دائم مریض زندگی‌شان سیاه بشود. چه سیاهی‌ای؟ بچه نعمت است. چرا نفوس بد می‌زنید؟ شاید هم آزمایش‌ها خوب بود، فرزندشان‌ سالم بود.

این روزها تنْ‌سالم‌هایشان هم هزار تا اخلاق ناسالم دارند. دنبال هزار تا کار قِر وفِر می‌روند. البته پرسیدم می‌گویند کار آزمایشگاه شما خوب است. کارتان خوب هست؟ چرا یک عالمه پول از ما گرفتید؟ اصلاً پول ما را پس بدهید. از قیافه‌ات معلوم است که بابا و  ننه شما هم اینجا آزمایش دادند.

یازدهم خرداد ۱۴۰۳تهران

.

 «موزه»

 «نوستالژی»

 «باردار»

 «هم‌اتاق»

 «خونگیری»

 «شکار»

 «موطلایی من»