داستانک «تنهایی»

احساس می‌کرد کرم‌ها قلبش را می‌جوند، می‌بَرند. صدای مادر در سرش می‌پیچید.

«وقتی میای صدای پات از همه جاده‌ها میاد. وقتی تو نیستی قلبمو واسه کی تکرار بکنم.»

ناله کرد. خدا، چرا مادرم نمی‌میرد؟

توی گوشش چیزی سُر می‌خورد. دیوانه‌اش می‌کرد.

سعی کرد پدرش را صدا بزند. کرم‌ها نگذاشتند. صدایش سوراخ شده بود.

خدا، چرا پدرم نمی‌میرد؟

من تنهایی توی قبر می‌ترسم.

بیستم آبان ۱۴۰۲– تهران

*ترانه سوغاتی سروده اردلان سرفراز

.

داستانک «پافشاری»

باران شُرشُر می‌بارید. آقاوفا از جلوی در خانه تکان نمی‌خورد. نه داخل می‌رفت، نه بیرون می‌آمد.

رعد و برق کوچه را ترساند. تکان نخورد.

همسایه‌ها ترسیدند آقاوفا سرما بخورد، برایش چتر بردند. نپذیرفت.

داش حسن، قلدر محله، سعی کرد داخل خانه هلش بدهد. حریف نشد.

یکی از ریش‌سفیدان دعای باران خواند. باران شدیدتر شد.

آقاوفا راست‌تر ایستاد. تاریکی شب پیدایش شد.

همسایه‌ها رفتند. باران قطع نشد.

آقاوفا جلوی در خانه ماند.

رعنا خانم، همسایه روبرویی آقاوفا، پرده اتاقش را کشید. چراغ را خاموش کرد.

آقاوفا سردش شد.

نوزدهم آبان ۱۴۰۲– تهران

.

داستانک «تنهایی»
داستانک «تنهایی»

.

داستانک «نافرمان»

در را محکم پشت سرش بست. با این حال، صدای پدرش کم نشد. باز هم گفت: “چند بار گفتم با سرخاب سفیداب بیرون نرو؟ تو هنوز شانزده ساله‌ای. این کارها برای تو زود است. کافی‌شاپ محل دختر و پسرهای بی‌خانواده‌ست. اصلاً درست نیست که شب بیرون باشی. این کتاب‌های مزخرف را نخوان. بریز دور.”

دختر سرش را توی کتاب کرد و سعی کرد صدای پدر را نادیده بگیرد. حرص خورد و حرص خورد. حروف در هم می‌دویدند و “ح” و “ر” و “ص” روی صفحه تمام شد. با این حال، پدرش هنوز داشت نصیحت پشت نصیحت می‌گفت. سرش را توی کتاب فرو برد، آب خورد و سعی کرد آرام بماند.

هجدهم آبان ۱۴۰۲– تهران

*فریبا وفی–کتاب در راه ویلا

.

داستانک «پس از بیست سال»

در اتاق را باز کرد. همه‌چیز برای آمدنش آماده بود. وسایل سیسمونی کامل بود.

در اتاق را باز کرد. صدای نفس‌های آرامش در فضا پیچید. نوزاد در گهواره خوابیده بود.

در اتاق را باز کرد. قاه‌قاه خنده‌های کودکانه شنیده شد. کودک با عروسک‌هایش بازی می‌کرد.

در اتاق را باز کرد. مداد روی کاغذ می‌لغزید. دختر مشق می‌نوشت.

در اتاق را باز کرد. کلمات انگلیسی زیر لب تکرار می‌شدند. زبان انگلیسی تمرین می‌کرد.

در اتاق را باز کرد. عددها و فرمول‌ها روی صفحه جان می‌گرفتند. مشتق و انتگرال می‌گرفت.

در اتاق را باز کرد. واژه‌ها در هم تنیده می‌شدند. شعر می‌گفت.

در اتاق را باز کرد. نه… دستگیره چرخ نخورد. در اتاق قفل بود.

تلاش کرد. در شکست.

هفدهم آبان ۱۴۰۲–تهران

.

داستانک «تغییر چهره»

صبح مقابل آینه ایستاد. چیزی تغییر نکرده بود. همان دماغ عقابی. همان ابروهای پیوسته و کلفت. همان پف زیر چشم‌ها. همان چین‌های چندلایه‌ی شکم.

دعاهایش بی‌جواب مانده بود.

با متخصص و جراح زیبایی مشورت کرد. هزینه زیاد بود. خیلی زیاد.

نداشت.

پوستر رنگی تمام‌قد خرید. آنجلینا جولی.

روی آینه چسباند.

با شوق خوابید.

شانزدهم آبان ۱۴۰۲– تهران

.

داستانک «پیش‌گو»

همیشه منتظر یک لحظه سکوت مجلس مهمانی می‌نشست. سینه‌اش را صاف می‌کرد. برقی در چشمانش می‌انداخت.

بلند می‌گفت: “می‌دانستید آقامان پیش‌گوست؟ پیش‌بینی‌هایش همیشه درست از آب درمی‌آید!”

“برف نمی‌بارد.” نبارید.
“ماشین گران می‌شود.” شد.
“بیماری عالم‌گیر مردم زیادی را می‌کشد.” کشت.
“پسرمان استاد دانشگاه می‌شود.” شد.

اما وقتی شوهرش پیش‌بینی کرد “ده تا بچه می‌آوریم”…

مهریه‌اش را اجرا گذاشت.

پانزدهم آبان ۱۴۰۲– تهران

.

داستانک «اورژانس»

خون نیاز داشت. فوری.

A منفی. نبود.

هیچ‌کس به درخواست‌هایش پاسخ نداد.

چاره‌ای نداشت. رژیم غذایی‌اش را عوض کرد.

O منفی نوشید.

چهاردهم آبان ۱۴۰۲– تهران

.

داستانک «کابوس»

شب‌ها کابوس می‌دید. وحشتناک.

تصمیم گرفت نخوابد.

کتاب خواند. قهوه نوشید. تخمه شکست. موسیقی گوش داد. فیلم دید. قدم زد.

ناگهان… باز کابوس را دید.

ترسید.

کابوس گفت: “نترس. بیا بخواب. وقتی تو بیداری، تنهایی خوابم نمی‌برد.”

سیزدهم آبان ۱۴۰۲– تهران 

.

داستانک «یکتا»

نمی‌خواست عروس کسی باشد.

به خواستگارانش پاسخ منفی می‌داد.

همه فهمیده بودند.

هر وقت کسی به او علاقه‌مند می‌شد، می‌گفتند: “به یکتا فکر نکن. اهل ازدواج نیست.”

اما وقتی کامیاب را دید، همه‌چیز عوض شد.

فکر کرد: “نمی‌خواهم عروس کسی باشم… جز کامیاب.”

وقتی فهمید خواهری به آن رعنایی دارد.

دوازدهم آبان ۱۴۰۲–تهران

*فریبا وفی–کتاب در راه ویلا

.

داستانک «تنهایی»
داستانک «تنهایی»

ً.

داستانک «گوهر»

زنگ در سکوت خانه را لرزاند.

یکی در را باز کرد. خودش بود. گوهر. صدایش را از چند فرسخی هم تشخیص می‌داد.

آمده بود تا زندگی او را سوراخ کند.

از پله‌ها بالا رفت. در اتاق را قفل کرد. سریع لباس پوشید.

زندگی‌اش را برداشت، از پنجره پایین را نگاه کرد. نفس عمیق کشید. چشمانش را بست.

پرید.

روی زمین پخش شد. به بدنش دست کشید. سالم بود.

چشم گشود.

موتور سواری بالای سرش بود. فرصت نداد از زمین بلند شود.

زندگی‌اش را با خود برد.

یازدهم آبان ۱۴۰۲–تهران

*فریبا وفی – کتاب در راه ویلا

.

 «فروشنده»

 «آزمایشگاه پزشکی»

 «تماس»

 «بوسه در خیابان»

«بدو بیا بدو»

 «هزار بوسه عاشقانه»

 «بی‌خوابی»

 «چتر سوراخ»

«عاشق فلسفه»

 «عرق کرد»