«بزرگراههای امروز، جادههای قدیم»
شاید روزی جایی به مناسبتی گفته باشم که بهار به دنیا آمدم اما نگفته باشم که چه زمستانهای سختی را تجربه کردم.
سرنوشت هر لحظه هر روز هرماه هرسال مرا هل میداد در میدان آزمون تجربههای تازه. باید پیوسته تصمیم میگرفتم. با آن زیست اندک، اطلاعات ناقص تا آنوقت عمر، سنتهای ذهنی چنبره زده بر روح و روانم، مشاهدات اغلب یکبعدی، هیجانهای بادبادک بازی، چشمکهای ستاره عشق، بلندپروازیهای آسمان خیال. نمیخواستم بپذیرم زندگی جاده راستگوی بیرحم بیاحساسی است. گاهی همه جانم میفهمید در جایی اشتباه در زمانی نادرست هستم. اما تمسخر زمین و زمان، سرزنش آشنایان، ترس از روبروشدن با انتخاب اشتباه، تسلیم ناضرور به اجبار خودخواهان، امید به شایدها، راضی به ماندنم در جاده دلزده میساخت. ناچار، دلخوش به بستنیقیفی فروشیهای کنار جاده تا آخر در جاده جهنمی میماندم.
جهان کمتجربگی، براستی برای من مثل جادههای قدیم بود. آسفالت، گاهی خاکی، پرچاله با خطکشیهای پررنگ. واردش که میشدی، درست یا نادرست باید تا آخرش میرفتی. خروجی بین راهی Exit نداشت. البته که جادههای دوطرفه را میشد دور زد. ولی مواجهشدن با مسیری که اشتباهی پیمودی تاب از جانت میبرد.
«بزرگراههای امروز، جادههای قدیم»
تصور بوقهای سرزنش که توی چشمانت میزنند، دستان فرمانبرگردانت را سست میکرد. باری شهرها بزرگ شد. بزرگراهها ساخته شد. حالا میشد با سرعت زیر نور چراغهای شب ایمن راند. خیالم راحت بود که تابلوهای فراوانی در بزرگراه هستند که پیوسته به من میگویند که کجا هستم به کجا میروم. اگر دیدم جای غلطی هستم با اولین خروجی از مسیر اشتباه بیرون میزنم. میشتابم به آنجا که میخواستم. مجبور نیستم بمانم مجبور نیستم برگردم. فقط باید مسیر را اصلاح کنم.
دیگر مدتهاست، وقتی با آگاهیِ لحظه تصمیم قضاوتی میکنم؛ و بعد میبینم که با اطلاعات امروزم آن تصمیم را شاید متفاوت میگرفتم؛ خودم را سرزنش نمیکنم. پای آن نمیمانم. در نخستین فرصت تصمیم تازه میگیرم، متفاوت عمل میکنم.
حواسم هست با ذهنیت جادههای قدیم زندگی نکنم. مرتب به خودم میگویم بزرگراههای امروز خروجی بین راهی دارد. هر گاه لازم شد، فهمیدم، خواستم، خارج میشوم. فقط لذت بستنیقیفی خوردنهای بین راه را همچنان با خود نگاه میدارم، به ویژه بستنی توت فرنگی.
هشتم تیر ۱۴۰۲-تهران _ «بزرگراههای امروز، جادههای قدیم»
محمود جان سلام
چه متن پراحساس خوبی. لذت بردم.
یاد شعر سید علی صالحی افتادم که شک ندارم شنیدی:
«…گفت و گوي ميان راه بهتر از تماشاي باران است. توي راه از پوزش پروانه سخن ميگوييم، توي راه خواب هامان را براي بابونه هاي دره اي دور تعريف ميکنيم…»
سپاس احمدجان از شعر صالحی لذت بردم
زاده ی پاییز بود
و خزان
رنگین کمان برگ ها
رنگین کمان زیر پا
به وجد می آمد
از صدای برگ ها
زیر پای کودکان دوستدار زیبایی
و می شنید ناله هاشان از لگدمالی
می ترسید از جاروی فراش
از لوله کردن این فرش هزار رنگ
در زباله ی فراموشی
کوچه های خاکی پشت خط
ریل سخت و بی انعطاف قطار
جاده ای یک طرفه
بی exit & بی u turn
شهر های بزرگ شدن
آسفالت
بزرگراه
با علائم راهنمایی
برای مرکب تشینان آهنین
زاده پاییز بود
جاده ها هنوز خاکی
خداحافظ ای شاعر امید
امیدی به من نیست