«درد بی‌سوادی»

روزی پسرکی خرد گریست

از درد بی‌سوادی

آگهی نوشته‌ها، روی دیوار

درشت و ریز، دهان گشوده

زهرخندِ بی‌سوادی را

به رقص می‌آوردند

که ما را فهمی نیست

و کوچولو نمی دانست

آنها از مرگ می گویند،

از رفتن به دیار باقی؛

حالا سال‌هاست

پسرک جوان شده

سواد دارد، می‌خواند، می‌فهمد

اما، هنوز می‌گرید

برای همه زنده‌نماهایی که

دیری است مرده‌اند

ولی راه می روند

مشتاقانه،

دست بر سینه، دولا دولا

پیشواز  و پسواز

به امید میزی نشیمنگاهی

تا شاید

مردمی جیب‌خالی

کمرْ خسته

نگاهْ بی‌سو را

دست به سینه کنند

حالا جوان سواد دارد، می‌فهمد

نه ، راستش نمی‌فهمد

دولایی برای چه؟

هنوز می گرید

بر مردمان «چشم بر پشت» که

خواری کسب و کارشان است

دکتر محمود جاوید _ «درد بی‌سوادی»

هشتم تیر ماه ۱۴۰۰

کلمات عاشقش بودند یا شاید او عاشق کلمات بود

پای صحبت آینه قسمت هشتم- آفوریسم

چراغانی آینده

داستانک «مرد روی ریل»