بلیت اتوبوس، بازمانده از خاطراتِ خوشی‌های کوچک

مچاله، رنگ‌پریده و بی‌مصرف، بازمانده از خاطراتِ خوشی‌های کوچک، تهِ کارتن کتاب ها، خاک می‌خورد، بلیت اتوبوس شرکت واحد.

روزگاری نه چندان دور، در روزهای دوندگی از این سرِ شهر به آن سر شهر، همراه با ارزش ما بود . وقتی باکتاب‌های زیر بغل ، عرق کرده، در گرمای تابستان یا نه، مچاله شده، در سرمای‌ِ جان‌افکنِ زمستان، با دیدن اتوبوس در ایستگاه، بر سرعت قدم‌ها می‌افزودیم. همزمان در جیب ها، به دنبالش می‌گشتیم؛ تا مبادا در صف دکهِ خریدِ بلیت یا عجله راننده‌، اتوبوس را از دست دهیم، یا با بددهنیِ شاگرد راننده، وسطِ خستگی زندگی، تحقیر بی‌بلیتی را هم،بر دوش کشیم. نمی‌دانم چه حکایتی بود، وقتی که عجله داشتی، ناز می‌کرد و گوشه‌های جیب، لای سوراخِ آسترها، پنهان می‌شد. مجبور می‌شدی،بی‌بلیت سوار شوی و در فیلمِ تکراریِ “ببخشید آقا، خانم، بلیت اضافه دارید؟”

به یکی از بازیگران اصلی تبدیل شوی. آدم هایی که بلیت داشتند؛ برخی خسته از «بی‌مسوولیتی تو در تهیه بلیت» با یک نه ، درخواست تو را با درِ بستهِ بی‌اعتنایی، به سمت مسافر دیگری حواله می کردند. برخی، نگران بودند،که پول خرد نداشته باشی،پولِ بلیت را ندهی.اما همیشه، مهربان‌هایی پیدا می‌شدند، که بلیتِ اضافه را می‌دادند. حتا، خیلی وقت‌ها، پول آن را هم نمی‌گرفتند. احساس خوبی داشت، خستگی را ازتنِ آدم در می‌کرد. می فهمیدی، میان آن بدن‌های فشرده که عرقِ دویدن‌ها، تنها عطر منتشر در آن فضای سنگین بود؛ هنوز، انسانیت، سر و پا ایستاده است .با خودت، به روزی فکر می‌کردی که تو هم با شادی، بلیت جامانده‌ای، را حساب می‌کنی .

این بلیت، نمی‌دانم یادگار کدام سفر بود، اما، مدت‌هاست، از سکه افتاده است.

دکتر محمود جاوید

پانزدهم شهریور ۱۴۰۰ – تهران