«خورشید بیغروب»
مادرم همیشه می گفت:
پدر باشد، حتا
همچون یک چوب خشک
نمی فهمیدم
موی سیاه،
جای به سپید باخته،
اندیشه فرمانروا،
پیشانی پُر خط
چشمها چراغ روشن
لبخندت سیمای برکت
دستها پُر خَش، مهربان
کمرت اندک خم را، میزبان
پاهایت راه بسیار رفته،
خسته
پای در پیشگاهت،
توانِ درازی نبود ؛
نه برای احترام یا ترس،
حیف بود
هالهِ مهرت را پا زدن
همه جا حرف تو بود،
همه جا بوی تو بود
مادرم همیشه می گفت:
پدر باشد، حتا
همچون یک چوب خشک؛
دویدن، کار کردن،
نه گفتن، تَرَک خوردن،
خوب ماندن، درس گفتن
حضورت برکت،
تکیهات آرامش ؛
پدر،
باورم نیست که
سالهاست رفته باشی ؛
آخه پدرها که نمی روند،
خورشید قلب من، بی غروب
دکتر محمود جاوید / «خورشید بیغروب»
سی ام خرداد ۱۴۰۰