متن «در باغ بسته بود» از دکتر محمود جاوید، یک داستانک تمثیلی و شاعرانه است که با زبانی موجز و تصویری، به سراغ مفاهیمی چون اشتیاق، فریب، سراب و شهامت عبور از مرزهای ذهنی و عینی میرود. در این متن، درِ باغ تنها یک مانع فیزیکی نیست، بلکه نمایندهی تمام دیوارهایی است که ما را از حقیقتِ طلبشده باز میدارند.
در باغ بسته بود: داستانکی درباره عطش حقیقت
درِ باغ بسته بود.
و این، آغاز وسوسه بود.
باغی سبز، دیوارهایی از کاهگل بلند، ظهر تفتزدهی تابستان، و صدایی خنک و دور… صدای آب.
آب بود، یا خیال آب؟
صدایش میآمد، اما دیده نمیشد.
در باغ چند سوراخ کوچک داشت. چشمش را چسباند به یکیشان. جز سبزی بید مجنون، چیزی ندید. ولی صدا بود؛ صدای آرام و نوازشگر آب، که از میان برگها سر میخورد بیرون.
زبان خورشید، تن را میسوزاند. اما زمزمه آب، نوید خنکای نجات بود.
پسرک ایستاد. در را تکان داد. داغ بود، مثل گُر گرفتهای از فلز.
آب را نمیدید، اما ایمان داشت که هست.
در ذهنش، خود را میدید که تن به آب میسپارد، روان میشود، پاک میشود.
شهامت پیدا کرد. از دیوار بالا رفت. شلوارش پاره شد. مهم نبود.
داخل باغ پرید.
جویهای باغ، اصیل و ایرانی بودند، اما تهی… تهی از آب.
لباس از تن کند. چشمها را بست. گوش سپرد.
صدای آب، واضحتر شد.
راه افتاد.
نزدیکتر.
نزدیکتر…
چشم گشود.
و آنگاه، حقیقت را دید.
نه چشمهای در کار بود، نه آب روانی.
یک گرامافون پیر آنجا بود. صفحهای خطافتاده، زمزمهای پخش میکرد که شبیه آب بود.
همهچیز خیال بود.
حقیقت، گرمای زمین و آفتاب آتشین بود.
او حالا باید تصمیم میگرفت.
بین ماندن در سراب یا بازگشت به واقعیت.
تحلیل داستانک:
این داستان کوتاه، ترکیبیست از عطش درونی، خیالپردازی، و کشف حقیقت تلخ. در ظاهر، ماجرا درباره عبور از درِ باغی بسته است، اما در لایههای زیرین، با روایتی درباره توهم حقیقت، و دلسپاری به صدای خیالی مواجهیم. صدا، ابزار فریب است، و «گرامافون» نماد دنیایی است که واقعیت را شبیهسازی میکند، بیآنکه حقیقتی در آن باشد.
نویسنده: دکتر محمود جاوید
تاریخ: ۲۳ مهر ۱۴۰۱ – تهران
الهام از «صدای پای آب» سهراب سپهری