داستانک «کلمات، دلالِ عشق»

آه، کلمات شما به گردن من حق دارید. غروب بود، در بازار تجریش، همان‌جا که زن را دیدم. با استفاده از همان کلمات توانستم بگویم که چقدر او را دوست دارم. نشنید، اما من دست برنداشتم. یک شاخه گل خریدم، روی آن نوشتم «بی‌تو هرگز» تا شاید دلش نرم شود.

قطره‌قطره اشک ریختم، ولی او همراه شد، جانم، نازنینم، عزیزم، عشق من و نفسم گفتم. کم‌کم شیفته او شدم و دیگر توانستم آنچه در دل داشتم به زبان بیاورم. به خانه‌شان رفتم، جایی که مادرش را دیدم. بانویی که کمی عجوزه بود اما هنوز زیبا.

صدایش زدم بانوی زیبا، و بعد از مدتی همسرم شد. او پولدار بود و برایم یک خودرو لامبورگینی خرید. زندگی‌مان در همان برج‌های بلند رقم خورد.

آه، دوباره تکرار می‌کنم، کلمات شما چقدر به گردن من حق دارید. این داستانکِ «کلمات، دلالِ عشق» است.

دکترمحمودجاوید 

هفدهم اسفند ۱۴۰۱-تهران

برداشتی آزاد از «آه کلمات شما به گردن من حق دارید» آندره ژید 

داستانک «چشم‌هایش تاریک بود»

داستانک «ماجرای نیمروز»

 «بی‌خواب»

داستانک «این چند تا لایک داره؟ یا به خاطر خدا لایک کنید» 

پیوندهای مرتبط: داستانک «کلمات، دلالِ عشق»