زایش خورشید
زمستان های قدیم سرد بود. شبها طولانی. برف زیاد میبارید.سفید. لوند. سرخوش. رقاص. پهنه آسمان تاگسترده زمین صحنه رقص. رقص وحشی برف. بیخیالِ چکمههای لاستیکی سوراخ بچهها. پاشنه پاهای ترکخورده بزرگترها. سوزِ سرما هدیه برف به آدمها. تو به دنبال راهی برای رهایی از سرما. شعله آتش تو رامیخواند: “چوب های سوزانِ پُر دودِ درون حلبیها، چراغهای خوراکپزی داخل اتاقها و کرسیهای زغالی.» لحاف کرسی بلند و بزرگ و گرم و پُر نقش و نگار. هنوز هم ،خاطره “گرمای آرام بخش شبهای یلدایش” درآغوش مادر بزرگ، نوستالژی همه زندگی من است:
گلی خانم، سالها بود، که از پای فتاده بود.اما شبِ یلدا پادشاه بود. صحنه گردانِ اصلی میدانِ قصههای پایکرسی. شب گویههای دلنشین یلدایی مادربزرگ ما را تا پگاه میبرد. حکایتهایی با طعم چای، انار، انگور،سیب، پرتقال، هندوانه، آجیل و شیرینی. حواسم بود که مبادا خواب به چشمانم راه یابد. زایش خورشید نبینم. سالی در تاریکی سرنوشت سرگردان شوم.
روایت داستان
گلی خانم داستانی را، به داستانی گره میزد. البته نه از این قصههای امروزی. هنوز کسی هریپاتر رانمیشناخت. سوپرمن و بتمن و تنتن هم که هنوز به حکایتهای مادربزرگها راه نیافته بودند. حکایت رستم وسهراب بود. پسرکشی. چشمه آب حیات و بیموقع بستن چشم اسفندیار.عبور از آتش سیاوش به اثبات پاکی. باحسن کچل ،از بهشت بخور و بخواب با وسوسه سیب، به سنگفرش کوچه بیبازگشت آزمونها قدم میگذاشتم. برای رسیدن به دختر چهل گیسو، با دیو میجنگیدم. اما، از بیرون آمدن خورشید ،خبری نبود.
مادربزرگ نفس تازه نکرده، از امیر ارسلان نامدار و عشق بی پایانش، به فرخ لقای خالدار می گفت.من منتظرکه پس صبح کی خواهد آمد. آیا خورشید را سودای زایش نیست؟
گلی خانم با رقص میانه میدان ننه سرما، سخن پیمیگرفت. پلکهایم به آرامی در هیاهوی نبرد زمستانی سپر میانداختند. سپاهِ خواب پیروزیاش را جشن میگرفت. دوباره فرصت دیدار سپیده را از من گرفته بود. چون صبح، چشم میگشودم، خورشید شِکوهکنان ، در اوج آسمان ،پشت ابرها پنهان میشد. دلنگران.گریان از خود میپرسیدم: آیا سالی دگر با تاریکی همنشین خواهم بود؟
مادربزرگ لبخند میزد. مرا به پیش خود مینشاند. آخرین قصهاش را به جای شب، در روز میگفت:
«حکیمی پرسید: شب کی تمام میشود؟ مریدی پاسخ داد: وقتی ستارهی صبحگاهی را ببینیم. استاد گفت: نه آن موقع نیست. شاگرد گفت: وقتی است که آدم تمام خطوط کف دستش را بتواند ببیند. حکیم گفت:نه، وقتی به صورت همسایهات نگاه کنی و ببینی صورت خودت است، آن موقع سرانجام، شب دراز به پایان میرسد.»
زمستان ۱۳۹۶– بازنویسی ۲۳ بهمن ۱۴۰۱
درود بر دکتر دوستداشتنی
به جرات میگم شما اولین پزشکی هستید که اسم و خاطر شما منو یاد طب و درمان نمیندازه
هر موقع حرف از شما و نوشته های شما میشه، من یاد صدای دل نشین شما میافتم هنگام خوانش متنهای زیباتون.
این نوشته رو هم تمام و کمال با صدای خودتون تصور کردم و خیلی بهم چسبید
درود وقت به شادی هادی عزیز
سپاس
البته یاد طب و درمان افتادن بد هم نیست. یاد بیماری افتادن شاید خوب نباشد بهروز باشی
مثل همیشه عالی ودلنشبن بود.
درود وقت به شادی زهرای عزیز
سپاس از انرژی مثبتت
درود به این متن پر احساس و زیبا.
بعضی قسمتها شبیه نثر تلگرافی آل احمد میشد.
در کل عالی.
درود وقت به شادی امیر رضای عزیز
سپاس. احساس و تعقل از دغدغههای همیشگی من است.