پیر روشن ضمیری کاری داشت. بنا به عادت گفتم «در خدمتم» و منتظر ماندم  که بگوید «خدمت از ماست» اما، سخنی دیگر بدرقه «در خدمتم» کرد. گفت «بی خدمت هم عزیزی» کلامش را دوست داشتم. در روزگاری. که ارزش آدم‌ها به منفعتی است، که می‌رسانند. این فرهنگ غنی، که آدم‌ها را عزیز می خواهد، حال آدم را خوب می‌کند.

دکتر محمود جاوید

هشتم آبان ۱۴۰۱-تهران

روایتی دیگر از نوشته ی “عزیز بی خدمت” که به شکل کاملتر به روایت داستان از منظر دیگری پرداخته است. لذا خواندن این روایت خالی از لطف نیست و به شما توصیه می شود. هدف و غرض بیان روایت های مختلف از داستان است.

پیر روشن‌ضمیر کاری داشت. بنا به عادت گفتم: «در خدمتم» و منتظر ماندم که بگوید: «خدمت از ماست»، اما سخنی دیگر بدرقه‌ی «در خدمتم» کرد. گفت: «بی‌خدمت هم عزیزی.»

کلامش در ذهنم طنین انداخت. در روزگاری که ارزش آدم‌ها اغلب به منفعتی که می‌رسانند گره خورده است، این جمله همچون جرعه‌ای زلال در میان کویری تشنگی‌بخش بود. ما عادت کرده‌ایم که خود را با کارهایی که برای دیگران انجام می‌دهیم تعریف کنیم؛ گویی اگر سودی نرسانیم، دیده نمی‌شویم. در فرهنگ معامله‌گرانه‌ی این روزها، جایی برای «عزیز بودن» صرف باقی نمانده است.

به حرف‌های پیر فکر کردم. چقدر زیباست که کسی تو را صرفاً برای بودنت، برای وجودت، برای همان چیزی که هستی، عزیز بداند. بدون هیچ چشمداشتی، بدون انتظار منفعتی. مگر نه اینکه عشق و دوستی واقعی نیز همین است؟ آن‌که کنارت می‌ماند نه برای آن‌که کاری برایش انجام دهی، بلکه برای آن‌که هستی.” داستانک عزیز بی خدمت”

مدتی گذشت و هر بار که خواستم در مکالمه‌ای بگویم «در خدمتم»، مکثی کردم. آیا واقعاً تنها زمانی ارزش دارم که در خدمت باشم؟ آیا نمی‌توانم بدون منفعت‌رسانی هم دوست‌داشتنی باشم؟ آن روز فهمیدم که برخی جملات ساده، در دل خود حقیقت‌هایی عمیق پنهان دارند. و شاید گاهی، کافی است به جای «در خدمتم» بگوییم: «در کنارتم.»

داستانک عزیز بی خدمت

داستانک «دستمال خیس مچاله»