«آزمایشگاهنوشت» داستانهایی است که در آزمایشگاه اتفاق میافتد. تلخ و شیرین. کمدی و درام. بیماری و شفا. حکایتهایی که یک پا در واقعیت دارد، پایی دگر در خیال. شباهتها در «آزمایشگاهنوشت» اتفاقی است.
«زیور»
نشست. کمر راست. دستهایش را روی دستههای مبل گذاشت. از آن پایین، از بالا به من نگاه کرد. اسفراینی بود. سالها بود که تهران زندگی میکرد.
گفت: «شوهرم اینجا مغازه خرید. خانه خرید. رنگزدن خانه که تمام شد، سکته کرد. مُرد. من با پنج تا بچه قد و نیمقد ماندم. خیلی کمسن بودم اما خودم را نباختم. نگذاشتم بچههایم زیر دستِ مردم بروند کار کنند. مغازه را اجاره دادم، با عزت بزرگشان کردم. همه دانشگاه رفتند. الان سرِ زندگیشان هستند.»
توی آزمایشهایش همه چی داشت. قند و چربی بالا. تیروئید کمکار تحت کنترل. آزمایشهای کبدیاش هم وضع خوبی نداشت. قیافهاش توی آن بدن درشت، با ۸۵ سال سن، هیچی نشان نمیداد. پوششاش چارقد گره زده، چادر گلدار و پیراهن بلند با نقطههای درشت آبی بود. قیافه معمول مادربزرگهای قصهها.
گفت: «ناراحتی قلبی هم دارم. چند روز پیش سرماخورده بودم، رفتم دکتر. قرصهایم را ریختم کف دستم، یکی یکی به دکتر نشان دادم. نسخه نوشت. قرص سرماخوردگی. گفتم، فقط قرص سرماخوردگی. نگاهی به قرصهای کف دستم کرد. سرم را پایین انداختم. گفت، حاجخانم، شما دیگر قرصی مانده که برایت بنویسم؟
بیستوسوم خرداد ۱۴۰۲– تهران
.
«مجید»
گفتم بشین تا لامات* را ببینم. وقتی مینشیند، پاهای پرانتزیاش کمتر به چشم میآید. کمتر از لاغری مفرطش، نه. کلاه لبهدارش را برداشت، روی پاهایش گذاشت.
سرت چی شده؟
زخم بزرگی نبود. اما میان موهای ریختهاش به چشم میآمد.
از پلهها افتادم.
حرف که میزند، باید تمرکز کنم. همه کلمات یک جمله را نمیگوید. روزهای اولی که دیدمش، سخت حرفهایش را میفهمیدم. خواهرش تا آزمایشهای جلسات اول شیمیدرمانی همراهش بود. ترجمه میکرد. حالا مدتهاست خودش تنها میآید. جوانی سیساله، ذهنی خردسال. با پیراهن چهارخانهی سبز، که هیچوقت عوضش نمیکند.
پلاکتات هنوز بالا نیامده است.
شیمیدرمانی نمیشوم؟
احتمالا. بچهها برایش اسنپ میگیرند. پول توراهی هم بهش میدهند. کسی همراهش نیست.
مواظب خودت باش.
بیستم خرداد ۱۴۰۳– تهران
*تیغهای شیشهای که یک قطره خون را روی آن پهن و رنگ میکنند؛ تا سلولهای خونی را در زیر میکروسکوپ ببینند.
.
«چنگیز»
هنگامی که با هیکل تنومندش روی صندلی نشست، سرش را پایین انداخت. یک آدم شرمسار. حرف که زد، فهمیدم یکی از آنهاست.
«تا به حال آزمایش ندادم. دکتر نرفتم. دارو نخوردم.»
۴۵ سال داشت. منتظر بود کاپ قهرمانی را به دستش بدهم.
این آزمایشها را هم دکتری آشنا نوشت. به اجبار همسرم دادم.
سیهچرده بود. با ته ریش تنبلی صورتش تیرهتر میزد.
شکر خدا، هیچ ناراحتی ندارم. بدن توپِ توپ. کارم خطوط برق سنگین است. روشنایی اتوبانهای تهران کارِ من است.
رُخاش روشن شد.
دست چپم را بالا میآورم، کمی درد میکند. به خاطر شغلم است. خیلی سنگیناند. کار هر کسی نیست.
آزمایشهایش را نگاه کردم. کمبود ویتامین دیاش به چشم میآمد. قندش بالا بود. میکروب معده سرحال داشت.
شانستان گرفت، آزمایش دادید. لطفا پیگیری کنید. پشتِ گوش نیاندازید.
چشم. چشم.
رفت.
نمیتوانستم سرم را بین دستهایم منگنه کنم. بیماران دیگر میدیدند. ولی خیلی دلم میخواست، پیدایش کنم. آن مرد یا زن احمقی را که دکتر نرفتن، دارو نخوردن و چکآپ سالانه نکردن را در ایران سند افتخار کرد. بهش میگفتم، دستپخت نبوغت را تحویل بگیر. ببین، آدمهایی که دیر بیماریشان تشخیص داده میشود. گاهی هم خیلی دیر.
نوزدهم خرداد ۱۴۰۳– تهران
.
«خدارحم»
پیرمرد، اصرار داشت زود جواب آزمایشاش را بگیرد. میگفت، کسی را در شهر ندارد. نمیخواست آخرین مینیبوس دهشان را از دست بدهد. آزمایشاتش را در فهرست نمونههای اورژانس گذاشتیم. خیلی دعا کرد.
نزدیکهای غروب بود. برای گرفتن جواب بیتابی میکرد. پیگیری کردم. همه جوابهای نمونه خوناش آماده بود، اما جواب ادرار نداشت. نمونهاش هم پیدا نمیشد. باید نمونه ادرار دیگری میداد. لیوان ادرار را به دستش دادم.
گفت: نمیخواهم. لیوانی که صبح دادید، هنوز دارم.
ساکش را باز کرد و لیوان را نشان داد.
گفتم پس برای چی داخلش ادرار نکردی؟
سرش را به چپ و راست تکان داد.
گفت نگو آقای دکتر. لیوان به این تمیزی آدم حیفش میآید، داخلش پیشاب کند.
هجدهم خرداد ۱۴۰۳– تهران
.
«ابراهیم»
همسایه آزمایشگاه است. ۴۸ ساله با موهای جوگندمی. پا که به آزمایشگاه میگذارد، بچهها کهیر میزنند.
«ما هیچوقت از دست شما آسایش نداریم. صبح تا شب ماشینِ مراجعین شما راه کوچه را بستند، جلوی درِ خانهمان را گرفتند. هر وقت هم که میآییم اینجا، یک سنگاندازی در کار ما میکنید. توی صف بایستید. نسخه بیاورید. کد رهگیری بدهید. کارت ملی ندارید. ناشتا نیستید. نشد ما آزمایش داشته باشیم، یکبار عین آدم، مثل بقیه آزمایشگاهها، کار ما را راه بیاندازید.»
موقع حرف زدن دستهایش را مشت میکند و با تمام بدن لاغرش بالا پایین میرود. تلخی اخلاقش فرصت نزدیکی به خودش را از آدم میگیرد. معمولا راهنماییاش میکنند به اتاق ریاست. سفارشی کارش انجام میشود. اول و آخرش همسایه آزمایشگاه است. استرساش که میافتد، خُلقش گشاد میشود.
میگوید: پدرم هروقت کار خوبی میکردم، مرا دعا میکرد. همان دعا را من برای شماها میکنم. الهی به هر چه دست میزنید جواهر شود.
با خودم میگویم کاش پدرش دعا کرده بود خدا به او و همسرش فرزند بدهد. قد و نیمقد. شاید در آنصورت مجبور نبود، هر روز وقت و پول و فکرش را توی آن مطب و این آزمایشگاه و امثالهم خرج دوا درمان نازایی کند.
هفدهم خرداد ۱۴۰۳– تهران
.
«محبوبه»
نشست. ترسیدم نفسش بالا نیاید. رنگ پریده بود. با قابی از چادر مشکی. جواب آزمایشهایش را نگاه کردم. قند داشت. چربی–خانوادگی-. تیروئید.
«به نظر همه چی دارید. کمی…»
نگذاشت کلام به سامان برسد.
«ریه ندارم. یکی و نصفی ریه ندارم. گفتند باید پیوند بزنم. میترسم. دو تا بچه دارم. پسرم بزرگتر است. دانشگاه میرود. روانشناسی. دخترم کنکوری است. میترسم پیوند پس بزند، بچههایم تنها بمانند.»
کم به جای آدمها تصمیم میگیرم. فکر کنم مغزم از دیدن وضعیتش یک جایی جا مانده بود.
«خدا بزرگ است. توکل کنید. حق انتخاب زیادی ندارید.»
لب بست. مانتوی خردلی. سکوت. روسری با گلهای سرخ. سکوت. موهای سیاه با شیطنتهای سپید. سکوت چنددقیقه.
«دوران سیاه کرونا بود. داروهایم گیر نمیآمد. شوهرم ایندر و آندر میزد. دلواپسش میشدم. به هر نکبت و بدبختی بود، دواها را جور میکرد. همیشه دست و رویم را میبوسید و میگفت، نگران نباش. من هستم. کروناگرفت. ناجور. نذر. توکل. نماند. نمیتوانم بچهها را تنها بگذارم.»
دوازدهم خرداد ۱۴۰۳– تهران
.
«طلعت»
«آزمایشم را با یک نفر دیگر جابهجا نکنید، آقای دکتر. دکتر که هستی؟»
آزمایش ادرار داشت. زنی جهانخورده، مو حنایی با عینک تهاستکانی و پیراهن چیتِ گُلی. حرف که میزد، از بالای عینک آدم را دیدهکوب میکرد. خبردار، لیوان ادرار را دستش دادم. نگاهم را هم مستقیم فرستادم به پیکار تیرهای بیاعتمادیاش.
«دلقرص باشید، خانم.- دوست ندارم آدمهایی را که نمیشناسم مادر و پدر و مشابه اینها خطاب کنم– روی لیوان اسم و شماره و مشخصات شما هست. اشتباه نمیشود.»
لیوان را گرفت. دودِل. بیلرزش. چادرش را دستم داد. امانت. راه افتاد. چند قدمی رفت. سربرگرداند. چند قدم دیگر. سربرگرداند. رفت.
«آقای دکتر، آقای دکتر، کجایی؟»
این آقا گفتنش را دوست داشتم. بانگش از جایگاه نمونههای پیشاب بود. دویدم. یکی از لیوانهای پُرِ ادرار را نشانم داد. زیر لیوان برگِ توتِ سبزِ پهنی بود، که با سلیقه دو سوی آن را به شکل سهگوشِ کوچکی چیده بود. سبزی برگ در زردی نمونهی پیشاب میدرخشید.
گفت: «مال من این است. همین که یک برگِ توت زیرش دارد. مراقب باش با جیش این جوانها اشتباه نشود، آقای دکتر. دکتر که هستی؟»
دهم خرداد ۱۴۰۳– تهران
.
«فاطمه»
متفاوت بود. بین آدمهای پشت گیشهی پذیرش به چشم میآمد. اندام لاغر کشیدهاش را با روسری نقشدارِ کرم، پیراهن ساده پارچهای و شلوار کتان قهوهایِ روشن پوشانده بود. دو تا نسخه داشت، چکآپ. خواست مشترکها را یکی کنم. حرف که میزد، هیجان روحش طاقت قفس بدنش را نداشت.
«همیشه دنبال پول بودم. پول فراوان. دلم میخواست/ میخواهد کارخانه بنز را بخرم. به گاهِ خردسالی، عروسکم ماشین بنز بود. بقیه مسخرهام میکردند. دندانپزشکی را رها کردم. شدم مهندس خودرو. سه سال گذشته شبانه روز کار کردم. خواب بیخواب. دنبال پول پول پول. تلاشهایم بازی مار و پله بود. ولش کردم. بیخیال بیخیال. بعد پول همینجور شروع کرد به جیبم آمدن. منتظر بود بهش پشت کنم.»
گفتم: «داستان سایه است. یونگ میگوید دنبال سایهات که بدوی از تو دور میشود. اما چون به سایه پشت کنی، سمج پشت سرت میدود.»
چشمانش برق زد. سکوت.
«دمت گرم. خیلی باحالی.»
تنها دختر خانواده میان برادرهای زیاد. واژههای مردانه نقل و نبات صحبتهایش بود و پشیمانی.
«کارهایی بود که نباید میکردم. ارزشش را نداشتند.»
« خودت را سرزنش نکن. من توی زندگیام خیلی تصمیمها گرفتم. بسیار آدمها بودند که به آنها فرصت دادم. وفادار نبودند. سرزنش شدم. پشیمان نشدم. دیدم به شایستگی آدمها موقعیت میدادم. شرطِ پست، به وفاداری جاوید نبود. زمان به عقب هم برگردد، باز همان کنم.»
خیسی، نگاهش را سرخ کرد. گوشوارههای شرشرهایاش ساکت شدند.
«دیروز قسم خوردم به کسی دیگر خوبی نکنم. تصمیم اشتباهی بود. خوبی خودِ منم. نبایستی از خودم بکاهم. خدا خواست از زبان تو بشنوم. دمت گرم. خیلی باحالی.»
یازدهم خرداد ۱۴۰۳– تهران
.
«فرنوش»
بلندبالا و میانباریک بود. از صورتش فقط چشموگوش دیده میشد با پوستی به نهایت تیره. باقی چهره را ماسک خورده بود، از ترس میکروبهای فرصتطلب به جهت سرکوب ایمنی تن. برای آزمایش وارسی شیمیدرمانی آمده بود. نوبت ششم. خندههای ریز، میانِ دردِ سخنش جدایی میانداخت.
«به ظاهر دل دردی ساده بود. هر کس تشخیصی و درمانی. از نباتداغ نوشی تا قرصهای الوان. چندماهی به ره ترکستان فرصت تشخیص هدر برفت. لمفوم بود. عاقبت حکیمی بفهمید. باورم نبود. پشت دیوار انکار تن به درمان ندادم. درد رهایم نکرد. دست بالا آوردم. به نوبت اول درمان، صحت تشخیص باورم شد.»
به راستی دست بالا بود. گوگل را برای جستوجوی امید به زندگی کچل نساخته بود. یادی از پدرش کرد، پدرمرحومش.
«وقتی که رفت، باورم نبود. مرتب خودم را سرزنش میکردم. خیال پشت خیال. اگر این فعل کرده بودم یا این، شاید بود. صبح که از خواب بیدار میشدم، شِکوِه. به آسمان چنگ میزدم، که خدا، خدا، چرا من هنوز زندهام؟ لمفوم که آمد، صبحهایم دگر شد. تیغ آفتاب که از دل پنجره توی صورتم میخورَد، نفسهایم را فرحبخش عمیق میکشم. خدا، خدا تو را سپاس، من زنده هستم.»
پنجم خرداد ۱۴۰۳– تهران
.
«پروانه»
یکی از آن صبحهای بهاری اردیبهشت بود. همراه با عطر یاس، پا به صبحِ شلوغ آزمایشگاه گذاشت. پروانه، چاقترین زنی بود که به عمرم دیده بودم. دو تا سه برابر زنهای معمولی. کتودامن قرمز تنش بود، با یک روسری سفید. موهای رنگکردهاش با روسری، زیاد میانهای نداشت. آزمایشهای پیش از عمل جراحی داشت.
«چاقی کلافهام کرده. شده کابوس شب و روزم. همهچی دارم. شرکت، خانه، ویلای شمال، ماشین شاسیبلند، طلا و جواهر. فقط این چاقی دیوانهام کرده است. رژیم غذایی گرفتم. ورزش کردم. قرص خوردم. بیفایده. گفتند باید عمل کنی. نذر کردم لاغر بشوم، هزینه تحصیل یکسالِ ۱۴ تا بچه را بدهم.»
جواب آزمایشهایش که آماده شد، شوکه شدیم. طبیعی نبود. پیگیری کرد. تشخیص سرطان پانکراس دادند. پیوسته برای آزمایشهایش به ما مراجعه میکرد، خرداد. تیر. مرداد. شهریور. مهر. آبان. گاهی هر روز. موهای سر و صورتش ریخته بود. کلاهگیس و عینک دودی جای خالیشان را پنهان نمیکرد. پروانه، روزبهروز سبکترمیشد. روز آخری که دیدیمش ۴۵ کیلو هم وزن نداشت. روی ویلچر او را برای خونگیری آوردند.
گفت: «باید نذرم را ادا کنم. چاقی از جانم در رفته است.»
سوم خرداد ۱۴۰۳– تهران _ وبسایت دکتر محمود جاوید
.