داستانک «سرباز»
داستانک سرباز داستان های زندگی پر سرعت است . جهانها که نزدیک شد. طبیعتها که...
داستانک «مجنون»
داستانک «شولاپوش» در سمت تاریک حیاط شب ایستاده بود. کلاه بر سر کشیده، عصا به...
داستانک «درخواست»
داستانک «خواستگار» ابراهیم به فرنگیس گفت به درخواست ازدواجم پاسخ مثبت بده. سیاوش دیگر برنمیگردد....
داستانک «تنهایی»
داستانک «تنهایی» احساس میکرد کرمها قلبش را میجوند، میبَرند. صدای مادر در سرش میپیچید. «وقتی...
داستانک «هزار بوسه عاشقانه»
داستانکنویس قدر واژه را میداند. صندوقچه کلمات را در جای امن میگذارد. با هزار آداب...
داستانک «با آتش یکی شد»
شبی سرد بود. کنار خیابان آتش روشن کرد. شعلههای آتش اوج گرفتند. زرد. سرخ. نارنجی....