داستانک همان داستان است، خیلی فشردهی فشرده. این داستان برای دنیای پر سرعت امروز ساخته شده است. داستانک محدودیت سوژه ندارد. فضول است، به هر چه بخواهد سرک میکشد، از واقعیت تا رویا.
داستانک «لوبیا، لوبیا، فردا صبح زود بیا»
بچهها در خیابان جمع شده بودند. شب که شد، باید به خانههایشان میرفتند. یکی از بچهها گفت: “نخود، نخود، هر کی برود خانهِ خود.” بقیه یکصدا پاسخ دادند: “لوبیا، لوبیا، فردا صبح زود بیا.” همه رفتند، جز پسر کوچکی که تنها ماند. کنار زبالهها چمباتمه زد و از روی زمین لوبیایی برداشت. به صبحِ زودِ فردا فکر کرد و لوبیا را خورد. به ماه که از آسمان نگاه میکرد، چشمک زد و در دل شب، کنار زبالهها خوابید.
دوم آذر ۱۴۰۱ داستانک «رنگین کمان»
لوبیا، لوبیا، فردا صبح زود بیا
قصهای از امید و تنهایی در دل شب
کارگر روزمزد بود. اجاره نشین. پسرش سرطان داشت. درست یک سال پیش بود که بچه مریض شد. دکتر تشخیصِ سرطان داد.
گفت: خوشبختانه سرطانِ خوشخیم است. به درمان جواب میدهد.
داروها گران بود. به سختی پیدا میشد. پول نداشت. یکی از کلیههایش را فروخت.
امروز دکتر گفت: درمان جواب داد. سرطان از بین رفته است.
“کارگر رو به آسمان کرد و خدا را سپاس گفت. سپس از مطب بیرون آمدند و خیابان پُر از آدم بود. در آن لحظه، آتش به شدت میسوخت. بچهای بستنی خواست و چون پول داشت، شاد بودند. او بستنی خرید و در همان حال، صدای تیر شنید. برگشت و دید که پسر افتاده بود.”
اول آذر ۱۴۰۱داستانک «رنگین کمان»
.
«رنگین کمان»
روستا یخ بود. چراغ، نفت نداشت. برادرش آماده شد، برود نفت بخرد . پسر نمیخواست تنها بماند. با برادر همراه شد. مغازهدار همه چی میفروخت: پفک، نفت، بادکنک، سیگار، پنیر. برادرش ظرف نفت را روی پیشخوان گذاشت. دکاندار مشغول نفت ریختن شد. پسر کنجکاو بود، که نفت ریختن درون ظرف را ببیند. روی پاهایش قد کشید. سرش را تا حد امکان بالا گرفت. چشمهایش را خوب باز کرد. ناگهان، چند قطره نفت، داخل چشمانش پاشید. سوخت. آتش گرفت. داد زد. گریه کرد. اشک ریخت. مغازهدار دستپاچه شد. بطری آب را در چشمان پسر خالی کرد. پسر کمی آرام گرفت. از دکان بیرون آمد. چشمانش پُر از نفت و آب بود. آفتاب خورد. رنگینکمان در چشمهایش ساخته شد.
بیستوهشتم آبان ۱۴۰۱– تهران داستانک «رنگین کمان»
.
«خودشناسی در آینه»
به خودش در آینه نگاه کرد. موهای مشکی بلند داشت. روی پیشانی لکهای از ماه بود. ابروها به هم چسبیده بود. چشمها تابهتا بود. برق داشت. گونه سبزهی رنگ پریده بود. بینی قلمبه کوفتهای. لبها با سرخی آشتی نبود. پایینِ چانهاش گود بود. دقت کرد. زشت نبود. نمیفهمید، چرا به او دخترِ زشتِ دهاتی میگویند. شاید به خاطر اندامش است. قد بلند، بدن توپُر، سینه برجسته، دستهای عضلانی و پاهای پت و پهن داشت. دقت کرد. زشت نبود. نمیفهمید، چرا به او دخترِ زشتِ دهاتی میگویند. شاید به خاطر دهِ محلِ تولدش بود.
“روستایی در دامنهی کوه، با افقهای روشن و سبز، پُر از درختهای سر به فلک کشیده و آبِ روان رقاص، پرندههای آوازهخوان و نیلبکهای نالان. خورشیدِ داغ مهربان، به راستی روستایی زیبا بود. دوباره در آینه به خودش با دقت نگاه کرد و دید که هنوز همان شکلی بود. ناگهان یادش آمد که او کتاب میخواند، مینوشت و زندگی را نفس میکشید.”
حقیقت را میفهمید. مطالبهگر بود. آزاد بود. لبخند زد. زشت نبود. زن بود. متفاوت بود. زیبا بود. به راستی زیبا بود.
بیستوپنجم آبان ۱۴۰۱–تهران داستانک «رنگین کمان»</span></p>
.
«پدر سوخته*»
صدایِ کلون در انباری آمد. لنگهی در انباری باز شد. نور خورشید، نرم نرم درون انباری سُر خورد. بلند شد. با دست جلوی چشمهایش حفاظ ساخت. به تاریکی عادت کرده بود. مادرش بیرون در منتظر بود. قربان صدقهاش رفت. بغلش کرد. گریه کرد. از پلههای کهنهِ اتاقِ مهمانها بالا رفتند. پدر در بالای اتاق به پشتیها تکیه زده بود. قلیان می کشید. آتش منقل رو به خاموشی بود. قوریِ چای، کنار ذغالهای منقل، سیاه شده بود. پدر اخم در ابرو انداخت. لبخند محوی هم چاشنیاش کرد. دستش را برای بوسیدن پیش گرفت. فرزند بیاعتنا لبدر نشست. پاهایش را دراز کرد. پدر خشم را تف کرد. سَریِ قلیان را به سمتِ پسر پرت کرد. داد زد:
این پدرسوخته، هنوز آدم نشده است. جلوی من پایش را دراز می کند. بَرش گردانید به انباری، تا آدم شود.
بیستوچهارم آبان ۱۴۰۱–تهران داستانک «رنگین کمان»
.
«تصمیم مادر کبری»
کبری ساعت اتاق را نگاه کرد. عقربههای ساعت با هم چهار بودند. مادرش با دقت مشغول بافتن کلاه از کاموا بود. کبری این پا و آن پا کرد، دستهایش را در هم گره زد و آب دهانش را قورت داد. لحظهای در سکوت، به زمان و کار مادرش فکر کرد.
گفت: مادرجان، میخواهی کتاب داستان بخوانم.
مادر ازروی عینک نگاه کرد: خیلی دوست دارم، دخترجان. بخوان.
کبری دنبالِ کتاب داستان گشت. بین وسایل اتاق نبود.
مادر گفت: داخل اتاق، روی پشتبام، توی انباری، دنبالش نگرد. باز توی حیاط، کنار آلاچیق جا گذاشتهای. برو، بیار. اما، دیر نکن.
کبری، روی مادر را بوسید.
گفت: دوستت دارم. تو چقدر خوب می فهمی عزیز.
با شوق به حیاط رفت. کتاب، خیس، برگها چروک، زرد، کنار اکبر بود. دست همدیگر را گرفتند. چشمهایشان برق زد. خندیدند. مثل هر روز، به خیابان رفتند. شهر پُرِ صدا بود. مادر پشت پنجره نگاه میکرد. نگران بود. با خودش فکری کرد، تصمیمی گرفت. آیا شما می دانید تصمیم مادر چه بود؟
بیستوسوم آبان ۱۴۰۱– تهران داستانک «رنگین کمان»
برداشتی آزاد از داستان تصمیم کبری، کتاب فارسی دوم دبستان
.
«قدم زدن توی یک رویا»
شب بود، برق از خستگی، در رفته بود. تاریک بود. کبریت نم کشیده بود. شمع گم شده بود. بخاری جان نداشت. یخچال خالی بود. اجاق، گاز نداشت. صدای بوقِ خودروها، فریاد آدمها، آژیر آمبولانس، پشتِ پنجره گیر کرده بود. خانه خلوت بود. آقا تنها بود. چشمهایش را بست. رویا بافت: رویایی رمانتیک.
داخل باغ بود. آفتاب گرم بود. حوض پُر آب بود، فوارهبازی میکرد. درختها سبزِ شاداب بودند. بوته ها پُر گل. گنجشکها میخواندند.
خانه سرد بود. صدایِ شهر، شیشه پنجره را فشار میداد. گوشهایش را بست. رویا بافت: رویای رمانتیک.
هنوز داخل باغ بود. دختر زیبایی دامنکشان پیدایش شد. هر دو، درون یک رویا بودند. لبخند زدند. سر به شانه هم گذاشتند. با هم قدم زدند.
آقا با رویا رفت.
بیستم آبان ۱۴۰۱– تهران داستانک «رنگین کمان»
.
«لختها به جهنم میروند»
پسر، پنج ساله بود. در آن شهر کوچک مهمان بود. با دختر میزبان پا به کوچه گذاشت. دختر هفت ساله بود. موهای مشکی بلند داشت. رنگ صورتش سبزهی بانمکی بود. پسر شلوارک و بلوز آستین کوتاه آبی رنگی پوشیده بود. ظهر تابستان بود. بازی کردند. کوچه از خندههایشان شلوغ شد. پیرزنی مچاله، پشتگوژ، چادر سیاه، عصا به دست، به کوچه آمد. با خشم ناسزا گفت:
«بیحیاها، لختها، به جهنم میروید. تن بیحیاتان، هیزم آتش جهنم خواهد شد.»
هفدهم آبان ۱۴۰۱–تهران داستانک «رنگین کمان»
.
داستانک «فواید گوسفند را بنویسید»
باید فواید گوسفند را مینوشت. به رستورانهایی فکر کرد، که کباب گوسفندی تبلیغ میکردند.و پدر بزرگ که پوستین گوسفند داشت.به صدای بع بع خواهرش، وقتی او را به خاطر چشم چشم گفتن مسخره میکرد.و گلهی گوسفندها، وقتی راه جاده را میبستند. رانندهها بیتابی میکردند. ناسزا میگفتند.
به چشمهای معصوم گوسفند، فکر کرد، وقتی قبل از سربریدن، آب میخورد. یاد چشمهای خودش افتاد، وقتی بله، بله میگفت و همه میگفتند بچه خوبی است. با تلخی در دفتر انشاء با قلم قرمز نوشت: «گوسفند بودن فایدهای ندارد.»
هفتم آبان ۱۴۰۱- تهران داستانک «رنگین کمان»
.
«صدای پای آب*»
محتوا را به شکل بهینهشده و با کلمات گذار اضافه کردهام:
باغ سرسبز و با دیوارهای بلند کاهگلی، محیطی آرامشبخش و زیبا داشت. صدای پای آب، به سختی شنیده میشد، گویی آب در تلاش بود تا خود را نشان دهد. در بسته بود. آب او را میخواند، به نحوی که چند سوراخ روی در باغ باقی مانده بود. چشمهایش را چراند و به اطراف نگاه کرد، اما آبی دیده نمیشد.
بیدمجنونها سبز و سرحال بودند. ظهر بود و آوای خنک آب از بین برگها، به بیرون سُر میخورد، اما آفتاب تموز با آتش سوزان خود، همه چیز را میسوزاند. زمزمهی آب، عطش برهنه شدن و تن به آب سپردن را، صد چندان میکرد. صدای آب میآمد، اما همچنان دیده نمیشد.
در را تکان داد و دستش سوخت. در و دیوار آنجا، همه تلاش میکردند تا آب را حبس کنند. آب، بیتاب و نالهزنان از میان سنگها، درختها و گلها میگذشت. او هیچ آبی نمیدید، اما میدانست که آب هنوز در باغ جاری است. در این لحظه، میخواست پشت در بنشیند و با زمزمهی آب، خود را خنک کند. اما آفتاب ظهر، بیداد میکرد و نمیگذاشت آرامش بیابد. در باغ را محکم گرفت و تصمیم گرفت با تمامی وجود، به دنبال آب بگردد.
باید فکری به حال سراب میکرد.
بیست و سوم ماه مهر ۱۴۰۱– تهران داستانک «رنگین کمان»
.
«پاها در مه»
پشت میز نشستهام و سیگار نمیکشم. بیرون، هوا مهآلود است. مه تا نزدیک زمین پایین آمده و آدمها نصفه دیده میشوند. فضای شهر در سایهی مه، پوشیده از سکوت و راز است.
پاهایی که با عجله میروند.من منتظرم. میدانم اگر همه شهر را هم مه بگیرد. هیچ تصویری هم از او نبینم. وقتی نزدیک شود، قلبم صدای پایش را میشنود. چراغهای کافیشاپ روشن است. هنوز شب نیامده است.
پاهایی به دو میآیند و میروند.
به در کافی شاپ نزدیک میشود، میافتد.
قلبم میایستد. بلند میشوم، با او میروم.
نوزدهم۱۴۰۱–تهران داستانک «رنگین کمان»
.
«احساسات»
چهاردهم برج مهر ۱۴۰۱– تهران داستانک «رنگین کمان»
.
«باغ دلگشا»
“خیلی وقت است که رفتی. یک ساعت، یک روز، یک ماه، یک سال، نه، یک عمر. تابستان است، اما بیتو سردم است. با تو شعری مینویسم؛ شعری بیپایان که بیخیال پایانش میشوم. دیگر صبر ندارم. همان شعر پر از کلمههای خوب را میپوشم و بگذار، همه ببینند که من هیچی نیستم، جز تو. تو همه چیزی: از کلمه، وزن تا قافیههای بسیار. همهی حرفهای زرین دنیا، شکل تو هستند.”
زیبا، رعنا، دلربا، فریبا، دانا، توانا، جانا، مانا، رها، پویا، بیهمتا، یکتا، تنها، ماه، رسا، آفتاب، شاد، مهربان، نویسنده، فیلسوف، فهمیده، فداکار، تحلیلگر، شاعر، نوازنده، عاشق و معشوق.
“بینهایت واژههای دیگر هم هست که باز میتوانم بنویسم و خودم را با آنها بپوشانم، اما باز هم تو نخواهم شد. نمیتوانم باور کنم که خیلی وقت است رفتی. یک ساعت، یک روز، یک ماه، یک سال، نه، یک عمر. سنگ قبرها دروغ میگویند. مرا در گورستان کاری نیست. بگذار، کلاغها غار غار کنند. تو را با شعر پوشیدهام و به کوچه و خیابان میبرم. با نفس فریاد میزنم و باغ دلگشا میسازم.”
<span class=”s3″>سیزدهم
ماه مهر ۱۴۰۱– تهران
.
«زیر پوست شهر»
شاید، زیر پوست شهر، زندگیای دیگری در جریان باشد. ایستاد و ترس را هل داد. بیرون آمد و به آدمها «درود» فرستاد. از آنها «وقت به شادی» پاسخ گرفت. نفس کشید، نفس کشید، با تمام وجود، نفس کشید.
دوازدهم ماه مهر ۱۴۰۱– تهران
.
«زنده»
“چشم باز کرد و پیرامون را نگاه کرد. شب بود و ابرهای خاکستری در آسمان دیده میشد. آتش، تنها روشنای شب بود که به آرامی در تاریکی میدرخشید. دست به بدنش کشید و متوجه شد که همه چیز سرِ جایش است. ناگهان فریاد زد.”
«لعنتیها، من هنوز زنده هستم*، با همهی آرزوها، با همه توان»
دوباره فریاد زد:
«لعنتی ها، من هنوز زنده هستم»
یازدهم مهر ۱۴۰۱– تهران
.
«ماشین اصلاح»
ناظم، دانشآموزان را به صف کرد. اولتیماتوم داد:
«باید، شنبه همه با موهای ماشینکرده به مدرسه بیایید.»
نمرهاش را هم تعیین کرد، نمره چهار. صبحِ شنبه، سرها همه نمره چهار بودند، جز یک نفر. موهای صاف مشکی بلندی داشت و سرش را، ماشین نکرده، آمده بود. ناظم، ماشین اصلاح به دست گرفت و جادهای میان موهای سر او باز کرد. دانشآموز، گریه نکرد و التماس هم نکرد. فردا هم، موهایش را کوتاه نکرد. با همان جادهی میانِ سر آمد. موی بلند را دوست داشت، چه با جاده، چه بیجاده. ناظم، بقیهی موهای دانشآموز را هم ماشین کرد، نمره چهار. از آنروز، دیگر، کسی، خودش، موهایش را ماشین نکرد. «جادهِ ماشین نمره چهار» میان موهای سر، مُد شد.
دهم ماه مهر ۱۴۰۱– تهران
.
داستانک «تصمیم سخت»
به دنیا آمد. روز دیدار عمومی بود. رعیت، اشک شوق میریخت و خم میشد تا دست ارباب را میبوسید. نوبت او رسید. به دست نگاه کرد. پوستی کهنه داشت و هیچ تمایلی به بوسیدن آن نداشت. خم نشد. دست را نبوسید. کتک خورد و آسمانی شد.
دوباره به دنیا آمد. دختری زیبا دید. دل باخت و جلو رفت. دختر را بوسید. کتک خورد و آسمانی شد.
سه باره به دنیا آمد. باید تصمیم میگرفت. با خود گفت: «مسئله این است، بوسیدن یا نبوسیدن.»
نهم ۱۴۰۱–تهران مهرماه
.
داستانک «نسیم»
هر چقدر جمع میکردم، باز هم چندتایی پیدا میکرد. برنداشتم، چون میدانستم که فایدهای ندارد. بعضی روزها تعداد ریزنانها از صدتا هم میگذشت. او میگشت تا جای سالم برای زدن روی بدنم پیدا کند. یک روز، دیگر طاقت نیاوردم و تمام نانهای داخل یخچال را ریز کردم و ریختم کف اتاق. او آمد، دید و نشمرد. کتک نزد، برخلاف همیشه. فقط بیرون رفت و با چند بسته نان برگشت. دوتایی با هم همهشان را خرد کردیم و حس بهتری پیدا کردیم.
هشتم مهر ۱۴۰۱– تهران
.
«نردبان»
قدی بلند، هیکلی توپُر، دستهایی سنگین، شانههایی کلفت و ذهنی مطیع داشت. خیلی دوستش داشتند و همیشه به او احترام میگذاشتند. وقتی میخواستند از جایی بالا روند، به جای نردبان، از او استفاده میکردند. او همیشه در دسترس بود و هیچ وقت کسی را ناامید نمیکرد.
هفتم مهر ۱۴۰۱– تهران
.داستانک «رنگین کمان»
«مرشد، دست هایش را به هم کوفت»
زمستان بود. هوا یخ بود. قهوه خانه داغ بود.بخار، روی شیشهها جا خوش کرده بود. بیرون شبِ محوی بود. مرشد پیر و خسته بود. پیرامونش را نگاه کرد. استکانهای کمر باریک، میان نعلبکی های لبپَر، به صف بودند. قهوهچی چای می ریخت. آدم ها سرشان به خودشان گرم بود. دود قلیان چهرهها را گرفته بود. به سختی بلند شد. دست هایش را به هم کوفت. کسی را شوق شنیدن نبود. یادش نمی آمد؛ چند شب، نه، چند سال است؛ که مدام قصه رستم و سهراب می گوید. هر بار، امیدوار بود؛ که شاید این پیر لجوج، پاسخ پرسش سهراب دهد. بگوید که رستم است. خدعه نکند. سهراب نکشد. دریغ، قصه پر غصه، بی تغییر، خون میریخت. آب خورد. مزه کهنگی می داد، گلویش را صاف کرد. صدایش خش دار و خسته بود.
بازنویسی سرنوشتی کهن در دل شبی مهآلود
به نام پروردگار جان و خرد گفت. بی خیال روایت شاهنامه شد. سهراب را لخت به میدان آورد. رستم، نشان پسر خود، بر تن سهراب بدید. گفت «پسرم، من رستم هستم» سهراب، پدر را یافت. فرمان افراسیاب زیر پا انداخت. رستم، پسر را در آغوش گرفت. مرشد نفسی به راحتی کشید. سرانجام، روایت خود را ساخته بود. سهرابکشی تمام شد. مرشد جوان و پرنشاط بود. بخار از شیشه گرفت. سپیده نزدیک بود. با خودش گفت: «وقت نشستن نیست. باید فکری هم به حال افراسیاب بکنم» دستهایش را به هم کوفت.
ششم مهر ماه ۱۴۰۱–تهران
.
«ملت عشق»
ساعت دوازده ظهر بود. صدای ترمز شدید، از پنجره داخل اتاق پرید. دختر جوان برآشفته شد. خِرخِر بلندگوی دستی، یک، دو، سه، امتحان میکنیم، سکوت روز را خراش داد. دختر از پنجره بیرون را قاپید. هیکلی جوان، بالابلند، کتوشلواری با موهای لخت، آن پایین بود. بلندگوی دستی جلوی صورت مرد را گرفته بود. ماشینی شاسیبلند پشت سر جوان بود. در صندوق عقب آن، بالا بود. کتابهای زیادی صندوق عقب را پر کرده بود. مرد داد میزد: «کتابها رو بردارید، اینجا هم جای دیگهی کاره!» صدای او از پنجره به گوش میرسید، اما دختر دیگر نمیشنید. در ذهنش فقط تصویر آن مرد با بلندگوی دستی و کتابها، جادهای پر از درخت و خیابانی که روزهای روشن و شاد را یادآوری میکرد. مرد داد زد:
«کتاب، آوردم. خانم، آقا، دختر، پسر، بیا. آتش زدم به جهل، کتاب آوردم»
صدای مخملی داشت. دختر با کنجکاوی نگاه میکرد. حوصلهاش برای پوشیدن مانتو نبود، بنابراین چادر رنگی مادر را سرش کرد. با شجاعت خودش را به کوچه انداخت.
“کتاب ملت عشق رو میخوای؟” صدایش آرام بود، ولی در نگاهش چیزی بیشتر از کنجکاوی بود. انگار سوالش فقط شروع یک مکالمه نبود، بلکه یک دعوت به دنیایی دیگر بود.
دختر که هنوز کتاب را در دست داشت، نگاه کوتاهی به مرد انداخت و سپس به صفحههای کتاب نگریست، گویی بخواهد چیزی را پیدا کند که تا آن لحظه نادیده گرفته بود. احساس کرد چادرش روی شانهاش سنگینی میکند، اما بیتوجه به آن، جواب داد:
“آره، برای یکی از همکلاسیها میخوام. به نظرت خوبه؟”
مرد لبخندی زد، ولی لبخندش بیشتر از یک جواب به سوال، به چیزی شبیه به رمز و راز بود. چشمهایش همچنان روی دختر ثابت مانده بود.
“کتاب خوبیه. یه دنیای متفاوت رو بهت نشون میده.”
دختر مکثی کرد، بعد با صدای کمرمق گفت:
“شاید…”
حس میکرد که در لحظهای که با مرد روبرو شده، چیزی درونش تغییر کرده.
ملت عشق
چهل قانون برای دلدادگی و رهایی
«عاشق کتاب، سرانجام پیدایت کردم. از آن شب شعر که بیخبر رفتی و مرا عاشق خودت کردی. هر جمعه، یک محلهی تازه. با فریاد کتاب، کتاب داد زدم؛ شاید تو بیایی، از تو سرشار شوم»
صدایش نسیم خنکی برای تابستان گرم بود. حرفهایش را واضح نمیشنید، اما خود را به دست موسیقی کلام او سپرده بود. با ترنم تکرار شونده «تو مرا عاشق خودت کردی»، پرواز میکرد. دستی شانهاش را تکان داد. صدایی خسته میگفت:
«خانم، به مقصد رسیدیم. لطفا، بیدار شوید. بیدار شوید»
چشم گشود. کتاب «ملت عشق» هنوز دستش بود.
پنجم مهر ۱۴۰۱–تهران
.
«تو را دوست دارم*»
تو را دوست دارم
شعری از عشق بیپایان در لحظات ساده
اشک چشمهایم را تر کرده است. در اتاق را باز میکنم.آفتاب اتاق را تا کمر گرفته است.. تلویزیون خاموش است. تو را دوست دارم. برمیگردم. میبینم نشستهای، مینویسی، با همان جدیت همیشگی. پیشانیات فکر میکند. پاورچین به تو نزدیک میشوم. های نفسات برای من، موسیقی آرامبخش است. قلم در دستانت، از تو سرشار است. سپیدی کاغذ، افکارت را مینوشد. تو را دوست دارم.
پاورچین از تو دور میشوم. به سمت پنجره میروم. از پنجره، حیاط را نگاه میکنم. حوض وسط حیاط پر آب است و فواره باز است. تصویر تو با دایرههای مواج آب، بازی میکند. گلها، دست به دست تو دادهاند و کردی میرقصند. تو، میان درختهای بیدمجنون نشستهای. تو را دوست دارم. تاب میخوری و سلسلهی گیسوی تو در هوا پرواز میکند. این تصویر مرا مجنون میکند. تو را دوست دارم. سر برمیگردانم و تو هنوز در اتاق داری مینویسی.
به حیاط میآیم. تو هنوز روی تاب هستی. دست تکان میدهی. ذوق میکنم. تو را دوست دارم. اشک چشمهایم را تر کرده است. پا به خیابان میگذارم. تو را میبینم. سبز، سفید با سرخ پوشیدهای. در خیابان چرخ میزنی. تو را دوست دارم. با شوق به سوی تو میشتابم. دست به سویم دراز میکنی. دست به سویت دراز میکنم. دستم از دست و بدنت رد میشود. اشک چشمهایم را تر کرده است. خودم را از تو پُر میکنم. کردی میرقصیم. در گوشات، نجوا میکنم. تو را دوست دارم. تو را دوست دارم.
سوم ۱۴۰۱– تهران مهرماه
*کتاب سبز پری، پرویز دوائی
.
«قایق سواری»
قایقها سطح دریاچه را رنگین کرده بودند. کودکان شوق قایقرانی داشتند. با عموجان در صف ایستادند. قایق پارویی نارنجی رنگی گرفتند. سوار شدند. بچهها هر کدام یک پارو به دست گرفتند. در کنارههای قایق قرار گرفتند. بازوان ظریف و کوچک داشتند.با پارو به جنگ آبهای مواج رفتند . قایق تکان نمیخورد. کودکان هماهنگ نبودند. قایق تنبلی میکرد. جلو نمیرفت. سرش را به اطراف میچرخاند. عموجان گفت:
با شمارش من پارو بزنید. یک، دو، سه. یک، دو، سه
داستانک:
ریتم آهنگین نظامی عموجان، پاروزدن بچهها را هماهنگ کرد. قایق نارنجی به راه افتاد و آب همراه شد. کودکان میخندیدند و آواز میخواندند. با هم یک، دو، سه میگفتند. عموجان، حس فرمانروایی را در وجودش احساس کرده بود. با صدای بلند فرمان داد:
بردههای من پارو بزنید. پارو بزنید، برده های من
داستانک رنگین کمان:
یک، دو، سه، قطع شد. آواز کودکان خاموش شد. خندهها رفتند. پاروها بیجان شدند. قایق نارنجی ایستاد و آب سفت شد. بچهها به فکر فرو رفتند عموجان خندید و گفت:
شوخی کردم. پارو بزنید. پارو بزنید، عزیزان
کودکان شوخی نداشتند. ساکت، بیحرکت، چشم به ساحل، دست در دست هم، متفکر نشستند. عموجان، دستها را به هم مالید و پارو به دست گرفت. با صدای آرامی گفت: “یک، دو، سه” و پارو زد. بچهها اما یک، دو، سه نگفتند. هیچ آواز نخواندند. فقط سکوتی سنگین میانشان بود.
چهارم ۱۴۰۱– تهران مهرماه
«شب طویل»
شب طویل
سفری بیپایان در تاریکی و رفاقت
حضار را با سخنانش جادو کرده بود. ماشین نداشت، اما امشب هم افتخار میداد که یکی او را به منزل برساند. مردی پیدا شد. مردی خوشهیکل، با شکم برآمده و سبیلی که تا بناگوشش می رفت، بود. رخصت خواست. حاجی اجازه داد و مرد او را به سوی منزلش برد. اما مرد هم ماشین نداشت. دستش را دور کمر حاجی انداخت و با هم پیاده راه افتادند. شب طولانی و تاریک بود. حاجی که سواد منزل را دید، خوشحال شد. از مرد خوشهیکل خداحافظی کرد. مرد اخم کرد و دهان به گله گشود.
«،مخلصتم، ما شوما رو رسوندیم، شوما نمی خوای داداشت رو برسونی؟»
حاجی به سختی کمر راست کرد و دستش را در بغل مرد انداخت. با هم پیاده به سوی خانهی مرد راه افتادند. شب طولانی و تاریک بود. وقتی سواد منزل مرد پیدا شد، حاجی نفس تازهای کشید و از مرد خداحافظی کرد. اما مرد صدایش زد و گفت:
«لوطی، مخلصتم، شوما ما رو رسوندی، افت داره واسهی داداشت، شوما رو نرسونیم»
مرد دست در کمر حاجی انداخت و راه را به اتفاق پیمودند. در میانهی راه، میان دو منزل، حاجی پا بر زمین سفت کرد و گفت:ماه در آسمان میخندید و نور نقرهای خود را میپاشید، شب طولانی و تاریک بود«برادر، میان راهیم. هر کس، باقی راهِ خانهی خود را تنها رود»
روی حاجی را بوسید. غزلخوان برفت. شب طویل بود. حاجی خانه رسید. صبح برخاست. یکی فرستاد، از مرد، احوال گرفت. چشمهای مرد، هنوز از خمار مستی، خوابآلود بود.
دوم مهر ۱۴۰۱–تهران داستانک «رنگین کمان»
«ویلچر»
ویلچر
داستانی از حصارها و رهایی
روی ویلچر نشسته بود. خواب را ول نمیکرد.
ویلچر را به سوی آینه راند. در آینه به خودش نگاه کرد. آینه کدر بود و چهرهاش را مات نشان میداد. دستی به صورتش کشید. راستی، چند وقت بود که ریشش را نزده بود؟ یادش نمیآمد. خودش را نشناخت.
. اما دهانش قفل کرد. راستی، چند وقت بود که حرف نزده بود؟ یادش نمیآمد. خواهر در را باز کرد و پا بیرون گذاشت. هوای آزاد، اتاق را پُر کرد. پسر لرزید و در ویلچر مچاله شد. خواهرش برگشت و گفت:
داداش، دست از مسخره بازی بردار. از روی ویلچر بابا بلندشو. اینبار، با من بیرون بیا.
نگاه خواهر، گرمایی به پاهایش بخشید. بلند شد و خواب را پشت سر گذاشت.
یکم مهر ۱۴۰۱–تهران داستانک «رنگین کمان»