داستان‌های مینیاتوری یا داستانک شیوه روایتی جدید نیست. این داستان ها ریشه در زیست بشر دارد. همچنین کوتاه، سریع و بی‌پایان است.

داستانک «سایه گرگ»

برق رفته بود. شمع میان‌دار محفل بود. پدر انگشتان دست‌هایش را در هم انداخته بود. روی دیوار با سایه، شکل گرگ می‌ساخت. سایه گرگ دهان تکان می داد. باد زوزه می‌کشید. دختر کوچولو ترسید. داد زد: گرگ، گرگ. مادر بغلش کرد. پدر انگشتان دست‌ها را باز کرد. خندید. دختر از روی شانه مادر، دیوار را نگاه کرد. داد زد: بابا، بابا، گرگ، گرگ. پدر برگشت. دیوار را نگاه کرد. گرگی سیاه و تاریک روی دیوار قدم می‌زد. دندان می‌جنباند. زوزه می‌کشید. پدر سمت دیوار رفت. گرگ بزرگ شده بود. شمع، شعله زد. مادر و دختر دست به هم دادند. شمع را برداشتند. به دیوار زدند. گرگ زوزه‌ای بلند کشید. شراب نور، گرگ را از دیوار شست. برق آمد. این داستانک بسیار تاثیرگذار است.

سی و یک شهریور ۱۴۰۱تهران

.

داستانک «بیدار آدم‌ها قشنگ است»

جیغ دختری شب را لرزاند. سپس ماه از پشت ابر بیرون آمد. به طنازی نشست در خانه‌های ناز نازی. تخت‌ها خالی بود، و ماه جا خورد. آدم‌ها چرا خواب نیستند؟ به آرامی سُر خورد توی خیابان. میدان شهر آتش بود. حلقه‌ای از آدم دید. آدم‌ها دست می‌زدند. آواز می‌خواندند. با هم دوست بودند. ماه گفت، بیدار آدم‌ها قشنگ است. حلقه آدم‌ها دور آتش چرخ می‌زدند. ماه خودش را وسط انداخت. دختر، پسر، زن و مرد دست زدند. ماه رقصید، رقصید، رقصید تا صبح دمید. و ماه در زمین ماند. مهر را صدا زد. کسی را سودای خواب نبود.

سی شهریور ۱۴۰۱

.

داستانک «چشم انتظار»

گفته بود، امشب، ساعت دوازده شب، به دیدارت می‌آیم. کنار رودخانه، نزدیک پل، منتظرم باش. لباس شب پوشید. عطر زد. ساعتی زودتر آن‌جا بود. عقربه‌ها راه نمی‌رفتند. هل‌شان داد. دوازده شب شد. نیامد. قدم زد. نشست. دراز کشید. شب رفت. نیامد. همان‌جا ماند. روز، دوباره شب شد. ساعت دوازده شب نیامد. قدم زد. نشست. دراز کشید. شب با صبح رفت. نیامد. همان‌جا ماند. نمی دانست چند شب و روز است، که آن‌جا به انتظار مانده است. بوی عطر رفته بود. لباس‌هایش چروک شده بود. روی شلوار خط‌هایی از رنگ سبز دیده می‌شد. زمین را نگاه کرد. زیر پاهایش، علف سبز شده بود. گرسنه‌اش بود.نشست. علف‌ها را با اشک و آه خورد.

بیست و هفتم شهریور ۱۴۰۱تهران

.

داستانک «موهای دخترک در هوا تاب خورد»

مادر به همراه دختر کوچکش بود. آنها جلوی «اسباب‌بازی‌های سکه‌ای تکان دهنده» رسیدند. دختر نگاهش به اسباب‌بازی‌ها، گره خورد.  پاهایش از رفتن سست شد. مادر فهمید. چند سکه گرفت. دخترک سوار اسب سفید شد. مادر سکه انداخت. اسب تکان خورد. موزیک شروع شد. چراغ‌های رنگی، نور بازی کردند. موهای دخترک در هوا باد خورد . از ته دل خندید.  سپس سوار اتومبیل قرمز شد. مادر سکه دیگری انداخت. دخترک فرمان ماشین سکه‌ای را گرداند. موهای مشکی‌اش رها در هوا  چرخیدند. بوق زد. چراغ‌ها رقصیدند.

بعد سوار خرس قهوه‌ای شد و همین‌طور تا پنج سکه تمام شد. دختر کوچولو دل نمی‌کند. باز هم شوق سواری داشت. دامن مادر را کشید. مادر نگاه کرد. خندید. پنج سکه دیگر گرفت. دخترک سواری را از ابتدا بازی کرد. موهایش در هوا تاب خوردند. مادر تصویر دخترش را بلعید.

با خودش گفت، بگذار موهایش در باد، آزاد، پرواز کند. شاید فردا روزی که بزرگ شد، اگر دلش خواست، مثل مردان سرزمینش، موهایش هوا بخورد. باد خوردن موهایش یادش باشد. یادم باشد.

بیست و هفتم شهریور ۱۴۰۱تهران

.

داستانک «نقش مار»

یک روز، یک آموزگار، روی تخته سیاه نوشت: مار و از شاگردانش خواست؛ همراه با او. بلند بخوانند مار. همه خندیدند. شاگردی گفت: مار این شکلی نیست. مار دراز است. دم و نیش دارد. معلم گفت آن که تو گویی، نقش مار است. این اسمش است. شاگرد پوزخند زد: مار به اسم مسخره است؛ به نقش ترس دارد. زبان می جنباند. فش‌فش می‌کند. آموزگار گفت: بیش‌تر از این، سخن نگو. تو نمی‌فهمی. بنشین. شاگرد ناراحت شد. دست در کیف کرد. ماری سیاه، بزرگ جثه، بیرون آورد. به سوی معلم رها کرد. گفت: حالا می‌فهمیم، که چه کسی نمی‌فهمد. شاگرد، معرکه‌گیر بود. با مار زندگی می‌کرد.

بیست و ششم شهریور ۱۴۰۱تهران

.

داستانک «حاکم تدبیری تازه اندیشید»

چنین کنند حکایت، راویان خبر، بلبلان شیرین سخن، که در روزگاران قدیم، در سرزمینی کهن، روزی مشاوران گفتند که خزانه خالی است. حاکم تدبیری تازه اندیشید. تن‌پروران را حقوق باید داد. جمعیتی گران به میدان شد. خزانه را کفاف نبود. مقرر شد، آزمون تنبلی گیرند. جمعیت برهنه به حمام بردند. تون حمام بگداختند. کف حمام آتش شد. جمعیت، پا سوزان، حقوق گذاشتند و گریختند. جز سه تن، که به راستی تن‌پرور بودند. یکی ایستاده، بالا و پایین می‌پرید و می گفت سوختم، سوختم. اما، حال رفتن نبود. دویمی، لخت به کف حمام، دراز کشیده بود، سوختن آواز می‌کرد، اما رفتن را پای همت نبود. سیمی، خواب دراز بود. جنبیدن فرو گذاشته بود، گویی که میت است. فقط یک‌بار ناله کرد. ناله به التماس کرد، که بگورفیقم هم سوخت، سوخت، سوخت”. حاکم،آن سه تن، بسیار پاداش کرد. خزانه را کفاف نبود. حاکم به تدبیری تازه می اندیشید.

بیست و سوم‌ شهریور ۱۴۰۱تهران

.

«عطر دارچین»

نگهبان شب بود. چای دارچین درست کرده بود. چای ریخت. استکان کمر باریک، رنگ شراب گرفت. عطر دارچین هوا را پر کرد. به خودش جرئت داد. همه دلدادگی‌هایش را روی میز گذاشت:

در تو سفر می‌کنم با رویای تو

خوب دیدن را تجربه می‌کنم

با شعرهای تو

دوست‌داشتن را با آوای زیبای تو

شادابی گلگون عشق را

بر روی گونه‌های تو.

فرصت زمزمه محبت را در گوش‌های تو

خماری مستی شراب را با چشم‌ های تو

سرسره بازی کودکانه را

روی آبشار موهای تو

و امید سفر بی‌پایان با تو را

 گره می‌زنم به دست‌های تو

شاید که دستم بگیری

در این جاده ناتمام، با هم قدم بزنیم

ناگه صورتش سرخ شد. چای دارچین روی لباسش ریخت. صدای پرخاش زیر میزش زد. رویا از سرش، یکجا پرید. خانم مدیر خشمگین بود. گفت: خوابیدی؟ من برای نگهبانی به تو پول می‌دهم نه چُرت‌بانی. نگهبان خودش را جمع کرد. سر به شرم پایین انداخت. عذرخواهی پس از عذرخواهی در دهانش صف بستند. خانم مدیر قدم‌زنان در شب رفت. نگهبان چشم دوخت به او، تا در افق محو شد. چای دارچین ریخت. به خودش جرئت داد. دست خانم مدیر را گرفت و رویا بافت.

بیست وسوم شهریور ۱۴۰۱تهران

.

«غنچه‌ها خندیدند»

خورشید، پشت ابرها چُرت می‌زد. ابله از دیوار بالا رفت. نگاه کرد. باغ پُر از‌ گل بود. میان باغ سُر خورد. گل‌ها را بویید. از عطرشان سرمست شد. بین گل‌ها قدم زد. دراز کشید. خندید.  غنچه‌ها خندیدند. غنچه‌ای زیبا، سرخ، خميازه كشيد. ناز کرد. گلبرگ‌هایش را باز کرد. ابله خندید. گل جوان خندید. ابله گل را چید. خاری به انگشتش فرو رفت. ابله سوخت. خار خونی شد. ابله ترسید. به اطراف باغ نگاه کرد. باغبان نبود. قیچی باغبانی را برداشت. خندید. همه گل‌ها را چید. باغ پر از خار شد. ابله خندید. خارها خندیدند. باغ گریست. خورشید، پشت ابرها چرت می‌زد.

بیست و دوم شهریور ۱۴۰۱تهران

.

«باران اشک»

پسر با وحشت از خواب پرید. لباس نپوشید. بیرون دوید. مهتاب بود. حوصله ماه بازی نداشت. کوتاه نظران، کتاب‌های طلایی را آتش زده بودند. دورش می‌رقصیدند. تن‌تن با میلو قهر بود. مرکب شاهنامه، در آب رنگ می‌باخت. حسن‌کچل، سیب دوست نداشت. رستم پی نوشدارو نبود. سهراب داشت بابایش را می‌زد. دره بی گنج بود. اسپارتاکوس را لو دادند. حالش بد شد. با خشم فریاد زد. کوتاه‌نظران را هل داد. گام‌ها به تندی زد. ماه قهر کرد. مرغ کانون پرورش فکری کودکان را از دور دید. همان جای همیشگی بود. قلبش آرام گرفت. زمین نشست. چشم به در بسته، خوابش برد. آفتاب پشت پلک‌هایش نشست. لبخند زد. قطره آبی بر سرش افتاد. چشم گشود. سر بالا کرد. قطره‌ای دیگر در چشمش افتاد. شور بود. باران اشکاز آسمان می‌آمد. نگاه کرد. مرغ کانون پرورش فکری گریه می‌کرد. سینه‌اش خونی بود. پسر چشم‌هایش را مالید. بی‌شک کابوس می دید.

بیست ویکم شهریور ۱۴۰۱تهران

.

داستانک «درمانگاه»

پنج‌شنبه داغ بود. شلوغی، درمانگاه را زیر پا گرفته بود. اما از ملوک و احترام خانم خبری نبود. دکتر اهلی‌شان شده بود. بی‌بی ها، هر پنج‌شنبه دردی بهانه می‌ساختند. می‌آمدند. دارویی می‌گرفتند. وسط دردها از روزگار جوانی می‌گفتند. با حکایت نوه‌ها، عشق می‌کردند. اما، آن‌روز، پنج‌شنبه غروب کرد؛ نیامدند. دکتر، هفت روز را تا پنج‌شنبه دیگر تُند راند.

درمانگاه باز شلوغ بود. چشم‌ها در سالن به جست‌وجو گرداند. ملوک و احترام خانم آن‌جا بودند؛ مشغول گپ وگفت، تا نوبت‌شان شود. دکتر بین بیماران مرتب ساعتش را نگاه کرد. خانم‌ها مثل همیشه، با هم وارد اتاق شدند. دکتر اخم‌ کرد. حال و احوال نپرسید. درد سراغ نگرفت. سر اصل مطلب رفت. هفته قبل غیبت داشتید. نیامدید. نگران شدم. ملوک خانم آه کشید. احترام خانم گفت: ببخشید آقای دکتر، هفته قبل خیلی ناخوش بودیم، رفته بودیم دکتر حسابی.

بیستم شهریور ۱۴۰۱تهران

.

«دخترک فال فروش»

دانه های برف سبز، زرد، سرخ می‌شدند. دخترکی سر چهار راه، فال حافظ داشت. کلاه، دستکش، کاپشن، ژاکت و پوتین نداشت. فقط بخار «های دهانش» را داشت، تا دست‌هایش را گرم کند. خودروها کم شده بودند. هر ربع ساعتی، ماشینی پشت چراغ قرمز گیر می‌کرد. راننده‌ها شیشه پنجره‌ها را تا بالا کشیده بودند. راه به سرما نمی‌دادند. گوش‌شان از موسیقی پر بود. دخترک فال حافظ می‌فروخت. کسی در آن غروب شب، به فال فکر نمی‌کرد.

زنی جلوی دخترک ترمز کرد. قطره اشکی به گونه داشت. پیاده شد. دخترک را محکم در آغوش گرفت. دخترک گرم شد. فال‌ها از دستش رها شد. حافظ، زیر دانه‌های برف، آرام، آرام، خیس شد. زن دخترک را سوار کرد، با خود برد. سر چهار راهی شلوغ ایستاد. با دخترک پیاده شد. گونه‌هایش را بوسید. سینی اسپندگردانی به دستش داد. رفت.

دخترک بین ماشین‌های پشت چراغ قرمز بود. اسپند گرداند. دود اسپند چهار راه رابرداشت. دانه های برف، هنوز سبز، زرد، سرخ می شدند.

نوزدهم شهریور ۱۴۰۱تهران

.

«اجاق‌کور»

گردوخاک روی ماشین سواری را گرفته بود. کارواش کوچکی سر راه راننده بود. کارگر کارواش با کف به جان ماشین افتاد. زیر لب آواز خواند. دستمال کشید. خودرو را برق انداخت. مرد خوش‌مشربی بود. با راننده سر صحبت را باز کرد. گفت اجاق‌کور است. سال‌ها پول بی‌زبان را خرج دوا و دکتر کرده است. اما، چند سالی است، که جنگیدن با خواست خدا را ول کرده است. راننده پول درشتی به کارگر انعام داد. کارگر ذوق کرد. دعای خیر به آسمان فرستاد. راننده خداحافظی کرد. سوار ماشین شد. سه دختر هشت، پنج و سه ساله به کارگر نزدیک شدند. دختر بزرگ‌تر گفت: بابا! امروز پول داری مداد و دفتر بخری.

هجدهم شهریور ۱۴۰۱تهران

.

«اتوبوس شلوغ»

اتوبوس همه آدم بود. صندلی‌ها پر بود. جای سوزن انداختن نبود. پیرمردی ایستاده بود. استخوان‌هایش پوستش را فشار می‌داد. ناخوش‌حال بود. داشت می‌افتاد. نشسته‌ها همه سر در موبایل داشتند. مردی ایستاده به درد، بلند گفت: بد زمانه‌ای شده است، کسی به فکر کسی نیست. جوانی که نشسته بود، تلخند زد. آقایی که پشت سر جوان نشسته بود، با تشر گفت: بلندشو جوان، نمی‌بینی پیرمرد دارد از پا می‌افتد. جوان سر در موبایل ماند. کامل‌مردی جلوتر نشسته بود. ریشی انبوه داشت. زیر لب چیزی گفت. مرد کنار دستی جوان او را نصیحت کرد: بلند شو پسرجان، از ریش‌های این آقای محترم حیا کن. جوان سر در موبایل گفت: فاتحه خواندم به ریش همه مردهای محترم. اتوبوس ساکت شد. صورت کامل‌مرد سرخ شد. پیرمرد از حال رفت. جا برای افتادن نبود.

هفدهم شهریور ۱۴۰۱تهران

.

<h3>style=”color: #ff6600;”>داستانک «شعر با بغض نخوان»

نمی‌توانم اشک‌هایت را ببینم. نمی‌روم. شعر با بغض نخوان. در کوچه باغ خاطره ننشین. با دلتنگی قدم نزن. از بی‌وفایی آدم‌ها نسوز. نمی‌توانم اشک‌هایت را ببینم. نمی‌روم. فاصله‌ها را بی‌خیال شو. دست‌های زیبایت را به من بده. لبخند بزن. آواز بخوان. گفتم که نمی‌توانم اشک‌هایت را ببینم. نمی‌روم. آب و خوراک نمی‌خواهیم. همین‌جا می‌نشینم. تو را نگاه می‌کنم. با هم سیر می‌شویم.

شانزدهم شهریور ۱۴۰۱-تهران

—-

«کلاغ ها سیاه پوش بودند»

مادرش کرونا گرفت. روحش با سرفه‌ها رفت و سبک شد. غروب بود و تنها بودند. مردم می‌ترسیدند که به آنها نزدیک شوند. هیچ کسی مادرش را شستشو نداد. هیچ کسی حاضر نبود که زیر تابوت را بگیرد. مردم گرفتار خودشان بودند. گرد مرگ گورستان را برداشته بود و کلاغ‌ها سیاه پوش بودند. آن‌ها غارغار نمی‌کردند. در تابوت را باز کرد و مادرش را بیرون آورد. او را به پشت گرفت. مادرش سبک بود. بی‌خیال کفن و دفن، تلقین و نوحه شد. دلش نمی‌خواست که تنها بماند. بنابراین با مادرش به خانه برگشت.

پانزدهم شهریور ۱۴۰۱تهران

.

——

«یک ستاره»

آسمان پر ستاره بود. عاشق شد. پای پنجره ایستاد و سه‌تار زد. آواز خواند. دختر از پشت پنجره نگاه کرد و گوش کرد. سپس رفت. پسر صد شب پای پنجره بود، گاهی به زیر باران و گاهی به مهمانی ستاره‌ها. دختر به شب صدم دلش سوخت و حرف زد. گفت: “تو در هفت آسمان یک ستاره هم نداری. برو، به دنبال بی‌ستاره‌ها باش.” پسر عاشق بود. دست از طلب بر نداشت. قلبش را ستاره ساخت و از نردبان عشق بالا رفت. میخ برداشت و ستاره را به آسمان کوبید. آسمان هنوز پر ستاره بود، اما فقط یک ستاره به رنگ عشق بود.

چهاردهم شهریور ۱۴۰۱تهران

.

«سر ساعت نه صبح»

هیجان داشت. خوابش نمی‌برد. دوباره زنگ ساعت را چک‌ کرد. کوک بود. زنگ موبایل هم تنظیم بود. سرانجام برای فردا صبح نوبت گرفته بود. درست سر ساعت نه صبح. قلبش هنوز تند می‌زد، که خوابش برد. صدای زنگ ساعت و موبایل را نشنید. کابوس می‌دید. با اضطراب از خواب پرید. خواب مانده بود. یک ساعت بیشتر وقت نداشت. زیر دوش نرفت. صبحانه نخورد. لباس پوشید. با شتاب حرکت کرد. پنج دقیقه به نه صبح جلوی درساختمان مقصد بود. تابلو ورود بدون ماسک ممنوع را دید. ماسکش را جا گذاشته بود. نگهبان مامور معذور بود. ماسک‌فروشی‌ای آن اطراف نبود.  نوبتش داشت از دست می‌رفت. چشمش به سطل زباله افتاد. پر از ماسک کثیف بود. یک ماسک برداشت و به صورتش زد. وارد شد. سر ساعت نه صبح بود

سیزدهم شهریور ۱۴۰۱تهران

.

———

«عطر رز»

در گل‌فروشی را باز کردم. داخل رفتم. بوی رز محوطه را برداشته بود. رزهای رنگارنگ با گلبرگ‌های زیبا: آبی، زرد، صورتی و نارنجی. نمی‌توانم انتخاب کنم. به هیچ‌کدام‌شان نه نمی‌گویم. سبدی از رزهای همه‌رنگ پر می‌کنم. یک خوشبوکننده با عطر رز هم می‌گیرم. می‌دانید که رزهای مصنوعی شبیه طبیعی هستند. اما حیف که بو ندارند.

دوازدهم شهریور ۱۴۰۱تهران

.

<h3>style=”color: #ff6600;”>داستانک «هفت جفت کفش آهنی»

یک روز، یک جوان، تصویر شاهزاده خانمی را دید. زیبا، هوش‌ربا. در یک نگاه عاشق شد. بزرگان گفتند که از این عشق دل بکن. رسیدن به او جان‌فرساست. پیش از تو «نام‌آور جوانانی» جان فدا کردند، اما نرسیدند. راه دور و سخت ناهموارست. هفت جفت کفش آهنی باید پاره کنی،  شاید به مقصد برسی. گفت پاره می‌کنم. هفت کفش آهنی ساخت. با همه خداحافظی کرد. اول جاده دلدار نشست. قیچی به دست گرفت. مشغول پاره کردن هفت جفت کفش آهنی شد.

یازدهم شهریور ۱۴۰۱-تهران

.

داستانک </span>«تاریکی زیر پلک‌ها»

خوابیده‌ام. زیر پلک‌هایم تاریکی حکمرانی می‌کند. در این فضا، صدای ترنم آب می‌آید. به طوری که تاریکی را می‌شوید و با خود می‌برد. چشم می‌گشایم. باران شرشر می‌بارد. سقف اتاق هنوز سوراخ است و من کار ندارم. پول ندارم. در نتیجه، خیس شده‌ام. چشم به روی باران می‌بندم و منتظر رنگین‌کمان می‌مانم.

دهم شهریور ۱۴۰۱تهران

.

«من هم آدمم»

زنگ در را می‌زنند. همه به من نگاه می‌کنند. من ته‌تغاری هستم. دلم نمی‌خواهد باز هم من در را باز کنم. چشم‌غره، اخم و تخم، اشاره، بی‌فایده است. من هم آدمم. فقط دیرتر به دنیا آمده‌ام. می‌خواهم بازی کنم. زنگ در از نفس می‌افتد. هر کس که بود، رفت. پیروز شدم. صدای آژیر خودروی جمع‌آوری زباله در کوچه می‌پیچد. باز همه به من نگاه می‌کنند. باید زباله‌ها را ببرم. من هم آدمم. توان کتک خوردن ندارم.

نهم شهریور ۱۴۰۱تهران

.

داستانک </span>«فیلم کمدی»

سالن سینما جای نفس نداشت. شلوغ بود و جمعیت ایستاده به تماشا مانده بود. در همین حال، فیلم خنده می‌ساخت. دخترک نشسته بود. صندلی برایش بزرگ بود و پاهایش در هوا تکان می‌خورد. فیلم خیلی خیلی خنده‌دار بود. بنابراین دخترک از خنده روده‌بر شد. به طوری که از روی صندلی افتاد. ترسید، اما باز می‌خندید. بعد بلند شد و دوباره دخترک گریست. در آن لحظه مردکی، روی صندلیش نشسته بود. جمعیت هنوز می‌خندید.

هشتم شهریور ۱۴۰۱تهران

.

داستانک </span>«ماسک»

بیماری کووید نوزده ظهور کرده بود. روز و شب قربانی می‌گرفت. به طوری که ماسک نایاب بود. بنابراین دو تا ماسک زد. سپس سوار مترو شد. اتوبوس غلغله بود. در این حین عطسه‌اش گرفت. ناگهان ماسک‌ها را برداشت. قطره‌های عطسه روی جمعیت منفجر شد. چند لحظه صبر کرد. خوشبختانه عطسه دیگری نیامد. در نتیجه دوباره ماسک زد.

هفتم شهریور ۱۴۰۱تهران

.

داستانک </span>«فرفره سرخ»

نمی دانم چرا فکر می کنم چهره اش آشناست؛

هشت ساله، لاغر با موهای تراشیده. فرفره کاغذی می فروشد؛ سرخ رنگ. شب به روز می زند‌‌‌. یک فرفره هنوز مانده است. پول‌هایش را می شمارد؛ در جیب می گذارد. با آخرین  فرفره می دود. هوهو کنان هوا را می‌شکافد. فرفره می‌چرخد. می‌رقصد. رقص سرخ. صدای گوشخراش ترمز خودرو می‌پیچد. می‌افتد. سرش سرخ می شود.

آه، یادم آمد. کودکی گریزان خودم است. با آخرین فرفره رفته بود.

هفتم شهریور ۱۴۰۱تهران

.

داستانک</span> «اولین دیدار» 

دوش گرفت. پیراهن صورتی پوشید، تا دلش را ببرد. عطر گل، خانه را برداشته بود.حرکت کرد .توی رستوران، درست،همان جای همیشگیپشت میز اولین دیدار، چشم به در، به انتظار نشست. اکنون، در دوران پس از کرونا، آدم‌ها “بی‌نقابواضح بودند. شمع‌های روشن، موسیقی آرام، گل‌های زیبا، همه چیز، درست مثل اولین دیدار. صدای خنده، زمزمه‌ی مهر، ترانه‌ی عاشقانه. دست‌ها مثل چشم‌ها آشنا، پیمان‌ها محکم؛همیشه، تاروز آخر با هم.حالا که، وحشت کرونا رفته بود؛ آدم‌ها با شتاب، به آغوش هم بازمی‌گشتند.

اما، ازستاره اوخبری نبود. باید تنهایی را می‌پذیرفت. چشم از در برداشت. بی‌خود به خودش وعده می‌داد. ستاره، مدت‌ها پیش، با کرونای قالتاق، رفته بود. بلند شد. آنجا، برای او، دیگر چیزی نبود؛ جز ،شیرینی یک خاطره، خاطره اولین دیدار.

بیست و سوم مهر ۱۴۰۰تهران

کتاب «از سوراخ در»، نیاز نیست از سوراخ در یواشکی نگاه کنید

.