«خوابهای بیداری»
دیرگاهی است خوابها یادم نمیماند. تفاوتی ندارد کابوس باشد یا رویایی لذت بخش. دفن میشود در کهنه انبارهای فراموشی بیداری. یادم نمیماند. اما اینبار، نه، اشتباه نکنید، هنوز هم یادم نیست. فقط نمیدانم چطوری اسب کهر آسمان خیال از میان خواب به مقابل بیداریام نشست. چشمان قهوهای اسب خیس بود. خیسِ خیس. آنها را مهمان چشمهای پفآلود خواب مانده به صبحم کرد. چه میخواهد بگوید؟ خوابم یادم نمیاید. بچه که بودم، خوابها یادم میماند. مرتب در آسمان خیال پرواز میکردم. بیبال. جَستی میزدم، به آنی پا بر ابرها داشتم.
محو تماشای شاهزاده خانمِ همه دورانها. چه بسیار شبها، سوار بر اسب خیال در آسمان عشق راندم. اما هیچوقت حواسم به اسب نبود. هیچگاه چشمانش را ندیدم. همیشه بر پشتش سوار بودم، دست دور گردنش. فقط به شاهزاده خانم دلربای جانآفرین نظر داشتم. راستی نکند این همان اسب است. همراه همه خوابهای به جا مانده به جان. یادم نمیآید هیچوقت رهایش گذاشتم، برای خودش در دشت بدود، بخرامد. اسیر آسمان نباشد. راستی هیچگاه با مادیان زیبایی آشنا شد؟ عشق ورزید. حرفهای دلربا زد. دست به گردنش میکشم. قطره اشکی دستم را خیس میکند. وقطره اشکی. قطره اشکی. دریا. غرق میشوم. چقدر همه جا خیس است.
دکترمحمودجاوید . «خوابهای بیداری»
سی فروردین ۱۴۰۲- تهران