داستانک «سفرهای کاغذی» : شاعر بود.
روی کاغذ سفید
بانو را به سفر برد
روی تپههای اورامان نشستند
با آب رودخانه تازه شدند
شعر خواندند
دست هم گرفتند
بوسیدند
شمیم گل سرخ پاشیدند
شاعر بود
سفر های کاغذی را دوست داشت.
بانو شگفتزده شد. لبهای مرد را بوسید. گفت: خیلی عالی بود. دلم میخواهد، اورامان را ببینم. لطفن جا ذخیرهکن. حرکت کنیم.
دکترمحمودجاوید. داستانک «سفرهای کاغذی»
یازدهم فروردین ۱۴۰۲– تهران