داستانک «سپید»

برهنه بود. مادرزاد. سپید. نگاهش کردند. سرشانرا به نشانه نه تکان دادند. همدیگر را بغل کردند رفتند. وارد تونل شد، سرد و تاریک. برای چندمین بار بود؟ نمی‌دانست. شاید دفعه دیگر که بیرون آمد، نگاه آشنایی بدنش را گرم کند. تا آنروز باید در سردخانه بماند. 

دکترمحمودجاوید 

بیست‌و‌پنجم‌ اسفند ۱۴۰۱- تهران_ داستانک «سپید»

 «لامپ آفتابی»

داستانک «چند لیوان چای داغ نوشید»

داستانک «حس دبیرستانی‌ها را داشت»

«حالم خوب است»

داستانک «فال قهوه»