داستانک با کلمات برشی از قصهی غافلگیرانهی زندگی را تعریف میکند. خیلی کوتاه. داستانکنویس به سنت تاریخی زیست بشر، ارزش واژه را میداند. همه چیز در یک لحظه تغییر میکند. در لحظهای که انتظارش را نداری، همه چیز به هم میریزد یا درست میشود. و این تغییرات، همانطور که در تاریخ بشر اتفاق افتاده، هر کدام حکایتی دارند، حکایتی که فقط در زمان خود معنا پیدا میکند. چگونه میتوانیم بدانیم که لحظهای که در آن ایستادهایم، همان لحظهای است که زندگی قرار است ما را غافلگیر کند؟
داستانک «ملول»
روزی آفتابی بود. از دیو و دد ملولی گرفته بود، پی آدم میگشت. چراغقوه موبایلش را روشن کرد. به چشمِ رهگذران انداخت. کُهنمردانی چشم بستند به این مزاحمت. زنانی به لیچارِ ابله، چشمخنکی ساختند. زیادفرصت آدمجستی نیافت. ناگه، موتورسواری گوشیاش ربود. آواز آدمجُستی بگذاشت و به دنبال موتورسوار، دزد دزد هوار هوار کرد. در لحظه، هیچکس صدایش را نشنید، مگر چند نفر که در دل شهر، خود را مشغول روزمرگیهای بیپایان میدیدند. فقط صدای هوار او در گوش خودش پیچید.
دهم اردیبهشت ۱۴۰۳– تهران
.
داستانک «بچهگی»
از بچهگی عاشق سه چیز بودم شعر موسیقی سیگار*.
در این زنجیریان هستند مردانی که مُردار زنان را دوست میدارند**.
کمربند، کتاب شاملو را بست.
آه بگذار گم شوم در تو، كس نيابد ز من نشانه من***.
در خانه به بازیهای کوچه قفل شد.
دستها میسایم، تا دری بگشایم. به عبث میپایم، که به در کس آید****.
دستهایم را بستِ تخت کردند.
علایق نویسنده :
از بچهگی عاشق دو چیز بودم موسیقی سیگار.
گیتار بیتار شد. تار بیعار ماند. سنتور زخمه بر دست نواخت. فلوت زیر پا له شد.
هنوز سوختگیهایش پشت دستم است.
از بچهگی با صدای راز و نیاز پدرم به خواب میرفتم.
نهم اردیبهشت ۱۴۰۳– تهران
* نمایشنامه یکدقیقه و سیزده ثانیه نوشتهی محمد چرمشیر
*کیفر از شاملو
*** من به پایان دگر نیاندیشم از فروغ
**** میتراود مهتاب از نیما
.
داستانک «هماتاق»
از خواب پریدم. بدنم از عرقِ تنش سرشار بود. میان تمام چینهای پوستم خراشِ ناخنهای مشتاقش دویده بود. لبهای خشکم را با بوسههای دلتنگی خیس کرده بود. نشستم. بلند داد زدم. همهچیز در آن لحظه مبهم و عجیب به نظر میرسید. چشمهایم را مالیدم و حس کردم هنوز در میان خوابِ نیمهتمامم هستم، اما صدای دادم در دل شب، انگار لحظهای بود که از خواب بیدار شدم و برای همیشه چیزی را از دست دادم.
دلم برای بوسههایت هیچوقت تنگ نمیشود. کار خوبی کردم که لگدت زدم. از تو متنفرم. میتوانی همه اتاق را برای خودِ تنهایت برداری، فردا صبح. وقتی که مرا اعدام کردند، موش سیاه پشمالو.
هشتم اردیبهشت ۱۴۰۳– تهران
.
داستانک «نویسنده»
خیر.
حیف. هر وقت داشتید خبرمان کنید. مشتاقم اولین خریدار باشیم.
کتاب نوشت. وام گرفت. چاپ کرد. اعلان عمومی داد. حالا هر کس میپرسد کتاب هم دارید؟
میگوید، بلی. یک کتاب. اولین دیدار. سیسال پیش چاپ کردم. میخرید؟
هفتم اردیبهشت ۱۴۰۳– تهران
.
داستانک «ساعت»
صدای در زدن در نیمهشب، همهجا را سکوتی مرموز میپراکند. زن از خواب پرید و چند ثانیهای در تاریكی اتاق به صدای ضربهها گوش داد. نگران و گیج از تخت پایین آمد و در را باز کرد. چهرهاش هنوز پر از خواب بود.
مرد روبهرویش ایستاده بود، نفسهایش بهتندی بالا و پایین میرفت. چشمهایش متوجه درون خانه بودند، انگار چیزی را گم کرده بود، چیزی که به سختی پیدا میشد. زن، با صدای خوابآلود پرسید: «چیزی شده؟»
مرد مکثی کرد. سرش پایین افتاد، انگار که میخواست چیزی بگوید، اما زبانش خشک بود. چشمانش گویی درون خودش چیزی میجست.
«قرار شش صبح بود…» به آرامی گفت و در حالی که چشمانش هنوز جایی دورتر از زن را میدید، به عقب برگشت و در را بست.
زن، حیران در آستانه در ایستاده بود و نگران و متعجب، به در بسته نگاه میکرد.
منم. ساعت شش است. منتظرم.
زن از پنجره بیرون را نگاه کرد.
مهتاب است. هنوز ماه و ستارهها وسط آسمان هستند. حتما خوابنما شدی.
مرد قانع نشد.
ساعت آسمان بازیگوش است. شبها زیاد میخوابد. من با ساعت قلبم کار میکنم. یک ساعت بیشتر ندارد. ساعت شش دیدار.
زن شماره پلیس را گرفت.
ششم اردیبهشت ۱۴۰۳– تهران
.
داستانک «عشقبافت»
زن گفت
قالیچه بافتهام با سرخی آتشِ غروبِ تو، با سفیدِ ساکتِ صحبت، با سیاهی دود*.
پنجم اردیبهشت ۱۴۰۳– تهران
*شعر زیر پای تو سرودهی بیژن نجدی از کتاب واقعیت رویای من است
.
داستانک «معامله»
برق چشمانش در آن لحظه چیزی شبیه اضطراب بود. انگار چیزی در درونش ترکیده بود، یا شاید چیزی در بیرون از او. همه به او نگاه میکردند، اما او انگار هیچکدام از آنها را نمیدید. فقط در سکوت به شیشه خیره مانده بود.
پدر دستش را به پیشانیاش زد، مادر خواست چیزی بگوید، ولی هیچکدام از حرفها نتوانستند از شانههای او وزنِ سنگین آن لحظه را بردارند. صدای باران، حالا دیگر همراه با سکوت سنگین اتاق شده بود.
شاید همان لحظهای بود که تمام خاطرات در ذهنش مرور میشد، یا شاید فقط در دلش غوغای بیپایانی داشت که به بیرون راهی نداشت. نگاهش در عمق آن قطرات باران گم شد.
سرهنگ گفت
چیزیم نیست. پاییز که میشود، حس میکنم دل و رودهام پر از حیوان است*. فیل ببر گوزن آهو شتر گوساله بره بوقلمون مرغابی مرغ خروس کبک بلدرچین هشتپا خرچنگ ماهی میگو. پیچوتاب میخورد.
موسیو آنوش شکارچی شماره کارت خواست. گفت
برای عاج فیل، دندان و پوست ببر و شاخ گوزن مشتری دست به نقد دارد.
داش فرمان قصاب گفت
جناب سرهنگ، نگران گوشتِ گوزن آهو شتر گوساله و بره نباشید. خوراک پروتئینسرای ماست.
کریم آقا هم پرندهها و غذاهای دریایی را برای فروشگاه زنجیرهایاش برداشت.
و نمیدانستند که این دارو چطور عمل میکند. هر بار که سرهنگ از درد فریاد میزد، دکتر پالاهنگ میگفت: “صبر کن، صبر کن، همهچیز درست میشود.” ولی سرهنگ دیگر نه صبر داشت و نه امید. در نهایت، تمام افسران و سربازان دور و برش جمع شده بودند، هر کدام با چشمان پر از تعجب و نگرانی، و تنها صدای آب که از توالت به گوش میرسید، در فضای اتاق پخش میشد.
همه از خجالت آب شدند.
سرهنگ با خنده گفت.
موسیو آنوش تفنگش را برداشت، به سمت سرهنگ نشانه گرفت.
چهارم اردیبهشت ۱۴۰۳– تهران
*کسی به سرهنگ نامه نمینویسد نوشتهی گابریل گارسیا مارکز
.
داستانک «تماس»
زن همچنان با پا داخل گوشی پرید. هر بار که صدای زنگ به گوش میرسید، انگار چیزی در دلش فرو میریخت. شوهرش با ساطور به دنبالش میدوید، اما او نمیخواست که هیچ چیزی تغییر کند، حتی اگر همه چیز در حال فروپاشی بود.
مادر مرد گوشی را سرجایش گذاشت و آرام گفت: “مردم هرچه بخواهند، در دنیا میسازند، اما دست آخر با دست خود خرابش میکنند.”
زن با نگاه خیرهای به زمین خیره شده بود. ذهنش پر از تصاویر درهم و برهم. هیچ چیزی دیگر واضح نبود، همه چیز کدر و مبهم به نظر میرسید.
سوم اردیبهشت ۱۴۰۳– تهران
.
داستانک «تجربه»
“هیچ چیزی نباید باعث بشه که بترسی. این سوسکها به ما آسیبی نمیزنند. فقط باید آرام باشی و از کنارشان رد بشی. همیشه زندگی هم همینطور است؛ پر از چیزهایی که از آن میترسیم، اما وقتی به آنها بیتوجه میشویم، میبینیم که هیچ تهدیدی ندارند.”
«نمیدانی آدم مُرده چقدر سنگین است.»*
دوم اردیبهشت ۱۴۰۳– تهران
*بهترین داستانهای کوتاه گابریل گارسیا مارکز گزیده احمد گلشیری
.
داستانک «من»
در اتاق خانهی پدربزرگِ مادریام به دنیا میآیم. تنها اتاق. ساعت ۴ بامداد نوروز. همان اتاقی که پسرخالهعلی به دنیا آمد. ساعت ۱۰ شب. یلدا. دخترداییریحانه. ۱۲ ظهر. فطر. دخترخالهسمیه. ۶ عصر. داییجواد ۳. پسرداییابوالقاسم ۱. خالهمنصوره و دایینقی ۵. پسرداییحسن ۱۱. دختردایینرگس ۲. باقر هم در همین اتاق مُرد. برادرِ پدربزرگم. ساعتش کسی یادش نیست. خودش میگوید هوا تاریک بوده است. اما پدربزرگ مطمئن است که ظهر بوده. قسم میخورد که وقتی چشمهای عموباقر را میبستند، اذان میگفتند. مادربزرگنُزهت استغفار میفرستد. همهچیز در این اتاق محدود و پیوسته است. زمان و مکان در هم تنیدهاند. هر تولدی و مرگی به دنبال دیگری میآید، گویی زندگی از همان لحظه که در این اتاق شروع میشود، در یک دایره بیپایان ادامه مییابد.
خالهاکرم با صدای بلند میگوید: «خودتو به خودت زدی، عموجرج!»، و صدایش از اتاق پیچید. همه ساکت شدند. نگاهها به سمت او چرخید. پدربزرگ که همیشه در سکوتِ قهر بود، حالا میخندید. از ته دل، اما بیصدا. با همین لبخند بود که میفهمیدیم تاریخِ خانواده، لحظهبهلحظه گسسته است.
عمورجب که همهچیز را به فراموشی سپرده بود، تنها در تلاش بود که زنعمو شیرین را متقاعد کند که هنوز برای عیددیدنی و جشن آماده نبودهاند. بچهها با سر و صدا در گوشهای بازی میکردند، و نوهها با آویختن به دامن بزرگترها، سعی در جلب توجه داشتند. هیچکدام از اینها نمیتوانستند رازها و کشمکشهای فراموشناشدهای را که در دل این خانه جای داشت، تغییر دهند.
یکم اردیبهشت ۱۴۰۳–تهران
.