«چشمان احوالپرس»

نمی‌دانم تا به حال دقت کردید که چشم‌ها‌ دریچه روح آدمی است. فرصتی برای بی‌نقاب با هم بودن. یکی شدن. گذر از خاکریزهای دفاعی بی‌اعتمادی، به نگاهی به مهری.

آدم‌ها را که  نگاه می‌کنم، نخست چشمان‌شان را می‌بینم. مشکی قهوه‌ای میشی عسلی سبز آبی‌ش برایم مهم نیست. رنگِ حالِ‌ روح‌شان را چشم‌چرانی می‌کنم. رنگ نگاه: شاد منتظر فسرده برق‌زن ترسیده مضطرب بازیگوش متفکر پرسشگر مهربان خشمگین ابری بارانی آفتابی.

آنقدر چشم‌ در چشم کسی نمی‌مانم که معذب، چشمان‌ش را به کناری بدزدد. یک نگاه برایم فرصتِ سرکی انسانی به خلوت دوست است. دریچه قلبم را آرام می‌گشایم با او همدل می‌زنم. بی‌چشمداشت‌‌ با چشمی که بفهمد.

یادم هست، تو هم بی‌تردید یادت هست؛ روزهای کرونا آدم‌ها پشت نقاب‌های ترس میان چنگال‌های عفریت مرگ دوام آوردند، شاید به خاطر چشم‌هایی که احوال‌پرسی بلد بودند. بی‌حرفی با چشم حرف زدند. اشک ریختند. به هم قوت دادند. بک روح در دو بدن. انسان بودن را با هم زیستند. ماندند.

من عینکی نیستم، موقعیتی عینک می‌زنم. برای خواندن عینکی برای رانندگی عینکی دگر. گذر ایام یادم داد اگر عینک نزنم، یا خوب شیشه‌اش را تمیز نکنم، از بازارِ فرصتِ نوازشِ چشم‌ها دست تهی به خانه خواهم بود. هشیار که باشم در محضرِ محبوب دوست همسایه همکار همراه غریبه منتقد مخالف دشمن به چشم‌هایش می‌نگرم. گاهی می‌بینم  ‌‌پرنده‌ای آبی‌ در چشمان‌ش آواز می‌خواند. می‌خواند امروز چطورم چطورم چطورم؟ شاخه‌ای سبز از درخت نگاهم را میزبان می‌کنم. در سایه‌سار توجه پرنده را بادش می‌زنم. می‌گویم امروز عالی عالی عالی هستی. گاهی هم می‌بینم همنشینم خوشحال نیست. چشمان‌مان با هم که چفت می‌شود، اندوه‌ش چون کودکی به زمین چشمانِ مراقبم سُر می‌خورد. فرصتی است که بگویم اندوهگین نباش. کنارت هستم. شاید قوت قلب بگیرد، کمی‌ آرام شود. شوربختی آن ‌روزی است که ببینی چشمان آدمی از برقراری تماس می‌لغزند. یکبار هم تیر نگاه را به چاله‌ی‌کمان مژگان نمی‌نهند. شوربخت ‌روزی.

راستی تو هم مراقب هستی‌ که حال آدم‌ها را از رنگ نگاه‌شان بپرسی؟ حواست هست؟

چهاردهم مرداد ۱۴۰۲– تهران _ «چشمان احوالپرس»

«گمگشته در خود»

«به عموجان سلام کن»

«بزرگراه‌های امروز، جاده‌های قدیم»

«جان خانه آسمانم تو هستی»