داستانک “ایستگاه مرزداران”

داستانک‌ها در واقع معادلات ریاضی‌اند.در یک طرف آن کمترین گفتار از سوی نویسنده و در طرف دیگر بیش‌ترین نیروی خیال از سوی خواننده. به بیان دیگر این داستانک‌ها، گرچه خیلی کوتاه‌اند، اما دو سو دارند. هستی‌شان فقط یک امکان است؛ چشم‌به‌راه خواننده‌اند تا جان بگیرند.

«ایشتوان ارکنی»

«پنج»*

پدرم مرا کتک می‌زد، با مشت، لگد، چَک و تسمه. موقع کتک‌مالی فحش نمی‌داد. حرف نمی‌زد. فقط می‌شمرد. به ازای هر خردهْ‌نان که کف اتاق پیدا می‌کرد، پنج ضربه، به نیت پنج‌تن.

می‌گفت نان برکت است. نعمت خداست. نبایستی بگذاری زیر دست‌وپا بماند. زود بردار. جارو بکش.

هر چقدر جمع می‌کردم، باز هم چندتایی پیدا می‌کرد. برنداشتم، چون می‌دانستم که فایده‌ای ندارد. بعضی روزها تعداد ریزنان‌ها از صدتا هم می‌گذشت. او می‌گشت تا جای سالم برای زدن روی بدنم پیدا کند. یک روز، دیگر طاقت نیاوردم و تمام نان‌های داخل یخچال را ریز کردم و ریختم کف اتاق. او آمد، دید و نشمرد. کتک نزد، برخلاف همیشه. فقط بیرون رفت و با چند بسته نان برگشت. دوتایی با هم همه‌شان را خرد کردیم و حس بهتری پیدا کردیم.

پانزدهم آبان ۱۴۰۰– تهران

* برداشتی آزاد از داستان اولین کار بدی که بچه کرد، دیوید بارتلمی

.

داستانک «روی پل»

تا تو بیایی، بر فراز جویباری باریک، روی پلی چوبین به پهلو دراز می‌کشم. پس از چندگاهی، پیاله‌ی گوشم از زمزمه‌ای شیرین لبریز می‌شود. برمی‌گردم. سرانگشتانی آغشته به عسل، چسبیده به گوشم است. دقیق می‌شوم. شوهرسابق‌ات است. لباس زنبورداری‌اش را به تن دارد.

چهاردهم آبان ۱۴۰۳– تهران

*کتاب عشق آمریکایی من، مجید نفیسی

.

«اندازه‌گیری»

شوهر زن او را به دیوار تکیه داد. سپس خط‌کش را روی نای‌اش خواباند. نای‌ زن حاضر نبود زیرِ بارِ خفتِ بسته‌شدن با خط‌کش برود. به همین دلیل، شوهرش هم به کاربرد اشیاء احترام نمی‌گذاشت. فشار. مقاومت. فشار. مقاومت. فشار. مقاومت. در نهایت، زن تاب تنش نداشت. به همین خاطر، نای‌اش را با شوهرش تنها گذاشت و رفت.

سیزدهم آبان ۱۴۰۳– تهران

*داستان آرامگاه کشتی‌گیران، جو آن بیرد، کتاب داستان‌های کوتاه برنده جایزه‌ی اُ. هنری ۲۰۱۸

.

«تولد»

روشنا، خواهر مانا، یک‌ماهه بود. زیاد ونگ می‌زد. خاله‌رعنای تلویزیون گفت که بهار که بیاید، درخت‌ها، جویبارها، گل‌ها، آواز پرنده‌ها، همه چی دوباره به دنیا می‌آیند. مانا بالشت روشنا را کنار گهواره گذاشت. روزشمار آمدن بهار شد.

دوازدهم آبان ۱۴۰۳– تهران

.

«تغییر»

امشب، دلم می‌خواهد به خاطر تو تغییر کنم. نیم‌ساعتِ پیش را خط می‌زنم. ریش می‌‌تراشم. دوش می‌گیرم. جلوی آیینه‌ی حمام خودم را می‌نگرم. کامل عوض شده‌ام. مجدد با تو رخ به رخ می‌شوم. پلک نمی‌زنی. می‌‌بینی عزیزم حق‌ات بود که سرت را دیواری کردم.

یازدهم آبان ۱۴۰۳– تهران

.

«سرمست»

گشاده‌روی در را گشودم. سال‌هاست عادت دارم پدر با آهنگ شکستن برگ‌های رنگارنگ زمین‌پوش مهر زیرقدم‌های پاییز سرمست شود.

پیش‌رقص، چای دارچین با نبات نوشید. واژه به واژه بارانی شدیم. با عسل‌های نابم لب‌بوسی کرد، چندتایی زالزالک را هم مزمزه.

خورشید برای غروب این‌پا و آن‌پا می‌کرد.

گفتم فرصت مستی از دست نرود.

گفت نه، هشیارم. امسال، مادرت پروانه که دست‌هایش بوی گل می‌داد، نیست. اگر بود، پیش از آمدن، چند گیلاسی‌ انسولین داخل جیبم می‌کرد.

دهم آبان ۱۴۰۳– تهران

.

داستانک «کهیر»

جوان‌پسر گفت با من ازدواج کن.

زن گفت نمی‌توانم.

جسم خسته است

از کوری، کهیر و کمردرد

از پیری، تنهایی و بیم مرگ.*

جوان‌پسر گفت

آفتاب آمد دلیل آفتاب

زودتر با من ازدواج کن

نهم آبان ۱۴۰۳– تهران

*شعر عاشق یا فارغ، مجید نفیسی

.

«غافلگیری»

زن چراغ اتاق‌خواب را روشن کرد و مرا روی تخت‌خواب دید. جیغ‌اش را پس کشید و به سمت میز توالت جهید. من درنگ نکردم و از روی تخت پریدم. او زهرخند زد و شلیک کرد. چشمانم تار شد. در حالی که زن خون‌سرد اسپری سوسک‌کش را سرجایش می‌گذاشت، همه‌چیز در اطرافم مبهم و بی‌صدا شد.

هشتم آبان ۱۴۰۳– تهران

.

«دورنگی»

از این دورنگی خسته شدم. دکتر کمکم کن. ناخدا گفت.

تکه کوچکی از پوست صورتش چنان قرمز بود که گویی در طول سال‌ها دریانوردی، آفتاب به جای آن‌که آن را تیره کند، آب‌پزش کرده و بعد آن را کنده بود*.  تلاشم را کردم. وقتی آینه را مقابل چهره‌اش گرفتم، شگفت‌زده شد. خیلی خوب یک‌دستی رنگ پوست صورتش را درآورده بودم، قرمزِ آب‌پزِ پوست کنده.

هفتم آبان ۱۴۰۳– تهران

*کتاب چه کسی در دریا مین کاشت؟، ایتالو کالوینو

.

داستانک «اجازه»

عمران نتوانست دستش را بالا ببرد و برای دستشویی رفتن اجازه بگیرد*. خانم معلم کلاس دوم در گوش‌اش گفت:

«هیچ‌وقت از دست بالا بردن نترس.»

نترسید. همیشه همه‌جا برای هرکاری دستش را بالا برد. آن‌روز دستشحاضر نشد پایین بیاید. گذاشت. رفت. برگشت. دستش را میان دست‌های بالا پیدا نکرد.

ششم آبان ۱۴۰۳– تهران

*داستان آرامگاه کشتی گیران، جو آن بیرد، کتاب داستان‌های کوتاه برنده جایزه اُ. هنری ۲۰۱۸

.

«ایستگاه مرزداران»

خودم را چپاندم داخل مترو و جوان‌پسری را دیدم که گیتار می‌زد و آواز می‌خواند. از صدای دلنشینش کیف کردم. بدون اینکه توجهی جلب کنم، صدهزارتومان گذاشتم داخل جیبش بماند.

پنجم آبان ۱۴۰۳– تهران

.

«گفت‌وگو»

بی‌آنکه از چیزی سخن بگوییم،
سخن گفتیم از هر چیزی.
درازای دراز شب‌مان کوتاه شد
به پُرحرفی‌یِ سکوت.
پگاه پرنده‌یِ آهم ز تخت برخاست
کو قراری، نشانی نامی کوکو.

چهارم آبان ۱۴۰۳– تهران

*کتاب آن‌سوی نقطه چین‌ها، عمران صلاحی

.

داستانک «حُکم»

ترگل نمی‌خواست تسلیم شود:

جناب قاضی،‌ این پسر بچه یکی‌یکی گلدان‌های شمعدانی دو طرف پله‌ی ورودی را با لگد به پایین پرت کرد*. ضربه‌اش به اژدرهای خانگی با آن برگ‌های کرک‌دار لطیف و گلبرگ‌های با حاشیه بنفش مانند پرتاب تیری به قلبِ زندگی بود. شما که می‌دانید، چرخه‌ی طبیعت نبایستی متوقف می‌شد.

قاضی توضیحات زن را نپذیرفت. ترگل تسلیم شد. پاهای پسربچه را که داخل گلدان‌های شمعدانی کاشته بود، به والدین بچه پس داد.

سوم آبان ۱۴۰۳– تهران

*داستان آرامگاه کشتی‌گیران، جو آن بیرد، کتاب داستان‌های کوتاه برنده جایزه‌ی اُ. هنری ۲۰۱۸

.

«شک»

هلن دختری سپیدپوست بود. دوباره با دیدن عکس‌های قدیمی، فکرمشغولی پیشین‌‌اش زنده شد.

–من شباهتی به والدینم ندارم.

می‌دانست محبت‌ها، بوس‌ها، آغوش‌ها و حمایت‌های آن‌ها، همه‌ و‌ همه حقیقی است، اما دلش آرام نمی‌گرفت. پدر و مادرش متخصص آزمایشگاه بودند. راضی‌شان کرد، آزمایش ژنتیک نَسَبیت دادند. نتیجه مطابقت داشت. او به راستی دختر والدین سیاه‌پوستش بود.

دوم آبان ۱۴۰۳–تهران

.

«قلم‌ْشکسته»

مرد دلش می‌خواست به خانه برگردد و بنویسد. باد پاییزی از صبح به صورتش تازیانه می‌زد و باران مُلَوّن قدم‌هایش را سست می‌کرد. اما، بامداد زنش دعوای ناجوری با او کرده بود.

–نمی‌توانم بیش‌تر از این تحمل کنم. زندگی خرج دارد.

هوای شب ساعت به ساعت سردتر می‌شد. هایِ نفس مرد هم دیگر نمی‌توانست دست‌هایش را گرم کند. چراغ آخرین مغازه‌ی خیابان‌شان که خاموش شد، مرد پا به خانه گذاشت. زن خندید. بوی قرمه‌سبزی همه‌ی آپارتمان  را برداشته بود. آن‌ها هیچ‌وقت شب‌ها غذای پخته نمی‌خوردند.*.

یکم آبان ۱۴۰۳– تهران

*کتاب ابرم در آسمان درد می‌کند، مارین سورسکو

.

تصویر از چت جی‌بی‌تی

 «خط قرمز»

«سوگوارها»

داستانک «ابله»

«بادکنک»

 «هنرپیشه»

«ترس»

 «آدم»