داستانک کوتاه قصه‌ای خیلی خیلی کوتاه برای دنیای امروز است. سریع می‌گوید، نفس نکشیده به آخر داستانک رسیده‌ای. آخری که تمام نمی‌شود.

داستانک «مراقبت»

پدربزرگ با مرگ مادربزرگ تنها شد. فامیل دور هم جمع شدند. هیچ‌کس دوست نداشت او را به خانه‌ی سالمندان بسپارد. بین خودشان قرار گذاشتند که هر شبانه‌روز یکی از فرزندان، عروس‌ها، دامادها و نوه‌ها مراقب او باشد. یک سال زمان برد تا دستورالعملی برای وحدت رویه‌ی نگهداری پدربزرگ نوشته شد. دستورالعمل شامل ۷ فصل، ۲۳۶ ماده و ۵ تبصره بود. پدربزرگ چند ایراد حقوقی فاحش به آن گرفت. فامیل دوباره دور هم جمع شدند و دوسال مفصل بحث کردند، که این بحث‌ها منجر به تغییرات بنیادی در دستورالعمل شد. فصل ۶ اضافه شد و ۴۹ ماده قدیمی به علت مغایرت با ۸۱ ماده جدید فصل ۶ حذف گردید. تعداد تبصره‌ها هم ۴ مورد اضافه شد. پدربزرگ یک هفته مهلت خواست تا دقیق دستورالعمل را بخواند. فامیل پذیرفت. سر موعد، وقتی با او تماس گرفتند، متوجه شدند که برای ماه‌عسل به جزیره موریس رفته بود

سی‌ویکم تیر ۱۴۰۳تهران

.

داستانک «قرار»

سال ۱۳۷۳. تهران. دبیرستان برگ.

پردیس، مینا، طلا، نرگس و ونوس دیپلم گرفتند. پیمان بستند، سی سال بعد، همین‌جا، تجدید دیدار.

عقربه‌های زمان چرخید. کند. تند. تندِ تند. ثابت. خیلی کند. سی‌سال.

سلام درود بغل ماچ اشک چطوری دلتنگ‌تان بودم چکار می‌کنید ازدواج کردید هنوز مجردی بچه دارید چندتا.

طلا در گفت‌و‌گوها نبود.اما، زیر لبی، هر چند‌گاه،  معلول فاصله‌ی لبانش را شکاف می‌داد. دخترها پاپیچ شدند. گفت، شوهرم فرزاد معلول بود.

لنگ؟ چلاق؟ گنگ؟ کور؟

کاش این‌ها بود. سخت‌تر؟ عقب‌مانده ذهنی. فکر می‌کرد برای کار کردن، ورزش، تحصیل، مسافرت، حتی خروج از خانه، باید از او اجازه بگیرم. امروز که معلولیتش از همیشه بیش‌تر بود، ذهنش را از هم پاشیدم.

سی‌ام تیر ۱۴۰۳تهران

.

«مُسکِن»

آناهیتا، محبوبم

نمی‌توانستم ندیدنت را صبوری کنم. همه عکس‌های تو را به دیوارهای آپارتمان زدم. اما، باز هم خانه از تو تُهی بود. تنها که در خانه راه می‌رفتم، صدای ترک خوردن یخ رودخانه را زیر پاهایم حس می‌کردم. مژده که پریا به دادم رسید. آناهیتای عزیزم، برای برگشت شتاب نگیر. کنار خواهرت، می‌توانم تاب بیاورم.

بیست‌ونهم تیر ۱۴۰۳تهران

.

داستانک «امانت»

نازبالش را روی صورت مادر گذاشت. بعد، پشتی مبل را روی نازبالش قرار داد. صفحه‌ی میز جلو مبلی را بر روی پشتی گذاشت. خودش هم بالای همه‌ نشست. بی‌حرکت، چند دقیقه به همان وضعیت باقی ماند. سپس برخاست. صفحه‌ی میز مبلی، پشتی و نازبالش را برداشت. به چهره مادر نگریست. سر به آسمان بلند کرد. حالا می‌توانی مادرم را ببری. صورتش را صاف کردم.

بیست‌وهشتم تیر ۱۴۰۳تهران

.

«درد دل»

قاسم قهوه را روی میزم گذاشت. دلم گرفته بود، گفتم بمان. نشست.

به نظرت آدم‌هایی که از اعتماد مردم سوءاستفاده می‌کنند، مال‌شان را بالا می‌کشند، باید به شیوه‌ی رضا شاه انداخت توی تنور؟

خنده‌اش گرفت. گفت، نه حسن جان، الان روش‌های بهتری هست.

اما، مردمی که داروی‌های قلابی با قیمت‌های کلان به مردم می‌فروشند، که مستحق تنور هستند؟

چهره در هم کرد. نه حسن جان ، الان روش‌های بهتری هست.

تو آدم جالبی هستی. پس، به نظرت با آدم‌هایی هم که با همسر کارمندهایشان می‌خوابند، نبایستی کاری داشت؟

گفت، نه حسن جان. اگر قرار به این چیزها بود، تو را صدبار تا الان توی تنور سوزانده بودند. روش‌های بهتری هم هست.

بیست‌و‌هفتم تیر ۱۴۰۳تهران

.

«پیشنهاد»

موهای بلند لَخت و لب‌های قرمز داشت؛ اما لنگ بود. در لابی هتل دیدمش. تنها بود. اجازه گرفتم که به او ملحق شوم. پُر حرف بود. کلماتی که به کار می‌برد، لعنتی، عوضی و بدتر از آن‌ها بود. برایم مهم نبود. نمی‌توانستم از پاهایش چشم بردارم. نیم‌ساعتی بود که حرف می‌زد، تا اینکه فهمید که خیره به پاهایش هستم.

خاک بر سر من احمق کنند. من این‌طوری حرف می‌زنم که حواس مردم به پای لنگم نرود*. اما.

حرفش را بریدم. نه، طوری نیست. راستش، می‌خواستم اگر اجازه دهید، یک جفت کفش طبی ویژه برای شما بسازم.

بیست‌وششم تیر ۱۴۰۳تهران

*داستان حقیقت و عواقبش، برندن جیلکتاب سه نامه و یک قصه

.

داستانک «تردید»

گفت می‌توانی حس کنی؟

با دست، نه چندان محکم، به پشت گردن پیرمرد زد.

می‌توانی حس کنی چقدر با شکوه است؟

ضربه‌ای محکم‌تر زد.

می‌‌توانی حس کنی خداوند چقدر دوستت دارد؟*

این‌بار، سر پیرمرد را با دو دست گرفت، چند بار به نشانه موافقت، به سمت پایین فشار داد.

خوشحالم که می‌توانی حس‌اش کنی.

قرارداد راامضا کرد. به مسوول خانه سالمندان گفت،

خیلی مواظبش باشید. برای من پدر خوبی بود.

بیست‌وپنجم تیر ۱۴۰۳تهران

*داستان حقیقت و عواقبش، برندن جیلکتاب سه نامه و یک قصه

.

داستانک «نگران»

برای خانه نقلی و ماشین پراید پیرِمان گریه نکن، برای جانی که در بدن نداری گریه نکن، برای موهای بلوندت گریه نکن، برای گریه، گریه نکن. کلیه‌ام را می‌فروشم، بقیه هزینه‌های درمانت را می‌دهم.

بیست‌وچهارم تیر ۱۴۰۳تهران

*کتاب نگران نباش داستایوفسکی، چارلز بوکوفسکی

.

«هنرپیشه»

تو همیشه دلت می‌خواست مشهور شوی، اطرافت پر باشد و دورت بچرخند. برایت کف بزنند، هورا بکشند و قدر شکوه مردانه‌ات را بدانند. خوشحال باش، چون تو به آرزویت رسیدی. حالا، همه در مورد تو حرف می‌زنند و افراد مختلف، حتی کسانی که همیشه در کنار تو نبوده‌اند، حالا به ستایش و تمجید از تو می‌پردازند. کرم‌ها هم، ماه‌ها، با تو عکس یادگاری می‌گیرند.

بیست‌و‌سوم تیر ۱۴۰۳تهران

.

«معاینه»*

تو برایم قهوه ریختی. مادرت، هنوز حاضر نبود. از پنجره بیرون را نگاه کردی. آهسته به کنارم آمدی. سپس در گوشم نجوا کردی. پدرم پادشاه شهر اُز است. دلش نمی‌خواهد کسی بداند. گاهی که غریبه‌ای به خانه‌مان می‌آید، پنهان می‌شود. حتی داخل تنگ آب به شکل ماهی طلایی. بعد، به آرامی جلوی دهانت را گرفتی. روبرویم ایستادی و گفتی، متاسفم، دکتر. این یک راز بود. نبایستی به شما می‌گفتم. سپس بلند، مادرت را صدا زدی.

بیست‌و‌دوم تیر ۱۴۰۳تهران

*برداشتی آزاد از داستان یک پنجره باز، مونرو

.

«دختر سبزپوش»

جلوی ساختمان ایستاد. کدام یک می‌تواند پنجره او باشد؟ تعداد پنجره‌ها خیلی زیادند*. سنگ‌ریزه‌ای برمی‌دارم، اله‌بختکی به شیشه یکی از پنجره‌ها می‌زنم. مرد چاق سبیلویی پشت پنجره ظاهر می‌شود. مرا می‌بیند. سنگ‌ریزه‌ دیگری از زمین برمی‌دارم، شانسم را دوباره امتحان می‌کنم. دختر خردسالی با عروسک باربی. پنجره سوم. جوانی لاغر با ریش پروفسوری. چهارم. زنی قد بلند با صورت سیاه. پیرمردی با موهای سپید. دختری اخمو. سگی گرگی. زنی میانسال با روسری قرمز. زنی وحشت‌زده با مردی پشت سرش. خانمی جوان با نوزادی در بغل. دو دختر نوجوان دوقلو با سر یک پسر خردسال. دو مرد جوان. زنی‌ عینکی با چارقد مشکی. مردی عصبانی با تفنگ دولول.

بیست‌ویکم تیر ۱۴۰۳

*داستان یک پنجره از کتاب ابرقورباغه و پای عسلی، هاروکی موراکامی

.

 «شعر با بغض نخوان»

«ترس»

 «آدم»

 «موزه»

داستانک «باردار»

داستانک «هم‌اتاق»