داستانک “سوسیس” همانند انعکاس ماه آسمان در آب جمع‌شده بارانی مرده در چاله‌ای خرد است. داستانک بزرگ زیست‌تجربه‌ای کم‌سخن است. هیچ‌وقت رفیق کم‌راه نیست، بخوانیدش ذهن شما را رها نمی‌کند.

«سورپرایز»

مادرم از پنجره صدا زد: «مونا، بابا! بیایید، شام حاضر است.» همیشه او پدرم را فقط «بابا» صدا می‌زد و هیچ‌وقت نام دیگری به زبان نمی‌آورد.

پدرم در آن زمان فقط بیست‌ودو سال داشت. با این حال، برای تولد مادرم کیک گرفته بود. سورپرایز!

مادرم با لبخند گفت: «بدون شمع. چون دوست ندارم روی کیک پنجاه‌تا شمع بچپانید.»

*نمایش‌نامه‌ی مالی سویینی، برایِن فری‌یِل

سی‌ام آبان ۱۴۰۳تهران

6-715

«پایداری»

نگهبان جدید ساختمان از اول پاییز آمده بود. هر شب، درست در همین ساعت به او سلام داده بودم، چون می‌خواستم از رو ببرمش. اما مرد گنده، به جای اینکه زبان چندمثقالی‌اش را تکان بدهد و یک «علیک سلام» بگوید، هر بار فقط کله‌ی چندمنی‌اش را نیم‌میلی‌متر تکان می‌داد.

بالاخره، تصمیم گرفتم زبانش را باز کنم. آن شب، شبِ سلامِ صدم بود.

و این‌بار… خندید. بعد، پا شد. سپس دهانش را باز کرد و دانه‌های برف آسمان را بلعید.

بیست‌ونهم ۱۴۰۳تهران

5-714

داستانک «شرح عمل»

جراح ناگهان متوجه زخم‌های کوچکی زیر چشم‌های زن مصدوم شد. از آنجا که زن بیهوش بود، بنابراین درنگ نکرد.

بعداً، هنگام نوشتن شرحِ عمل، به‌ویژه تأکید کرد که چشمانِ زن زخم‌های عمیقی داشت.

بیست‌وهشتم آبان ۱۴۰۳تهران

4-713

«برهان»

بدون دلیلِ مشخصی عاشق آن دختر شده بود*. دختر دلیل می‌خواست. جوان فکری کرد و گفت: «چون تو هم مثل من اهل حساب و کتابی

بیست‌وهفتم آبان ۱۴۰۳تهران

*داستان گمشده، توبیاس وولف، کتاب گداها همیشه با ما هستند

3-712

داستانک «پیشنهاد»

مرد گفت: «ببین»، سعی کرد لحن صدایش قانع کننده باشد*: «این خودخواهانه‌ است. تو نازایی. موافقِ گرفتنِ جنینِ اهدایی نیستی. به پذیرفتن سرپرستی یکی از بچه‌های پرورشگاه هم رضایت نمی‌دهی. پس راهی نیست. باید پیشنهاد مادرم را بپذیریم. خودت خوب می‌دانی که صدای یک بچه توی این خانه چقدر می‌تواند زندگی ما را عوض کندزن به صدای بچه فکر کرد و گفت «متشکرم

بیست‌و‌ششم آبان ۱۴۰۳شهرکرد

*داستان بگو، آره، توبیاس وولف، کتاب گداها همیشه با ما هستند

2-711

«بی‌وقتی»

پیرمرد دوست داشت بگوید وقت برای مردن هم ندارد. یک شب سر شام این را گفت*. بچه‌هایش بغض کردند. پیرمرد در شرکت‌های خصوصی و انجمن‌های مردمْ‌نهاد متعددی فعال بود. روز بعد، همه‌ی آن‌ها درخواست استعفای پیرمرد را گرفتند.

بیست‌وپنجم آبان ۱۴۰۳تهران

*داستان گمشده، توبیاس وولف، کتاب گداها همیشه با ما هستند

1-710

داستانک «رمز»

شب‌نشینی مردانه‌ای در یکی از باغ‌های اطراف تهران بود. حرف تو حرف چرخید، گفتم: «من چایی‌های خوبی درست می‌کنم. رمزش این است که قوری را خوب گرم کنی.»* خندیدند. جلال گفت «من کتلت خوب سرخ می‌کنم. فوتش این است که تابه را اول درست داغ کنیخندیدند. نوید گفت «من خوب ماساژ می‌دهم. نکته‌اش این است که پیش از هرکاری حوله را گرم کنیخندیدند. درست بقیه حرف‌هایشان را نشنیدم. مدت‌ها بود دست‌هایم را خیلی خوب گرم نکرده بودم.

بیست‌و‌چهارم آبان ۱۴۰۳تهران

*داستان سر سفره‌ی آلمانی‌ها، کاترین منسفیلد، کتاب شب‌نشینی با شیطان

101-709

«وفادار»

شاید باور نکنی، توی این بیست سال پنج‌بار ازدواج کردم. اولی سرباز بود. یک هفته بیش‌تر نماند. رفت جبهه، کشته شد. دومی طلا‌فروش بود. روز اول دزدها به مغازه‌اش مسلحانه حمله کردند، مُرد. سومی قصاب بود. خیلی جوان بود. سر هفته سکته قلبی کرد، مرا تنها گذاشت. چهارمی نویسنده بود. هر شب برایم شعر می‌گفت. سرطان روده گرفت. یک‌ماهه غزل خداحافظی را خواند. حیف. پنجمی راننده بود. داش غلام. الان پانزده‌سالی می‌شود که با هم هستیم. از همان سال اول، چندبار سعی کردند بکشندش. نگذاشتم. سفت گفتم «شوهرم است، همراه. ماندگار. به شما مربوط نیست که مرگ مغزی شده است

بیست‌وسوم آبان ۱۴۰۳تهران

100-708

داستانک «برای بار نخست»

گفتم «امروز نه، فردا می‌توانی مرا ببینی.» مادرم بود. تلفن را قطع کردم. قرص‌های آرام‌بخش را بالا انداختم. مهمانی شام را کنسل کردم. یک باکس سیگار سناتور سفارش دادم . کشیدم. ته‌ی سیگارها را له کردم روی برگه‌ی جواب آزمایش پاتولوژی ریه‌ام.

بیست‌و‌دوم آبان ۱۴٫۳تهران

99-707

«عمل»

بینی‌‌ام را عمل کردم. متوجه نشد، یا به رویش نیاورد. نوبتم شد. دو طرف صورتم را کف‌مالی کرد. مشغول اصلاح شد. انگشت‌هایش را توی صورتم فرو کرد تا پوستم را بکشد و مثل همیشه خواست از دماغم به عنوان دستگیره استفاده کند*. فهمید. چشم‌هایش گوش‌هایم را گرفت.

بیست‌ویکم آبان ۱۴۰۳تهران

*داستان در آرایشگاه، مارک تواین، کتاب شب‌نشینی با شیطان

98-706

داستانک «سوسیس»

آقای استکانی و همسرش همسایه دیوار به دیوار ما هستند. آن‌ها همیشه ما را دعوت به گیاهخواری می‌کردند. حالا یک‌هفته است که صبح تا شب بوی سوسیس از منزل‌شان بلند است. تماس گرفتم. آقای استکانی گفت چندروزی است از همسرش بی‌خبر است.

بیستم آبان ۱۴۰۳تهران

97-705

«ریسک»

مرد به اطراف استخر نظر انداخت. سکوت شب چنان کامل بود که می‌توانست آن را روی پوستش حس کند*. حمد و قل هو الله خواند. با پا درون استخر پرید. سرش را که از آب بیرون آورد، سنگینی لوله تفنگ را رو به صورتش حس کرد. صاحب ویلا مقابلش ایستاده بود.

نوزدهم آبان ۱۴۰۳تهران

*نمایشنامه بیرون از مولینگار، پاتریک شَنلی

96-704

«کبره»

چراغ نشیمن را که روشن کردم، آذر با هراس چشم به کف زمین دوخت. گفت:

کف‌پوش از کثافت کبره بسته و گردوخاک تبدیل به جانورانی شده است که کف زمین وول می‌خورند*.

خجالت کشیدم که زودتر متوجه نشده بودم. صبح فردا چند نفر را به خانه آوردم. جانوران گردوخاکی را به آنها نشاندادم. نفری یک سکه گرفتم.

هجدهم آبان ۱۴۰۳تهران

*پیش‌گفتار نمایشنامه بیرون از مولینگار، پاتریک شَنلی

95- 703

داستانک «کباب»

رحمان همیشه از بداقبالی‌اش می‌نالید. نمی‌خواست بپذیرد به‌خاطر  هیکل خپل و طاسیسرش است*.  شرط بستیم. من لاغر بلند قد چشم‌آبی موبور بودم. داخل کبابی شدم. گوشت تازه را جلوی مشتری خرد می‌کرد. رایگان کباب و دوغ خوردم. تازه خانم‌مدیر شماره موبایلش را هم بهم داد. نوبت جواد شد. کباب و دوغ خورد. سه پرس. پول نپرداخت. با احترام تا دم‌ در مشایعت شد. گفت فردا هم قرار شده همانجا مجانی شام بخورد. جا خوردم. از آن‌شب دیگر رحمان را ندیدم.

هفدهم آبان ۱۴۰۳تهران

*داستان جواب دندان‌شکن، مارجوری سلونا، کتاب داستان‌های کوتاه برنده جایزه‌ی اُ. هنری ۲۰۱۸ “داستانک سوسیس”

94-702

«تجربه»

قرار مهمی داشتم. پرستار بچه مریض شده بود. به مادرم زنگ زدم. گفت تو برو به کارت برس. بچه را بگذار آن‌قدر گریه کند تا خوابش ببرد*.

شانزدهم آبان ۱۴۰۳تهران

*داستان جواب دندان‌شکن، مارجوری سلونا، کتاب داستان‌های کوتاه برنده جایزه‌ی اُ. هنری ۲۰۱۸

93-701

تصویر از چت جی‌بی‌تی

شاید دوست داشتید باز هم داستانک بخوانید: داستانک «سوسیس»

 «ایستگاه مرزداران»

«خط قرمز»

 «سوگوارها»

 «ابله»

«بادکنک»

 «آدم»

 «خونگیری»

داستانک سوسیس

داستانک «مگر خوردن شیر در دین ممنوع است؟»