“آب جان من بود”

امروز خیال ندارد، تمام شود. عقربه‌های ساعت، با بی‌حالی تمام، پا کِشان، چرخ می‌زنند. همیشه باور داشتم، یک روز اندوهبار، طولانی‌تر از یک روز سرشار از خوشحالی است، اما، نه دیگر این‌قدر طولانی.

شهریار. خروس همسایه، از دَم دَم‌های سپیده‌دم می‌خواند. ‌مرد چشم گشود. پرده اتاق را نکشیده بود. خورشید صبحگاهی سرحال بود.  کفِ پاهایش را قلقلک می‌داد. خمیازه کشید. نشست. دست‌ها را باز و بسته کرد. چهار بار. ساعت را نگاه کرد. هفت صبح. دقیق. تا ساعت هشت فرصت داشت. ساعت راز. وقت تماس همیشگی فریبا.

ساعت درست هشت صبح بود. اولین باری که دیدمش. باغ عباس‌قلی‌خان. دوست پدرم. پسری شانزده ساله. لاغر. سبزه. تنها. زیر درختی کهنسال. کتاب می‌‌خواند. از پدر و مادرم و جمعیت مهمان‌های دور حوض  فاصله گرفته بودم. صدای فواره آب هنوز به گوشم می‌ریخت.

“آب جان من بود”

مرد برخاست. به حمام رفت. عادت روزانه.  آب‌بازیِ سر و تن. شیرِ دوش را آزاد کرد. ترنم آوای آب روی سرش باران گرفت. موسیقی خیس. مرد آواز نخواند. نمی‌خواست به صدای آب موج اندازد. با قطره‌های باران دوش یکی شد. رها.

رادیو آواز مرا ببوس می‌خواند. باغ دایی‌جان. یکی از مهمانی‌های ماهانه‌ی لوسِ قُمپز در کُن. دایی‌جان تاجر، کارخانه‌دار و صد البته سیاستمدار بود. جشن‌هایش را اغلب در باغ بزرگ اشرافی‌اش برگزار می‌کرد. مهمان‌ها ترکیبی از آشنایان سببی و نسبی بود، با سرریز آدم‌هایی که در کار و سیاست با آن‌ها پیوندی برقرار کرده بود. ما را هم گاهی دعوت می کرد. اما، من مهمانی‌های باغ را دوست نداشتم. به قول زوربای یونانی، کرم کتاب بودم. می‌رفتم گوشه‌ی دنجی از باغ، زیر درخت کهنسالی را پیدا می‌کردم، کتابی می‌گشودم، در آن غرق می‌شدم و  هربار از ساحل سرزمینی تازه بیرون می‌آمدم. آن‌روز  کتاب «آلیس در سرزمین عجایب» همراهم بود.

پیراهن صورتی چین‌دار پوشیده بودم. دامن مشکی بلند. موها ساده. تل صورتی. عینک. پسر به درخت تکیه‌داده بود، غرق در کتاب. نزدیک شدم. سایه‌ام روی کتاب افتاد. سر بلند کرد. از دامن سیاهم به سمت صورت سفیدم چشم‌هایش را بالا کشید. چشمانمان لحظه‌ای با هم قفل شد. خودش را سریع جمع‌وجور کرد. مرتب نشست. گفتم: «چه می‌خوانی؟» گفت: «آلیس». شاید هم هیچی نگفت. واژه‌ها در دهانش سرد شده بود.

“آب جان من بود”

ویلا در منطقه جنگلی بود. سرزمین عجایب. یک طبقه. به دور از هیاهوی شهر. خلوت و ساکت. دوست نداشتند آدم‌های دیگری را در تعطیلات‌ آخر هفته‌ ببینند. این جمعه مهدی_پسر خانواده-امتحان داشت. مادرش پیش او ماند. اما، مرد عشق ویلا بود. جانش سکوتِ طبیعتِ زیبای کم‌هیاهو را، مشتاق بود. تنها آمده بود.

گفت: «سلام، من فریبام». نیازی به گفتن نبود. با یک نظر فهمیدم. گفتم: «سلام من هم محمودم». محو تماشایش بودم که کنارم نشست. کتاب را از دستم گرفت. ورق زد. من با حرکات انگشتان دستش، رفتم و زمان را گم کردم. وقتی به خودم آمدم که دیدم دارد تکانم می‌دهد و می‌پرسد: «آهای پسرِ سر به هوا، کجایی؟» کجا بودم. اصلا بودم؟ نه، با او، از خود، بی‌خود شده بودم. گفتم: «خدمت شما بودم، تلمذ می‌کردم. از وجود با‌وجودتان بهره می‌بردم.» چشم‌هایش برق زد.

چشمانم برق زد. گفتم: «چقدر خوب لفظ قلم صحبت می‌کنید. نویسنده‌اید یا بازیگر تئاتر؟» گفت: «نویسنده و بازیگر نیستم. اما، کتاب و نمایش را دوست دارم.»  پرسیدم: «دیگر چه چیزهای را دوست دارید؟ فوتبال، موسیقی، گردش، سینما؟»  فکر نکرد. بی‌مکث گفت: «شما را.» قلبم غافلگیر شد. خندیدم: «مرا هم دوست داری. تو که تازه مرا دیدی. یکدل، نه صد دل، عاشق من شدی؟»  گفت: «نه، تازه ندیدم. شما با من بودی، در همه سفرهای زندگی. روح ما با هم آشناست. ملکه زیبای رویاهایم،  حتی دور از من نبودی. همیشه در قلبم زودتر از خودم، با تپیدن صبح می‌تپیدی. فقط الان جلویم طلوع کردی. می‌توانم، بیرون از خودم ببینمت. یا می‌توانم دستت را بگیرم. آیا می‌توانم؟»

“آب جان من بود”

مرد دستش را به میله دوش گرفت. شروع به رقصیدن کرد. پای کوبید. بام بام بام. هی. بام بام بام. هی. بام بام. احساس ریزش کرد. زیر پایش خالی شد. گویی از آبشاری سُر می‌خورد و پایین می‌رفت و ناگهان توقفی سوزناک. درد از ساق پای راستش، جان گرفت و تا خانه مخش بالا آمد. نگاه کرد. توهمی در کار نبود. حفره‌ای در کفِ حمام پای راستش را بلعیده بود. تا زیر زانو. خون به نرمی از پایش به بیرون می‌غلطید و با آبِ دوش، کمرنگ می‌شد.

خدای من. خدا. کف حمام سوراخ شد. پایم داخل حفره رفت. امتحان می‌کنم، تا بتوانم پایم را به آرامی از سوراخ بیرون آورم.  آخ. دردی تند، غیرقابل‌تحمل، گلوی استخوان ساق پایم را می‌فشرد. نمی‌توانم پایم را تکان دهم. گیر افتاده. کاشی شکسته‌ی کف حمام، پوست و گوشت ساق پایم را دریده است. لبه تیزش را روی سطح استخوان پا حس می‌کنم. کاشی نیست، سارقی بی‌رحم است که تیزی کاردش را روی گلوی پایم گذاشته و می‌خواهد، تکان نخورم وگرنه پایم را قطع می‌کند. باران دوش، با سرعتی یکنواخت شُرشُر می‌بارد. لعنتی نمی‌توانم تکان بخورم. باید هر طوری هست، آب را قطع کنم، پیش از آن‌که داخل حمام غرق شوم. دستم را برای بستن شیر دراز می‌کنم، به اندازه یک وجب با شیر فاصله دارد، فقط یک وجب.

مرد دستش را یک وجب باز می‌کرد. کنار کفش نگه می‌داشت. کفشدوزک از روی کفش به کف دست مرد می‌آمد. دست را آرام آرام، به موازات بدن، بالا می‌آورد. مبادا کفشدوزک بترسد، پرواز نکند. خیال کند یکی از آن هیولا‌بچه‌های قوطی شیشه‌ای به دست قصد اسارتش را دارند. کف دستش پر محبت بود. کفشدوزک را به بازترین گلی که می‌‌‌دید می‌سپرد. سپس می نشست نگاه نگاه می‌کرد تا آن دوست کوچولوی کوچولو از گل سیر شود پرواز کند.

“آب جان من بود”

سوراخ به نظر می‌رسد کم کم از آب سیر می‌شود. حمام دارد برای حوض شدن نرمش می‌کند. سردم می شود. دیشب، دیر وقت رسیدم. حوصله پکیج روشن کردن نداشتم. صبح هم با خودم گفتم: «دوش آبِ سرد می‌چسبد.» اما، الان، پشیمانم. می‌لرزم. کاش توی حیاط بودم. کنار کفشدوزک‌‌‌ها، درختان و گل‌ها. زیر تابش خورشیدِ تابستانی گرم می‌شدم. به تماشای گل‌ها، وقتی گلبرگ‌هایشان را به ناز، باز می‌کنند می‌نشستم. همراه نیلوفرها از خجالت خورشید جمع می‌شدم تا خنکای شب. طفلک گل‌ها، درخت‌ها، به طور حتم الان گرم‌شان است، آب می‌خواهند. لعنتی‌‌ها لعنتی‌ها من داخل حمام میان آب‌ها گیر افتاده‌ام. بلند داد زدم. خونم قطره قطره دارد رنگ می‌بازد. بی‌حال گفتم. کسی صدای من را می‌شنود؟

ساعت پاندولی روی دیوار هشت ضربه می‌زند. زنگ گوشی همراه، هشت هشت هشت می‌خواند. داخل هال. کسی پاسخ نمی‌دهد. دوباره. هشت هشت هشت.  بار سوم. مرد نمی‌تواند پاسخگو باشد.

هشت صبح است. تماس می‌گیرم. جواب نمی‌دهد. هنوز خواب است. فقط چیرگی پهلوان خواب است که می‌تواند جهش برای پاسخ تلفن ساعت هشت را از او بگیرد. می‌خواهم عصبانی شوم. گُر بگیرم. اما خنده‌ام می‌گیرد. خوش‌راحتی و تنبلی مشخصه بارز اوست. سالهاست پذیرفته‌ام. تنها به وقت کتابخوانی زرنگ می‌شود و طبابت.  و البته بازی با گربه‌ها: ملوس و قبراق. آب‌بازی.

“آب جان من بود”

مهدی وقتی باشد گربه‌ها با او بازی می‌کنند. سلطان. پسر با شلنگ روی‌ گربه‌ها آب می پاشد. فرار می‌کند. بعد نوبت بازی گربه‌ها می‌شود. ملوس  پا روی شلنگ می‌گذارد تا آب بند شود. قبراق، سر شلنگ را به دندان می گیرد. آرام آرام از پشت سر، به مهدی نزدیک می شود. ملوس، ناگهان پایش را از روی شلنگ برمی‌دارد. فوران آب، پسر را خیس می‌کند. مهدی جیغ می‌کشد. غافلگیری. سپس می‌خندد. گربه‌ها می‌خندند. فریبا و محمود می‌خندند. وقتی کسی در ویلا نیست. گربه‌ها زیر آفتاب، چرت می‌زنند. شاید هم میو‌میوی عاشقانه کنند. حتا گرمازده با هم به‌گوشه‌ای خنک روند.

گوشی‌ام زنگ می‌خورد. ساعت هشت شده. فریباست.  لابد خیال می‌کند هنوز خواب هستم. با خودش می‌گوید: «بگذارم، پسر تنبل بخوابد. دوباره، زنگ خواهم زد.» عزیزم زنگ نزن. بیا. صدای من را می‌شنوی؟ باید هر طوری شده پایم را رها کنم. با دو دست دو طرف رانم را می‌گیرم. ناگهان می‌کشم. آخ. لعنتی. درد در همه تنم می‌پیچد. بی‌هیچ جابجایی. خون از کنار پایم بالا می‌آید و به آب جمع شده در کف حمام رنگ می‌دهد. سردم است. دارد بدنم کرخت می‌شود.

دستم کرخت شد. نمی‌دانم چرا گوشی را بر نمی‌دارد. خوابش معمولا سبک است. نکند حواسش نبوده گوشی روی بی‌صدا مانده است. گوشی را بردار محمود. بردار.

“آب جان من بود”

دوباره موبایل چند بار پشت سر هم زنگ می‌خورد. مرد نمی‌داند چه ساعتی است.  نیم‌روز است یا هنوز صبح است. زمان برای او به سرعت در حال سپری شدن است. آب از کف حمام با هول بالا می آید. مرد تلاش می‌کند کمی تکان بخورد. شاید دستش به شیر آب برسد. تلاش و تلاش. بی‌فایده.  مرد با مقیاس‌های فاصله هیچ‌وقت رابطه خوبی نداشت. حالا مرتب از خودش می‌پرسید برای طی یک وجب مسافت چقدر باید دست را کشید.

زمان به دنیا آمدن بچه نزدیک است. برایش ماموریت اداری زده‌اند. می‌گویم: «نرو، همین روزها می آید. می‌خواهم وقتی به دنیا سلام می‌کند، تو باشی.».

من هم می‌خواستم ماموریت نروم. باشم. از وقتی توی بدن فریبا، جاخوش کرده بود، دنیای ما متفاوت شده بود. متفاوت غذا می‌خوردیم. متفاوت حرکت می‌کردیم. لباس‌های مخصوص برایش می‌خریدیم. آه، خاطره‌اش هنوز به روشنایی روز اول است. نخستین بار که فریبا دستم را گرفت، و روی پوستِ ظریفِ سفیدِ شکمش گذاشت. گفت: «حسش می‌کنی.» چیزی حس نمی‌کردم. گفت: «دارد لگد می زند.» یکدفعه‌ زیر دستم چیزی بالا پایین شد. ضربه زد. خندیدم. از آن روز، بارها و بارها،  لگدها را دست گرفتم. هر روز محکم و محکم‌تر.

به ماموریت رفت. کیلومترها فاصله. اما، مثل اینکه هنوز همانجا بود. هرشب، هرصبح، هر ظهر، هر تنفسی بین کار، تماس می گرفت. حرف می زدند. حرف، نه، عشق می‌ورزیدند. آماده می شدند برای زندگی سه نفره.

“آب جان من بود”

گوشی‌‌‌‌ام همچنان زنگ می‌خورد. حتما فریبا نگران شده است. تلفنم زیاد شارژ ندارد. دیشب، تنبلی کردم. معلوم نیست، چند تا زنگ دیگر دوام بیاورد. فریبا کجایی؟ بیا.

آب از کف حمام همین جور بالا و بالاتر می‌آید. مرد سردش است. خیلی.  هیچ‌وقت، تصور نمی‌کرد، او که آب جانش بود، از غرقه‌گی ، از صدای ریزشش، از فراوانی‌‌اش، این همه متنفر شود.

من با آب به پایان می رسم. یعنی من با آب  به پایان می‌رسم؟ من؟

مرد با دست‌هایش چند ضربه‌ای به بدن و صورتش می‌زند، شاید کمی گرم شود. بدنش خیلی سرد شده است. دیگر توان زدن خودش را هم ندارد.

زمانی، سرحال و روی پا بودم،  چقدر رکاب می زدم .این بدنِ لاغرِ ورزیده را به آسانی، روی دوچرخه جابه‌جا می‌کردم. جلوی مدرسه دخترانه بود، که برای دومین بار دیدمش. پیش رویش را نگاه نمی‌کرد. سرش را برگردانده بود، که به دوستش چیزی بگوید. جلو آمد. دسته دوچرخه را، در حال ترمز گرفتن چرخاندم که به او نخورد. نخورد. زمین خوردم. کتاب‌هایش از دستش افتاد.

دیدمش. داشت با دوچرخه‌اش به من می‌خورد. خودم را سعی کردم کنار بکشم. تعادلش را از دست داد. به زمین خورد. کتاب‌هایم از دستم افتاد. نگاه‌های آشنایمان به هم بند شد. پرسیدم: «چیزی‌تان نشد؟» گفت: «نه».

“آب جان من بود”

گفتم چیزیم نشد. اما، چیزی شد. باز جانم را با نگاهش با خود برد و به جایش خودش با همه زیبایی آمد، توی دلم نشست.

گفتم: «به نظرم پای‌تان آسیب دیده، شلوارتان سر زانویش پاره شده است.» راست می‌گفتم، پاره شده بود.

نگران شلوارم بود، از قلبم بی‌خبر بود که از اولین دیدار، پاره شده بود. من از خودم، بیرون افتاده بودم. به جای من، منی عاشق، آنجا پر‌پر می‌زد.

پسر بلند شد. دوچرخه‌اش را رها کرد. دوتایی مشغول جمع کردن کتاب‌ها شدند.

“آب جان من بود”

دستم به دستش خورد. داغ شدم. داغ شد؟ گفت: «سپاس». گفتم: «باعث افتخار» و در دلم گفتم سپاس که فرصت بودن کنار زیباترین زن عالم را به من دادی.

گفتم: «راستی، من فریبا هستم.» می‌دانست. گفت: «خوشوقتم. من هم محمود م، نه از نوع غزنوی.» خندیدم. خندید.

صدای بمِ تو‌دماغیِ  فراش مدرسه، گند زد میان خنده‌هایمان: «آهای پسر، بند و بساطت را جمع کن، برو.»  پایینِ سبیلِ فراش، زرد بود، آثار جِرمِ یک عمر هم‌نشینی با سیگار . گفتم «باشه».  با خودم، ادامه دادم: بند و بساطم را جمع می‌کنم، می‌روم. اما، چه کسی قلب باخته‌ام را جمع خواهد کرد؟

“آب جان من بود”

پسر رفت؟ نه، نرفت. هر روز، همان ساعت، ساعت هشت. بارها و بارها، همان جا، با دوچرخه زمین خورد. کتاب جمع کردند. دست‌هایشان به‌هم خورد. پسر داغ شد. دختر داغ شد.

آب بالا آمده است، تا کمرم. شایدهم بیشتر. ریزش آب را دیگر حس نمی‌کنم. راستش، دیگر هیچ چیز را حس نمی کنم. گوشی‌ام باز زنگ می‌خورد. نفس‌های آخرش است. اما نفس‌های آخر من هنوز نیست. فریبا کجایی؟ بیا. نمی‌خواهم با آب به پایان برسم. نمی‌خواهم.

تلفن‌های همراه‌ آن‌روز خاموش بود. روز بایکوت وسایل الکترونیک. تلویزیون خاموش، گوشی خداحافظ. خسته از کتاب خواندن، گشتن در حیاط و اتاق. تصمیم گرفتند بازی کنند.

گفتند: «بیا، بازی کنیم.» گفتم: «باشه، گرگم به هوا، قایم باشک، بادبادک هوا کردن؟» گفتند: «نه، نمایش بازی کنیم.»  مثل همیشه، من پیرمردی کم حوصله شدم، که در گوشه‌ای چرت می‌زد و نمی‌خواست کسی مزاحم خوابش شود. آنها مثل بچه‌های شیطان، آرام از پشت به من نزدیک می شدند. خودم را به خواب می‌زدم. پشت گوشم داد می‌زدند. با وحشت از جا می‌پریدم. عصا زنان دنبالشان می‌کردم. قایم می‌شدند. پیدایشان نمی‌کردم. دوباره برمی‌گشتم. چرت می‌زدم. باز، یواشکی می‌آمدند. گوشم را می کشیدند. فرار می‌کردند. عصا‌زنان دنبالشان می‌کردم. هر نوبت، به شکلی قصه تکرار می‌شد.

“آب جان من بود”

هیچ‌وقت از این بازی خسته نمی‌شد. عاشق فیلم. نمایش. ما هم خسته نمی‌شدیم. صدای قهقهه‌شان، خنده‌هایم هنوز توی‌ گوشم هست. چقدر دنبالمان کرد.  چرت زد. چقدر  بیدارش کردیم. خوابید.

خوابم گرفته است.  تلفن همراه هم مدتهاست که خوابیده است. نفهمیدم کی  آب تا روی لب‌هایم، بالا آمد. سخت نفس می‌کشم. چشم‌ها را می‌بندم. چهره خندان مهدی و فریبا جلوی چشمانم می‌آید. خوابم می‌آید. نمی‌خواهم بخوابم، بخوابم.

صدایش زدم: «محمود، محمود، چشم‌هایت را باز کن. بمان. آمدم. من اینجا هستم. من اینجا هستم.» شیر آب را بسته بودم. آب از در حمام، سُر خورده به کف ویلا. تماس ساعت هشت زندگی‌مان را نجات داده بود. ساعت آشنایی.

“آب جان من بود”

صدای فریبا را می‌شنوم. سر در آغوشش می‌گذارم. گرم می‌شوم و با صدای «الو اورژانس، الو اورژانس» جان می‌‌گیرم. می‌گویم: ساعت هشت صبح صدای زنگ  تو را شنیدم.

محمود جاوید

بیست‌و‌هشتم مرداد ۱۴۰۱- تهران

# آب جان من بود

داستان کوتاه-۱

زایش خورشید