داستانک، داستانهای مینیاتوری یا داستان ریزه همه نامهای مختلف داستان کوتاه کوتاه هستند. داستانهایی که ارزش کلمه، وقت و غافلگیری نهایی در پایان داستانک را میفهمند.
.
داستانک «آخرین فرصت»
«نرو.» زن فریاد زد. «لطفن»
مرد سست شد. چمدانش را زمین گذاشت. برگشت.
«میخواهم بدانی گفتن این حرف برای من هیچ آسان نیست.»* زن گفت. «لطفن پیش از رفتن، زبالهها را هم با خودت ببر.»
پانزدهم فروردین ۱۴۰۴- تهران
*نمایشنامهی پروانه و یوغ، محمد چرمشیر
#خرده_داستان #داستانهای_مینیاتوری #نویسندگی
49-859
.
«اعتراف»
من خنگم. اصلن من خرم. بیشعورم. کودنم. عقب افتادهام.*
ساکت گوش میکرد.
پخمهام. ابلهام. خرفتم. احمقم. منگم. دبنگم.
نه، نمیخواست وسط حرفم بپرد.
گولم. سفیهام. نادانم.
هنوز مشتری بود. دستهایم را به سمتش بردم.
قاتلم.
چهاردهم فروردین ۱۴۰۴- تهران
*نمایشنامهی همین امشب، محمد چرمشیر
#نوشتن #داستان_ریزه #فلش_فیکشن
48-858
.
«بیچتر»
آسمان پُر باران بود. کسی هم نبود که زیر چترش برود.
دکتر گفته بود: «نبایستی بگذاری دوباره باران سرت را خیس کند؛ سینوزیتت برمیگردد.»
سرش را زیر آب کرد.
سیزدهم فروردین ۱۴۰۴- تهران
#داستان-کوتاه-کوتاه #میکروفیکشن #داستانک
47-857
.
داستانک «فرصت»
وقتی رسیدم، مونا — با رخ بیرنگ، لب خشک، نگاه گم، تن مچاله، صدا شکسته — زیر شکوفههای بادام افتاده بود. در آن لحظه، نبضش ضعیف میزد و نفسش کمپشت میآمد. بلافاصله، او را در آغوش کشیدم؛ سپس، بوسهبارانش کردم.
گفتم: «دلم برای شعرهای خیالانگیزت تنگ میشود. همچنین، نقاشیهایت را به دیوار میآویزم. سپس، با زیباییهایت از پگاه تا شامگاه پیانو مینوازم و در نهایت، همیشه عاشقت میمانم.»
لبانش لحظهای شعله کشید و گفت: «سالها بود که دیگر از این حرفهای خوشحال بهاری به من نمیزدی. حالا، چرا؟»
گفتم «خودت که خوب میدانی، تازه دارم به کلاسهای بازیگری تئاتر میروم.»
دوازدهم فروردین ۱۴۰۴-
#خرده_داستان #داستانک #عاشقانهها
46-856
.
«شبکار»
شب داخل خانهها/ آپارتمانها دارند برای نوروز، سفره میچینند:
مهندسها، معلمها، کارگرها، موبایلفروشها، نانواها، گلفروشها، رانندهها، پلیسها،* نویسندهها، هنرمندها، دکترها، وکیلها، پیتزا موتوریها، ورزشکارها، مدیرها، بازاریها، کارمندها.
من کلاه و کت پشمی پوشیدهام و با نفسِ سیگار هی راه میروم میایستم راه میروم و چشم چشم میاندازم ببینم که چراغهای کدام یکی از خانهها/آپارتمانها، خوب خاموش است.
یازدهم فروردین ۱۴۰۴-
*کتاب شعرهای عاشقانهی اتاقهای اجارهای، چارلز بوکوفسکی، ترجمهی رضیئی-برداشت أزاد
#داستان-کوتاه-کوتاه #نویسندگی
45-855
.
«پایبند»
به مادرش قول داد بین زن و خودش دیوار بکشد. کشید. بعد، تنهایی سر خاک پدر ماند، نیمروز. و پسِ آن، به پیش مادر نشست، سهساعتونیم، دقیق. شب که شد، پای دیوار قدم زد و قدم زد و قدم زد و سیگار کشید، هشت دقیقه و یازده ثانیه. پسِ پسِ آن بود که فکر کرد دیوار، انگاری چیزی کم دارد. روی دیوار آسمان، خورشید، ماه و ستاره، درخت، گل، پرنده و حیوان، رود، برکه و دریا کشید. نشد. ناگهان مرد یافت: یک در.
دهم فروردین ۱۴۰۴-
#داستانهای_مینیاتوری #نوشتن
44-854
.
داستانک «آدمکش»
«نمیتوانم. تا به حال کسی را نکشتم.» مرد گفت.
«به خاطر من.» زن گفت. پس، مرد را به آغوش کشید و فراخ بوسید.
«به پاس عشقمان.» مرد گفت و شلیک کرد.
«ممنونم.» زن گفت. «هیچوقت خودم نمیتوانستم.»
نهم فروردین ۱۴۰۴-
#نویسندگی #نوشتن #داستانهای_مینیاتوری
43-853
.
«قدغن»
دیشب حاکم گفت: «مرگ بر صفت.»*
«حسن سیاه» حسابی ترسید و شد «حسن».
ولی وقتی یکی پرسید: «کدام حسن؟» نفهمید و گفت «حسن خالی».
هشتم فروردین ۱۴۰۴-
*داستان زندانی، کتاب بیاهمیتها و با اهمیتها، خولیو کور تاسار
#داستانک #داستان-کوتاه-کوتاه
42-852
.
«بیآبرو»
دوباره از گور بیرون آمد و دوباره و دوباره و دوباره. حتا گورکن یکبار سرش را با بیل نگهداشت. اما باز هم به سوی من آمد. ترسیده بودم، ولی گیج نه. میدانستم دلش پیش من است. فقط خدا خدا میکردم کسی شک نکند، به خصوص همسرم.
هفتم فروردین ۱۴۰۴-
#داستان_ریزه #میکروفیکشن #خرده_داستان
41-851
.
داستانک «چالش»
باز چادر مشکی سر کرد. همهی اطرافیانش مخالف بودند. مقابل آیینه قدی ایستاد. باز هم، موهای مجعد طلاییش دیده نمیشد، ولی صورتش کماکان زیبا بود. همان چشمان سبز رنگ، همان بینی سربالا، همان گونههای تپلی* و همان سبیل فو مانچو.
ششم فروردین ۱۴۰۴-
*کتاب فلسفه در پنجاهودو قصه، ارمانو بنچی ونگا، ترجمهی فرامرز خردمند
#نویسندگی #نوشتن
40-850
.
«بدوکار»
او همیشه وقت کم داشت. همچنین، یک عالمه کار ناتمام داشت. در بیشتر مواقع، در حال بدو بدو بود.
بدو بدو بدو بدو، بدو بدو بدو، بدو بدو بدو بدو، بدو بدو بدو بدو، بدو بدو بدو بدو بدو.
تا اینکه یکروز، به خودش آمد؛ دید دارد ثبتنام میکند برای مسابقهی دوی ماراتن.
پنجم فروردین ۱۴۰۴-
#داستانهای_مینیاتوری #خرده_داستان
39-849
.
«بیپلک»
خوشحال بود که بالاخره پای درس استاد، حاضر نشسته بود. چشم از لبهای گوشتی استاد برنداشت، واژهها از آنجا میجوشیدند. دریغ، شب حرفهای استاد را هیچ یاد نداشت. نشست دوم، به چشمان میشی استاد خیره شد، میفهمید چشمها دریچهی روحاند. اما، شب در کولهبار ذهنتخت، هیچ افزوده ندید. سوم وقت، عزمجزم همهی استاد را چشمبلع کرد: «خوشتیپ، خوشاندام، لبخوشخند.» شبگاه خواب، وقتی جلسه سوم را مرور کرد، دید چقدر موهای جوگندمی به استاد میآمد.
پنجم فروردین۱۴۰۴-
#داستان_ریزه #میکروفیکشن
38-848
.
«امید»
زن آب حیات را هم چند مشت نوشید و هم در آن شناور شد. دلش نمیخواست نقطه ضعفی جاودانگیاش را لک بیاندازد. مرد روزهای نخست نفهمید. ولی پس از یک سال شک کرد. سال دوم هر روز از زن عکس گرفت. سال سوم، یقین کرد: «زن کاستی نمیگرفت.» مرد گم شد.
چهارم فروردین ۱۴۰۴-
#داستان-کوتاه-کوتاه #داستانک
37-847
.
داستانک «سلوک»
«کمک کمک» مرد گوشهایش را کم کرد. دیر بود. دید. دختری نوجوان را چند زن و مرد روی زمین میکشیدند. «مگر خودتان بچه ندارید؟» تا آسمان گفت. همه پلکقفل شدند. «بچه است. لطفن یواش ببریدش»
سوم فروردین ۱۴۰۴-تهران
#داستانهای_مینیاتوری #نویسندگی
36-846
.
«عمل»
«هر چقدر موهای زن بلندتر باشد، چشماندازش کوتاهتر است.» * مرد این را گفت، پیش از خواب. سپس، زن قیچی را برداشت. در ادامه، موهای مرد را کوتاه کرد.
دوم فروردین ۱۴۰۴-تهران
*داستان یک سکوت بینقص، یییون لی، کتاب توقف نکن، مترجم لیدا قهرمانلو
#خرده_داستان #داستان-کوتاه-کوتاه
35-845
.
«پذیرش»
میگفت دعا خرافات است و همیشه برای اثبات عقیدهاش درجا یک دعایی میکرد. خدایا کاری کن این ماشین شاسی بلند مال من شود، الان. این دختر خوشگل با من ازدواج کند. الان. در قرعهکشی بلیت بختآزمایی آپارتمان ببرم، الان. آنشب هم وقتی همه از زیبایی دشت و بوی شکوفهها و آسمان پرستاره گفتند، درجا ابتکار به خرج داد. توی این دشت بمانم تا ابد، الان.
یکم فروردین ۱۴۰۴-تهران
#داستانک #میکروفیکشن #نوشتن
34-844
شاید این داستانکها را هم دوست داشته باشید: