داستانک جام جهاننماست، بستگی دارد تو در آن گوی کوچک پی چه داستانک و حکایتی چشم میدوزی.
داستانک «رستاخیز»
«زنم چند روز پیش میان مراسم خاکسپاری زنده شد.» مرد به دکترش گفت. «باید قرص ضدافسردگیام را عوض کنی. خیلی کماثر است.»
سیام اسفند ۱۴۰۳-
#داستان-ریزه #خرده_داستان
33-843
«فروشنده»
«نمیتوانی برای همیشه توی خانه بمانی.» مادرش گفت.
سرانجام زن پس از سه سال تسلیم شد. وقتی شب برگشت. قفل در خانه، تازه بود.
بیستونهم اسفند ۱۴۰۳-
#نویسندگی #داستان-کوتاه-کوتاه #داستانک
32-842
.
«بکر»
مرد بوی آدمهای قدیمی را میداد،* شدید. زن دوست نداشت. عطر با رایحهی شیرین به مرد هدیه داد، بعد با رایحهی تلخ، سپس ترش و سرانجام تند. ولی بوی مرد، همچنان قدیمی ماند. زن برید. مرد پیام گذاشت:
«میتوانی عطر با رایحهی شیرین برایم بفرستی؟»
بیستوهشتم اسفند ۱۴۰۳-
*کتاب کافکا شام میپزد، لیدیا دیویس، ترجمهی رئیسی
#داستانهای_مینیاتوری #نوشتن #میکروفیکشن
31-841
.
داستانک «بیجگر»
پشت تلفن گریه میکنم و میگویم «مادر من در حال مرگ هستم.»* تماس را سرتیر میشکند.
بیستوهفتم اسفند۱۴۰۳-
*داستان دوری از عزیزان، جیمز تیت، کتاب میکروفیکشن(داستان ریزه)، ترجمهی اسدالله امرایی
#داستان-کوتاه-کوتاه #نویسندگی
30-840
.
«پایبند»
«امروز پدرم مریض شد و کسی را پیدا نکرد، امشب به جای او بایستد. به پدرم قول دادم شیفت امشبش را پر کنم.» مرد گفت. «اما، تو نگران نشو عزیزم. من همیشه سر قولم میایستم. میتوانیم امشب را در هتل رامسر با هم بگذرانیم.»
بیستوششم اسفند ۱۴۰۳-
#خرده_داستان
29-839
.
«دروغگو»
«مادر رفته به بهشت» دختر به برادر کوچکش گفت.
«مادرت برنمیگردد.» پدر گفت. «او مرا تنها گذاشته و رفته با یک مرد دیگر زندگی میکند.»
بیستوپنجم اسفند ۱۴۰۳-
#میکروفیکشن #نوشتن
28-838
.
«تهی»
«مغز ران برهی تازه میخواهم. فیله کنید.» مرد گفت.
قصاب نگاهی به سر تا پای مرد کرد. مرد کارت بانکیاش را بیحرف روی پیشخوان گذاشت. قصاب مشغول تهیه فیله شد. مرد با لذت نگاه کرد. سپس کارتبانکیاش را همانجا گذاشت و رفت.
بیستوچهارم اسفند ۱۴۰۳-
#داستان-ریزه #داستانهای_مینیاتوری
27-837
.
«غروب»
از بیخ پرتگاه لایی کشید.* گفتم: «هر دومان را به کشتن میدهی. درست بران، احمق.» خندید. پدال گاز را به کف ماشین چسباند. پیچ سختی بود. ماشین رفت روی دوچرخ. با خودم گفتم چپ کرد. نکرد. صاف افتاد روی یک بچه. وحشت همهی وجودم را گرفت. مجبور بودم باز بایستم کنار جاده.
بیستوسوم اسفند ۱۴۰۳- تهران
*داستان خیال بافی، روبرتا آلن، کتاب میکروفیکشن(داستان ریزه)، ترجمهی اسدالله امرایی
#داستانک
26-836
.
«شب اول»
قبرش راحت نبود. برگشت به خانه. در نگشودند. تازه با تلخی مردن او کنار آمده بودند. هتل هم مرده نمیپذیرفت. به گورستان بازگشت. مردی بیخانمان به جایش خوابیده بود.
بیستودوم اسفند ۱۴۰۳- تهران
#خرده_داستان #داستان_کوتاه_کوتاه
25-835
.
«گرسنه»
شب وارد مغازه شد. زنی پشت پیشخوان بود.
«میکُشمش، اگر قدمی به سمتم بیاید.» مرد با خودش گفت.
شیر و کیک خورد، پفک، چیپس و شکلات. زن فقط نگاه میکرد.
«خوشرو، خوشاندام و خوشحال است.» مرد با خودش فکرد. «شاید خوشمزه هم باشد.»
بیستویکم اسفند ۱۴۰۳- تهران
#داستانک #داستانهای_مینیاتوری
24-834
.
«شازده کوچولو»
مرغ کباب شده با روغن زیتون* پیش چشمانش بود.
برید.
خورد.
او را گرفتند.
زدند.
داخل تابلو گذاشتند.
بیستم اسفند ۱۴۰۳-تهران
کتاب رعد، زکریا تامر، مترجم غلامرضا امامی
#نویسندگی #نوشتن
23-833
.
داستانک «مسافر هواپیما»
«میخواستند تیربارانم کنند. دست و پایم را بسته بودند و لولهی هفتتیر را فشار میدادند به شقیقهام و داد میزدند.»* مرد روی صندلی کناریام گفت. «گلوله را درست زدند میان پیشانیام، بعد به سینه و قلب و شکم و پاها. مُردم.»
نوزدهم اسفند ۱۴۰۳- تهران
*کتاب کارتپستالی به همینگوی، پتر بیکسل، ترجمه ناصر غیاثی
#خرده_داستان #فلش_فیکشن
22-832
.
«شب عروسی»
داماد نیامد. عروس لباسش را درنیاورد. سالها چشمانتظار داماد ماند. دیشب زن خواستگاری تازه پیدا کرد، لباس عروسیاش را درآورد.
نوزدهم اسفند ۱۴۰۳- تهران
#نویسندگی #نوشتن
21-831
.
«روز جهانی زن»
مرد کادو ماشین ظرفشویی گرفت.
زن پولش را حساب کرد.
هجدهم اسفند ۱۴۰۳/هشتم مارس ۲۰۲۵- تهران
#داستانک #داستانهای_مینیاتوری
20-830
.
داستانک «مومنت»
میگوید، وقتی یادش نمیآید کی بچهدار شد یا کی دانشگاه رفت، محال است به خاطر بیاورد، کی حرف زدن یاد گرفت.* با وجود این یادش میآید یک روزِ سیزده مرداد، ساعت سه و ربع کم بعدازظهر دلباخته لیلی شد.
هجدهم اسفند ۱۴۰۳- تهران
*کتاب کارتپستالی به همینگوی، پتر بیکسل، ترجمه ناصر غیاثی
#خرده_داستان #نویسندگی
19-829
.
حکایت «چرک»
بایزید با مریدی جامه میشست به صحرا.* دل نامد که خشک شدن جامه را، به دوش دیوار غیر یا شاخهی درخت پیر افکند. پشت به آفتاب بایستاد و پیراهن به فروتنی بر پشت دراز کرد. مرید چون بدید، پیراهن درید به غیرت و بس مردمان را صبح تا شام حکایت بگفت. پس آن، جانانِ گشاده چشم به نور معرفت، به هر گذر بایزید بدیدند، کار بگذاشته، شتابان جامهها شسته بر پشت او خیس بیانداختند، قربة الی الله.
هفدهم اسفند ۱۴۰۳- تهران
*کتاب داستان دوستان، کاوه گوهرین
#حکایت #داستانهای_مینیاتوری
18-828
.
«بیصدایی»
من با خودم حرف نمیزنم. جلوی آینه تشنهی همسخن نیستم.* من تنها شام نمیخورم. زن دارم. هر شب توی باغچهی حیاط، عمیق حرف میزنم.
شانزدهم اسفند ۱۴۰۳- تهران
*کتاب «تو خواب عشق میبینی، من خواب استخوان»، اورهان ولی، ترجمهی احمد پوری
#فلش_فیکشن #داستانک
17-827
داستانکهای دیگری که شاید دوست داشته باشید