آزمایشگاه نوشت میخوانید: آدمها در آزمایشگاه فقط بیماری ندارند، قصه دارند، آزمایشگاهنوشت. گاهی تلخ، گاهی شیرین. آزمایشگاهنوشت داستان تخیلی است، شباهتها اتفاقی.
«ابوالفضل»
آزمایشها مال خانمش بود. گفتم نشانگان سرطانیاش خوب است، اما چربیهایش کمی چموشی کردهاند. جواب را گرفت و رفت، اما هنوز به کمر راهرو نرسیده بود که برگشت.
«ببخشید، آقای دکتر، حواس ندارم؛ گفتید چیهایش بالاست؟»
گفتم: «لطفاً بنشینید روی صندلی.» نشست. سیاه پوشیده بود. به نظر میرسید که هفتاد را رد کرده است. عرقچین توری مشکیای، موهای صاف و تُنُک سرش را گرم میکرد. صورت گردی با ریشهای بلند و سپید داشت و جسمی لاغر با پوستی سبزه. کمی مکث کردم و بعد گفتم: «زیاد به رفتن خانم فکر نکنید، آینده را کسی نمیتواند پیشبینی کند.»
با صدایی گرفته گفت: «ملطفتم… کاش فقط همین بود.» نفس عمیقی کشید و ادامه داد: «پنج سال پیش سرطان رحم تشخیص دادند. جراحی کرد، دوا و درمانش را گرفت و خوب شد. اما دوباره روز اول ماه محرم امسال حالش بد شد. من خادم حسینم. گفتم یا حسین، به خودت سپردمش. دلم را صاف کردم و رفتم جلو. اما مگر داروهایش گیر میآید؟ تازه وقتی هم که التماس این و آن را میکنی، قیمتش واویلاست. توی بازار آزاد، پنجاه میلیون میشود. برادرها محبت کنند، با بیمه تأمین و تکمیلی میشود ده تومان. من بازنشستهام، چهارده میلیون مستمری میگیرم.»
نفسش سنگین شده بود. مکثی کرد، بعد آهی کشید و ادامه داد: «دخترم دانشگاه آزاد میرفت، گفتم یک ترم نرو بابا، ببینیم چی میشود. هر چی داشتم فروختم، یک پراید برایم مانده که هر ماه حاجخانم را ببرم دکتر. بروم دنبال دوا و آزمایش. دستم درد میکند. رفتم پیش ارتوپد، گفت یک ماه باید آتل بگیریمش. گفتم نمیشود. من هر بار که میروم دکتر، دو ساعت توی راهم. توی تونل توحید صد بار باید دنده عوض کنم. دستم را آتل بگیرم، کی ماشین را میراند؟»
پانزدهم آبان ۱۴۰۳–تهران
آزمایشگاهنوشت -۵۰
«مرتضی»
پرکاری تیروئید تحت درمان دارد. پنجاه ساله است. موهای سر و صورتش ریخته. کلاهی لبهدار به رنگ سبز نظامی به سر گذاشته است.
میگوید: «سیساله بودم که مبتلا به آلوپسی شدم. کورتن میزدم. سرم ورم میکرد، میشد مثل یک توپ. موی سر و صورتم هم شلخته در میآمد، عینهو سرطانیها. همشیفتیهایم از من دوری میکردند. میگفتند مرضش واگیردار است.»*
نگاهش را پایین میاندازد. نفسش را آهسته بیرون میدهد و با صدایی گرفته ادامه میدهد:
«نمیتوانستم رفتارشان را تحمل کنم. انزوا و تنهایی خردم میکرد. درمان را ول کردم. با خودم گفتم فکر کن از اول همین شکلی بودی. نشد… هیچوقت با نگاههای مردم اُخت نشدم.»
دوازدهم آبان ۱۴۰۳– تهران
*ریزش موی سر یا هرقسمتی از بدن به هر علتی از جمله خودایمنی
آزمایشگاهنوشت -۴۹
«کوکب»
سنش را روی برگهی جواب آزمایش که خواندم، باورم نشد. ۶۲ ساله بود. اما با چروکهای روی دست و صورتش همخوانی نداشت.
آزمایشها بیشترشان پاسخهای غیرطبیعی داشتند؛ کراتینین و اوره بالا، کمخونی، وجود پروتئین در ادرار، قند و چربی بالا، آزمایشهای کبدی مختل.
پرسیدم: «بیماری خاصی دارید؟»
لبخند تلخی زد و گفت: «بپرس چی ندارم.» مکثی کرد و با لحنی بیحوصله ادامه داد: «سه تا استنت توی قلب، آسم، دیابت و مشکلات کلیوی.»
نگاهم را از برگهی آزمایشها برداشتم و گفتم: «باید بیشتر مواظب خودتان باشید.»
بغضش ترکید. «چهجوری؟» صدایش میلرزید. «شوهرم مرده. یک پسر ۳۰ ساله دارم، افتاده زندان. یک نامردی پولش را بالا کشیده بود، نمیدانم کی به پسر نادانم هفتتیر داده بود که بدهکارش را بترساند، تا پولش را پس بگیرد. جوان خام، تیر زده بود روی زمین، کمانه کرده بود، راست خورده بود توی شکم آن کلاهبردار.»
لحظهای سکوت کرد، نفسش را سنگین بیرون داد و ادامه داد: «بچهام را انداختند زندان. هر چی میروم برای رضایت، میگوید یک میلیارد بدهید. از کجا؟ خودم و آن پسر روی هم مگر چقدر میارزیم؟»
چشمانش سرخ شده بود. «روی پاهایش افتادم، واسطه فرستادم، شاید کوتاه بیاید. روی یک پا ایستاد و گفت نه، اگر رضایت بدهم، بیاد بیرون، میزند مرا میکشد.»
نهم آبان ۱۴۰۳– تهران
48
«خجسته»
هشتاد سالی دارد. برای آزمایشهای چکآپ هر سال میآید. لاغر و سرزنده است.
شوهر چهارمش همین سه ماه پیش فوت کرد. با لبخندی محو، انگشتهایش را روی چادرش میکشد و میگوید: «حاجی مرد خوبی بود. نمیگذاشت دست به سیاه و سفید بزنم. روزهای جمعه آبگوشت درست میکرد نگفتنی. مینشستیم دو نفری میخوردیم و هی حاجی قربان صدقهام میرفت. دندانهایم بیشترش خراب شده بود، اما برای حاجی مهم نبود.»
همینطور که منتظر نشسته تا نوبتش شود، مشغول گفتوگو با آوا، یکی از بچههای آزمایشگاه، است.
– به نظر شما ازدواج کنم خوبه؟
آوا شانه بالا میاندازد. «نمیدانم والله.»
زن آهی میکشد و با شیطنت میگوید: «بچههایم میگویند مامان تو را خدا ول کن. نمیتوانم. تنهایی دلم میگیرد. تازه خود خدا هم تنهایی را دوست ندارد.» بعد دستش را جلوی دهانش میگیرد و آرامتر ادامه میدهد: «تازگی رفتم تمام دندانهایم را کشیدم، تا بتوانم یک دست دندان مصنوعی بگذارم.»
آوا لبخند میزند: «خوب است. اینطوری خوشگل هم میشوی.»
زن نگذاشت حرف آوا تمام شود. «خوشگل که هستی. بعد چشمکی میزند و با خنده ادامه میدهد: «بیشتر به خاطر رحیمخان—پیرمرد همسایه—این کار را کردم. از وقتی حاجی تنهایم گذاشته، چپ و راست دارد به من تیکتاک میزند. نمیخواهم دلش را بشکنم. گفتی ازدواج کنم خوبه؟»
هفتم آبان ۱۴۰۳– تهران
آزمایشگاهنوشت -۴۷
«گلچهره»
خانمی پنجاه ساله است. روسریای با بتهجقههای قهوهای روشن به سر دارد. آمده جواب آزمایش پسر و عروسش را بگیرد. هیچکدام نه قند بالا دارند، نه چربی. آزمایشهای کبد و کلیهشان هم روبهراه است. کمخونی هم ابداً.
حرف که میزند، خندهی نمکینی هم چاشنیاش میکند:
«همین یک پسر را دارم. گفت دخترِ همکارش، خانم سالاری را میخواهد. رفتیم خواستگاری، هرچقدر هم سکه و ملک خواستند، انداختیم پشت قبالهی عقدشان. رفتند یک آپارتمان توی این خانههای مهر اجاره کردند که بعد عقد بروند سرِ خانه و زندگیشان.
مستأجر قبلی آپارتمان را تخلیه نکرده، هی امروز و فردا میکند. الان سه ماه تمام است که آمدهاند نشستهاند طبقهی بالای خانهی خودمان. خودم به باباش گفتم تا آپارتمانشان خالی شود، بیایند پیشِ خودمان، تنها نباشیم.
دختره، خانم سالاری، خون به دلم کرده است. اول از همه وسایلشان را اصلاً باز نکردند. که چی؟ «میخواهیم برویم خانهی خودمان.» حرف حساب. اما چرا لباسهاتان را خودتان نمیشورید؟ آخر این درست است که دختره روزهای تعطیل تا لنگ ظهر خواب است یا سرش توی گوشی؟ بعد من، با این دستهای روماتیسمی، باید لباسهایشان را بریزم توی ماشین لباسشویی، بشورم، پهن کنم، تا کنم. اگر دو روز هم روی بندِ رخت بماند، دریغ از اینکه نگاهی بیندازد! بندِ رخت دیگری هم نداریم که لباسهای خودمان را بشورم و پهن کنم.
حالا این هیچی. آشپزی هم نمیکند! من شدم راست راستی آشپز و کلفتِ خانم. نه اینکه ناراحت باشم، نه. یک پسر که بیشتر ندارم، همین که جلوی چشمانم هست خوشحالم. اما فردا که من و باباش نباشیم، میخواهند چهکار کنند؟ هیچی، مجبورند این غذاهای مزخرف حاضری را بخورند»
پنجم آبان ۱۴۰۳– تهران
46
«شوکت»
سرتاسر سیاه پوشیده بود. جواب آزمایش شوهرش را دیدم؛ کلسترولش بالا بود و قند هم داشت.
پرسیدم: «مادر و پدرِ همسرتان سابقهی چربیِ بالا داشتند؟»
گفت: «نه، آنقدر سرحال بودند که حتّا یک قرص هم نمیخوردند. در عوض، هرچی مریضی قرار بود بگیرند، گذاشتند برای شوهرِ من و برادرش»
دوم آبان ۱۴۰۳– تهران
آزمایشگاهنوشت -۴۵
«اعظم»
شبیه زنِ مهربانِ قصهی «مهمانهای ناخوانده» است. چاق، قدکوتاه، صورت گرد، با عینک پنسی و چارقد گلگلی. چند وقتی است فشارِ خونش بالا و پایین میرود. برای احتیاط، آمده و کلی آزمایش داده است. شوهرش میگوید از دستِ جعفر—پسرشان—حرص میخورد، به فکرِ خودش نیست.
زن میگوید:
«آقای دکتر، پسرمان ۲۸ سالش است. کارِ پردرآمدی دارد، دانشگاهِ تهران درسخوانده، مهندس است، خیلی پسرِ خوبی است. اما ساده است، حاضر نیست زن بگیرد!»
اکبر، همسرش، موهای جوگندمی دارد. لاغر است. سبیلِ کشیدهاش صورتش را دو قسمت کرده. وسطِ حرفِ خانمش میدود:
«آقای دکتر، بهش میگویم جعفر هنوز بچه است. فرصت دارد، وقتش که شد، ازدواج میکند. درست نمیگویم؟»
زن فرصت نمیدهد من حرف بزنم. دستش را سمتِ سرِ مرد تکان میدهد و میگوید:
«آقای دکتر، شوهرم نمیفهمد! دورهزمانه خراب شده است. پسرِ کوچکم زن گرفته، ولی جعفر چی؟ هیچی. جعفر، طفلی، ساده است. زن نگیرد، رفقایش گولش میزنند، سیگاری، موادی، چیزی میدهند دستش، خراب میشود! بعد شما میآیی جواب بدهی؟»
بیستوهشتم مهر ۱۴۰۳– تهران
44
«شاهرخ»
«نازدانه—دخترم—شبادراری دارد. الان ده سالش است. نگرانم که عفونتی چیزی نداشته باشد.»
جوابِ آزمایشِ نازدانه را نگاه کردم. مشکلی نداشت.
مرد، انگشتانِ دستِ راستش را داخلِ موهای سرش، که از جلو عقبنشینی کرده بود، فرو برد و مستأصل مرا نگاه کرد.
«به نظرم مشکلِ جسمی ندارد. شاید اتفاقی برایش افتاده، که میترسد، احساس امنیت نمیکند.»
رنگ از رخسارِ مرد پرید. اندامِ لاغرش زیرِ پیراهنِ آبیِ راهراهش آب رفت.
«بهرام، برادرش، ۱۳ ساله است. عاشقِ مجسمهسازی. همهاش توی گوشی دنبالِ همین چیزهاست. موقعِ امتحاناتِ آخرِ سالِ مدرسهاش بود. مادرش نگران بود، میگفت اصلن درس نمیخواند. گوشی را از دستش با عصبانیت کشیدم. هلش دادم داخلِ اتاقش. گفتم تا پایانِ امتحانها خبری از موبایل نیست.
نازدانه دید. فکر کنم خیلی ترسید. خیلی.»
«به نظرم باید با دخترت صحبت کنی. مهم است که بداند آن اتفاق اشتباه بود، اما از سرِ دلسوزیِ تو بوده است. و البته، قرار نیست برای او هم بیفتد. هیچوقت.»
بیستودوم مهر ۱۴۰۳– تهران
43
«سیما»
«میان چلهی تابستان، سرِ تمام مو غایبش را کلاه گذاشته است. بلوز و شلوارِ نارنجی ساده، با نقش نازکی به تندارد. ۷ ساله است. مدرسه ثبتنامش نکردهاند. نگاه، نگاه، نگاه—همهی حرفی است که با من میزند. آزمایش سیبیسیاش را اورژانسی گذاشتهاند. با مادرش منتظریم جوابش حاضر شود. مادرش جوان است: بیستوپنجساله. آرام و محکم. میگوید:
«باغ داشتیم. شبها به خاطر آبیاری، شوهرم به خانه نمیآمد. از تنهایی میترسیدم. بیدار میماندم و تا خود صبح میگریستم. حالا میبینم چقدر گرفتار مسئلههای کوچکی بودم.»
سیما ساکت و کمحرکت نگاهمان میکند. تومور مغزی دارد. آوا جواب آزمایشش را میآورد. شگفتزده میشوم. نتایجش خیلی بد است. با ظاهر بالینی سیما، دختر مطابقتی ندارد. شمارش گلبولهای سفیدش به هزار هم نمیرسد. هموگلوبینش هم زیر پنج است.
به مادرش میگویم. به شتاب، سیما را برمیدارد و میروند.
آوا میپرسد: «آقای دکتر، زنده میماند؟»
راسخ پاسخ میدهم: «معلوم است.»
در اتاق را که پشت سرش میبندد، دستمال کاغذی را برمیدارم.
هفدهم مهر ۱۴۰۳– تهران
آزمایشگاهنوشت -۴۲
«سکینه»
مسئول پذیرش آزمایشگاه صدایش را بلند کرد: «سکینه خانم»
جوانی سیساله با قامت مرتفع و سبیلهای بناگوش در رفته روی گیشهی پذیرش سایه انداخت.
- «شما خانم سکینه ق هستید؟»
- «من همهکارش رو میکنم.»
- «باید خودشان تشریف بیاورند.»
- «من همهی کارهاش رو انجام میدم.»
شانزدهم مهر ۱۴۰۳– تهران
41
«پردیس»
چهل سالی داشت. موهایش کوتاه و طلایی بود. بدنش توپر به نظر میرسید. آمده بود جواب آزمایش دختر ۹سالهاش را بگیرد. پرسیدم:
- «دخترتان مشکلش چی بود که آزمایش دادید؟»
- «لاغر است. قدش خوب است، اما لاغر است.»
- «شما دور و برش مرتب میچرخید و قربان صدقهاش میروید که غذا بخورد؟»
- «نه، آقای دکتر. خودش میخورد. یک عالمه. هلهوهوله و هر چی که توی خانه باشد، اما باز هم لاغر است.»
هر چی شربت و قرص تقویتی دستش آمده بود، به دخترش داده بود.
- «دختر بزرگم هم همینجور بود. حسابی مکمل بهش دادم. حالا چاق است. همهاش میگوید تقصیر توست.»
گفتم:
- «برخی آدمها ژنتیکی همینجورند. هر چی بخورند، چاق نمیشوند. بیخودی به جان بچههایت نیافت. بگذار از زندگیشان لذت ببرند.»
- «یعنی دیگر تقویتی بهش ندهم؟ پس جواب مردم را چی بدهم؟ که هر کس مرا میبیند، متلک میگوید: دخترت چرا اینقدر لاغر است؟»
سوم شهریور ۱۴۰۳–تهران
40
«ارمغان»
زنی ۴۸ ساله بود. کمی اضافه وزن داشت، اما چاق به نظر نمیرسید. چارقدش زردرنگ بود. گره چارقدش سفت زیر گلویش چسبیده بود. پریده رنگ به نظر میرسید. وقتی حرف میزد، خطوط چهرهاش بیحرکت میماندند. برای چکآپ آزمایش داده بود: قند، چربی، کلیه، کمخونی، تیروئید، روماتیسم، کمبود ویتامینها. نتیجهی آزمایشهایش خوب بود. نمیخواست بپذیرد.
- «دو ماه قبل خواهرم یکدفعهگی مرد.»
گفتم: - «این دلیلی نمیشود که شما هم قرار است بمیرید.»
حواسش با من نبود. - «فقط خواهرم نیست، خالهام سه ماه قبل از سرطان خون مرد. عموی کوچکم از عفونت ریه. مادرم پارسال از مرض قند.»
ناگهان ساکت شد. - «روزها چکار میکنید؟»
- «منتظرم. نمیخواهم غافلگیر شوم.»
- «زیاد به مرگ فکر نکنید، زندگی کنید. به خودتان فرصت غوطهور شدن در علایقتان را بدهید. چه کاری را دوست دارید؟ پیادهروی؟ ورزش؟ موسیقی؟ کتابخوانی؟ نوشتن؟ رقص؟ آواز؟ گردش؟ آشپزی؟ خیاطی؟ گلآرایی؟ نقاشی؟»
- «هیچی. دلم نمیخواهد بمیرم.»
یکم شهریور ۱۴۰۳–تهران
آزمایشگاهنوشت -۳۹
«داوود»
گفت: «من حقیقت را میخواهم. هر چی که هست.» ۳۹ ساله بود، با موهای جوگندمی و تیشرت سرمهای. آزمایشهای کبدی و نشانگرهای سرطانی داشت. نتیجه همهشان طبیعی بود. گفتم. نشست، ناباور بود. گزارش سونوگرافیاش را به دستم داد. توده کوچکی در زیر کبد داشت. وقتی گفتم چیزی نیست، گفت: «دکترش گفته احتمالاً مادرزادی است.» به روی شانهاش دست گذاشتم، به چشمانش خیره شدم و گفتم:
- «منتظر مرگ نباش. وقتی بخواهد بیاید، ببرد. معلوم نیست چه کسی را بر میگزیند؛ سالم یا بیمار؟»
بیستویکم مرداد ۱۴۰۳– تهران
38
«سعید»
مرد جوان لاغر، قد بلند، خوشتیپ و خوشپوشی بود. سودابه—همسرش—را میپرستید و متقابل. آپارتمان یکخوابه، خودرو و وضعیت مالی معمولی داشتند. زندگی دلبرانهشان، بچه کم داشت. ۸ سال طول کشید تا جواب آزمایش حاملگی، نوید آمدن فرزندی را به زندگیشان داد. سعید دلش نمیخواست در آپارتمان یکخوابه بمانند. با وام و قرض، آپارتمانی دوخوابه مهیا کرد. همسرش دو ماهه حامله بود که اسبابکشی کردند. همان هفته اول که هنوز وسایل پخش و پلا بود، دلش درد گرفت. دکتر آب پاکی را روی دستش ریخت. صریح: سرطان پیشرفتهی کبد.
«دکتر گفت ۳ ماه بیشتر زنده نمیمانی. یعنی من حتی تولد بچهام را هم نخواهم دید. حالا من به خدا چی بگویم؟ اصلاً میفهمی داری چکار میکنی؟ ۸ سال بچه ندادی. همه کارمان شد دوا و درمان. سودابه و من
-« دکتر گفت ۳ ماه بیشتر زنده نمیمانی. یعنی من حتی تولد بچهام را هم نخواهم دید. حالا من به خدا چی بگویم؟ اصلاً میفهمی داری چکار میکنی. ۸ سال بچه ندادی. همهی کارمان شد دوا و درمان. سودابه و من مزهی زندگی را نچشیدیم. حالا هم که دادی به جاش جانم را داری میگیری. خب باز هم بچه نمیدادی. نمیدادی.»
مزهی زندگی را نچشیدیم. حالا هم که دادی، به جایش جانم را داری میگیری. خب باز هم بچه نمیدادی. نمیدادی.»
- ناامید نباش. زنده میمانی. فرزندت را میبینی.»
حکایت غریبی بود. بیماری به سرعت پیشرفت میکرد. میزان نشانگرهای سرطانیاش به طرز نگرانکنندهای بالا میرفت. سودابه پابهپای او میآمد. به وقت آزمایش، به گاه درمان. - «شرمندهام عزیزم، سودابه. الان من باید مواظب تو میبودم. کار برعکس شد. تو پرستار من شدی.»
دوام آورد. آنقدر که دخترش به خوبی متولد شد. خوشبختی را دید، هرچند دیگر روی پا نبود. ویلچرنشین شده بود. کلیههایش هم از کار افتاده بودند. اما حاضر نبود از دنیا برود. سعید انگار پیکری نحیف بود که میان دیالیز، شیمی درمانی و درد پیلافکن گم شده بود، اما تصویر سودابه و دخترش را میبلعید. روزهای آخر آنقدر زجر میکشید که همسرش میگفت:
«خیلی دوستت دارم. حاضرم گوشت تنم را با ناخن بکنم که ببیند چقدر رنجت را میفهمم. اما نمیتوانم بیش از این آبشدنش را ببینم. خدایا تمامش کن.»
تمام شد. درست دو ماه پس از تولد خوشبختی
هجدهم مرداد ۱۴۰۳– تهران
آزمایشگاهنوشت ۳۷
«آرمان»
صورت زن رد تازه خراش ناخنی را نشان میداد. ۲۷ ساله بود و با آرمان، پسر ۴ سالهاش آمده بود. زن سابقه پلاکت پایین داشت و قرص لوتیروکسین هم برای کمکاری تیروئید مصرف میکرد. نگران بود که پسرش هم مشکل تیروئید داشته باشد، اما آزمایشها نشان داد که او مشکلی ندارد. آرمان با لیوان پلاستیکی آب که به دست داشت، صدا ایجاد میکرد. زن روی دست پسرش زد و حرف نامناسبی هم چاشنیاش کرد.
گفتم: «بچه را تنبیه نکن.»
گفت: «شما نمیدانید، به حرف گوش نمیکند. قبل از اینکه بیاییم، صورتم را ناخن کشید. حسابی زدمش.»
گفتم: «بچهها توجه میخواهند. کتک و ناسزا اثرات معکوس به جا میگذارد.»
آوا پسرک را بغل کرد، آهسته در گوشش گفت: «آرمان قشنگ، دوستداشتنی، قول بده به حرفهای مادرت گوش بدهی. حرفهای بد نزنی. دعوا نکنی. ناخن نکشی.»
آرمان قول داد. بعد پرسید: «تو چهکاری برای من میکنی؟»
شانزدهم مرداد ۱۴۰۳– تهران
آزمایشگاهنوشت ۳۶
شاید دوست داشته باشید: