وبسایت دکتر محمود جاوید
دیرزمانی حکایتها چراغی بود به نیت پند، امروز داستانک تلنگری است به اندیشهورزی، نمادن در خود و متفاوتچشمی. داستانک آدم را تمرین میدهد به نهای به شتاب.
داستانک «شب یلدا»
کیک تولد پارسا را آوردند با پنجاه تا شمع روشن. همهی آنهایی که میشناخت، در حال رقص بودند. احساس کرد باید برود یک جای خلوت، موبایلش را چک کند، الان.
گفت: «برمیگردم، الان.»
اینستا، تلگرام، واتسآپ، توییتر از پستهای یلدایی کتایون خالی بود. موبایل کتایون را روشن کرد.
سیام آذر ۱۴۰۳- تهران
*داستان این آدم، میراندا جولای، کتاب هیچکس مثل تو مال اینجا نیست
36-745
داستانک های دیگر
«خوششانس»
از بچگی آرزو داشتم که شب یلدا را تا صبح بیدار بمانم. امشب بالاخره موفق شدم، آن هم فقط به خاطر وجود تو، عزیزم. اما مشکل اینجاست که گوری که کنده بودم، اندازه نبود
بیستونهم آذر ۱۴۰۳- تهران
35-744
«نابینا»
وقتی موهای ریختهام را دید، سکوت کرد. در آن لحظه، حلقهاش را درآوردم.
بیستوهشتم آذر ۱۴۰۳- تهران
34-743
«ناشنوا»
چشمان بازماندهام را دید. با صدایی لرزان گفتم: میتوانی همهی چیزها را برای خودت برداری، اما لطفاً بگذار زنده بمانم.
بیستوهفتم آذر ۱۴۰۳- تهران
33-742
«اولی»
من اعتقادی به چمنزنی ندارم. ناخن کوتاه کردن هم برای من در ردیف چمنزنی است. دومی را تنها به خاطر سختگیری مدیرم تن میدهم، اما اولی خودش اتفاق میافتد. سیاوش، شوهر سودابه – همسایهی دستراستیمان – اولین نفری بود که این رابطه را فهمید.
بیستوششم آذر ۱۴۰۳- تهران
داستان دلخوشی من، میراندا جولای، کتاب هیچکس مثل تو مال اینجا نیست
32-741
«قاب عکس»
هیچوقت با چیزهایی که دارم راضی نمیشوم؛ ماشین، ویلا، برج، جواهر، عطر، ساعت، انگشتر، جایزه و شهرت. اما تو فرق میکنی.
بیستوپنجم آذر ۱۴۰۳- تهران
*مرد روی پلهها، میراندا جولای، کتاب هیچکس مثل تو مال اینجا نیست
31- 740
داستانک «عطاری»
مرد وقتی وارد شد، پشتش به من بود. عضلات بازوهایش را در چشم میکرد. سپس قوطی مشکی رنگی را روی پیشخوان کوبید.
روغن مار زنگی سیاه. نَر. اصل. دوای روماتیسم. بنال. بمال. چند تا؟
علی عطار از بالای شانهی مرد نگاهی به من کرد. فکر کردم شاید این یکی خودش باشد. شکارچی تو، عزیزم.
بیستوچهارم آذر ۱۴۰۳- تهران
30-739
«دادگاه»
باور کنید، لالالند فیلم رمانتیک خیلی قشنگی بود. اما وقتی از سینما بیرون آمدم، غافلگیر شدم. به آن خانم محترم هم گفتم که تقصیر هواشناسی است. با این حال، باز هم چترش را سفت چسبید.
بیستوسوم آذر ۱۴۰۳- تهران
داستان خارجی، فرانسیس مولر، کتاب شبنشینی با شیطان-نقل به مضمون
29-738
«نذر»
زن تحمل دیدن دردهای سرطان شوهرش را نداشت. وقتی فرشتهی مهربان به او گفت که میتواند یک آرزو بکشد، زن به سالهای گذشته برگشت.
بیستودوم آذر ۱۴۰۳- تهران
28-737
داستانک «نشان»
تنم به بوی توی آغشته است، سپیدهدمان.
نشان بوسههایت، چون نیلوفر مرداب،
همه سوی جانم شکفته است.
کلمات بازیگوشانه،
گشادی دهانم را میجویند
تا از کنارِ تو سخن بگویند.
خفهشان میکنم.
میدانم رفتهای.
دیگر باز نمیگردی.
اما… اما همسرم ایمان ندارد.
بیستویکم آذر ۱۴۰۳- تهران
*شعر دلم به بوی تو آغشته است، شمس لنگرودی
27-736
داستانک «وایرال»
پیشگوی صادقی بود، روحانی محل را میگویم. اولین بار که مرا دید، به پدرم گفت:
«پیشانی پسرتان بلند است، شهرت جهانی پیدا میکند.»
امروز سخنرانی زنده داشتم. فراموش کرده بودم… ایزیلایفم را میگویم.
بیستم آذر ۱۴۰۳- تهران
26-735
«تو»
بیستوسهساله بودی و جذاب؛ مومیاییات کردم.
نوزدهم آذر ۱۴۰۳- تهران
*امیرسالار صحرارو، مجلهی وزن دنیا شماره ۲۶، اردیبهشت ۱۴۰۲
25-734
«طلاق»
ما قرار گذاشتیم که با هم تا لحظهی مرگ باشیم. حالا فرصت داری چاقوی آشپزخانه را برداری و قلبم را بترکانی، پیش از اینکه من شلیک کنم.
هجدهم آذر ۱۴۰۳- تهران
24-733
«پیشنهاد»
مترو خلوت بود. مرد کنار زن نشست. زن مشغول مکالمه تلفنی بود:
«تا بیخ گلویم درد بالا آمده، جایی از روحم نیست که چسب زخم نخورده باشد.»
مرد طاقت نیاورد. دست زن را گرفت و گفت:
«خانم محترم، شانس در خانهی شماست. من… من میتوانم به شما چسب زخم را نصف قیمت بدهم.»
هفدهم آذر ۱۴۰۳- تهران
*ساناز داوودزادهفر، مجلهی وزن دنیا شماره ۲۶، اردیبهشت ۱۴۰۲
23-732
«۴۵۸۳»
مرد: تا به حال به تو گفتهام چقدر دوست دارم؟
زن: ۴۵۸۲ بار.
مرد: دلم میخواهد باز هم بگویم: بینهایت.
زن تکرار کرد: بینهایت.
سپس فیلم را مجدد پخش کرد.
شانزدهم آذر ۱۴۰۳- تهران
22-731
شاید این داستانکها را هم دوست داشته باشید: