داستانک گاهی به شعر می‌زند، خیال‌انگیز، ننوشته‌‌حرف و دل‌آویز. داستانک خرد بند است، هم‌چون  دل‌باختگی، به اولین چشم‌دیداری.

«طلاق»

بی‌تابی نکن، عزیزم. نمی‌توانم بچه‌ای که مال من نیست، به فرزندی بپذیرم.

پانزدهم دی ۱۴۰۳- تهران

56-765

«پول»

می‌دانستم تو و بچه‌ها دنبالم راه نخواهید افتاد*، پس کفش‌هایتان را برداشتم

پانزدهم دی ۱۴۰۳- تهران

*کتاب ۳۶۵ روز بدون تو، آکیرا، ترجمه‌ی غلامرضا برهمند-نقل به مضمون

#داستا‌ن‌های_مینیاتوری

55-764

«پاکسازی»

امشب را هم نخوابیده‌ام*. روتختی، شورت و شلوارش را با دست می‌شورم، با اتو خشک می‌کنم و بعد سر صبحانه به خواب‌های همیشه خیس‌اش گوش خواهم سپرد

چهاردهم دی ۱۴۰۳- تهران

*کتاب خاطره‌ای در درونم است، آنا آخماتووا، ترجمه‌ی احمد پوری

#داستانک #عاشقانه

54-763

داستانک «خوش‌‌گفت»

اولین قرارمان بود. عطرِ چوب و ترنجِ «دیور ساواژش» آدم را مست می‌کرد و او از فیلم «در حال‌ و‌ هوای عشق» می‌گفت. چند دقیقه‌ای خودش را داخل آینه مرتب کرد و گیلاس‌ ماکتیل‌اش را بالا برد و شعر «برداشتن آب از میان لب‌هایتِ» یدالله رویایی را زمزمه کرد و من محوِ سِتِ عالی لباس‌هایش با برترین برندها بودم. موقع جدایی گفت شما هیچ حرفی نزدید. گفتم میز را حساب کردم.

سیزدهم دی ۱۴۰۳- تهران

#نوشتن #عاشقانه

53-762

«در تاریکی»

در نیمه‌باز است.* عطر ادکلن بلک افغان راهرو را پر کرده است زنجیر پشتِ در را می‌اندازم. می‌نشینم و قهوه‌‌ای که امشب خودم درست کرده‌ام را مزمزه می‌کنم.

دوازدهم دی ۱۴۰۳- تهران

*کتاب خاطره‌ای در درونم است، آنا آخماتووا، ترجمه‌ی احمد پوری

52-761

«پشیمان»

فقط من می‌دانستم که به کره‌ی بادام زمینی حساسیت دارد.

یازدهم دی ۱۴۰۳- تهران

51-760

«دلبر»

او سه چیز را دوست داشت:*
پرتره‌‌ی ون‌گوک،
مردهای قانون،
شب‌های کویر و من قاضی او بودم.

یازدهم دی ۱۴۰۳- تهران

*کتاب خاطره‌ای در درونم است، آنا آخماتووا، ترجمه‌ی احمد پوری

#داستانک #عاشقانه

50-759

داستانک «کافه نادری»

اسپرسو را هدر داد، بی‌هیچ حرفی. گفتم آمریکانو آوردند. ریخت. لاته را برگرداند. کاپوچینو را واژگون کرد. سیگار را ‌پا زد. خاموش رفت. مادرم راست می‌گفت. گربه‌ی بی‌کلاسی بود.

دهم دی ۱۴۰۳- تهران

#نویسندگی

49-758

«پروژه»

من از همسر آخرم شانس آوردم. زرین زن نیست، فرشته است. جوان، زیبا.
آشپز، پنجه‌ ‌طلا: کیک، شیرینی، پلو، پیتزا، پاستا، سالادِ الویه، برگر، سوسیس، حلوا، شیربرنج، فرنی، شله‌زرد، مسقطی، چای‌نبات، گز، پولکی، قهوه، بستنی، نگو، باقلوا.
خیاط: همه‌ی لباس‌هایم را که تنگ می‌شوند، گشاد می‌کند، مثل روز اول.
مادر: نمی‌گذارد دست به سیاه و سپید بزنم. «شما بفرمایید استراحت کنید آقا، مگر من مُردم.»
مردم‌دار: هرشب مهمانی می‌گیرد، چه مهمانی‌هایی. رقص، موسیقی، مشروب، سیگار.
دل‌نازک: نمی‌تواند ببیند به خودم آمپول می‌زنم. همان شب اول زندگی‌مان، همه‌ی انسولین‌هایم را دور ریخت.

دهم دی ۱۴۰۳- تهران

#عاشقانه

48-757

«نیاز»

رابینسون کُروزو صدای خش‌خش پایی را در جزیره شنید و تفنگش را برداشت، منتظر ظهور صاحب پا ماند. آدم بود، یک آدم واقعی، جمعه. خدای را سپاس گفت. پس از ۳ سال می‌توانست کباب بپزد.

نهم دی ۱۴۰۳- تهران

#داستانک

47-756

داستانک «دل‌خوش»

پیش‌ترها

بیدار نمی‌شدم

حتا با آوار توپ جنگی

اما، حالا پیامک‌ها بیدارم می‌کنند*

شاید ماهواره استارلینگ به بهشت تو رسیده باشد

هشتم دی ۱۴۰۳- تهران

*گزیده شعرهای رسول یونان-مرده‌ای به کشتن ما می‌آید، به انتخاب احمد پوری

46-755

«قمار»

شب شانس من نبود.

گفتند تو را وسط بگذارم.

خودم را باختم.

هشتم دی ۱۴۰۳- تهران

45-754

«قلقلک»

مامان مرا پس‌گردنی زد

آدم روی خواهرش نمی‌نشیند

مادرت تو را بغل کرد برد

بابا با زنش خندید

هشتم دی ۱۴۰۳- تهران

#داستانک #نویسندگی

44-753

«اکازیون»

خورشید، ناگهان آسمان را خالی کرد. باد باران طوفان. تاکسی، دربست. نشستم. خشتک شلوارم بی‌هوا خیس آب شد. سقف تاکسی با ناودان‌‌های پُرشمارش نگاهم را شست. راننده گفت: منظره سان‌روف مجانی است.

هفتم دی ۱۴۰۳- تهران

#تفکر-سیستمی

43-752

«نوشتن»

آقای دکتر، شما سوراخ دندان‌هایی که به عصب برسند، پُر می‌کنید؟
—دندان‌هایت را ببینم.
-سوراخ دندان‌های من نیست. مال مادرم است.
—کجاست؟
-پشت دست چپم.

ششم دی ۱۴۰۳- تهران

#داستانک

42-751

داستانک «۱۸۱ دقیقه پس از نُه شب»*

صفحه‌ی والس رُزهای دوگا را روی گرامافون می‌گذارم و دست‌های لطیف تو را می‌گیرم و می‌رقصم. صدای گوروم گورومب می‌آید. از راست، چپ، بالا. همسایه‌ها آویز خواب نیم‌شب‌اند. من چمدان‌ات را باز گذاشته‌ام.

پنجم دی ۱۴۰۳- تهران

*کتاب ۶۱ دقیقه پس از یازده شب، اسپایک میلیگان، ترجمه احمد پوری-الگو

#عاشقانه

41-750

«جنگ»

مرده‌ها پیرند و هنوز فریاد آتش‌شان پشت میکروفون سرخ است

چهارم دی ۱۴۰۳- تهران

#نویسندگی

40-749

«شوخی»

تاکسی دم در منتظر است. می‌خوابم.

سوم دی ۱۴۰۳- تهران

#داستانک

39-748

داستانک «تصادف»

مرد جای خالی زن را قدم به قدم پایید

عطر مهربانی‌های زن را بويید

ترانه‌‌های عاشقانه‌ زن را رقصید

قاب‌‌های خوشْ‌یاد را دید دید

گریست گریست گریست

قرارشان با زن این نبود

تنهایی

 ,تنهایی

fتنهایی

فردا زن دیگری خواهد گرفت

دوم دی ۱۴۰۳- تهران

#عاشقانه #شعر

38-747

«بازگشت»

فصل‌های زندگی‌‌ام

همه

مرگِ خاطره شد

هزار زمستان پْر اندوه*

از وقتی که خدا

خدا تو را دوباره به من داد

یکم دی ۱۴۰۳- تهران

*کتاب ۶۱ دقیقه پس از یازده شب، اسپایک میلیگان، ترجمه احمد پوری

#نویسندگی #داستانک

شاید این داستانک‌ها را هم دوست داشته باشید:

 «بادکنک»

 «ابله»

 «سوگوارها»

 «خط قرمز»

«ایستگاه مرزداران»

 «سوسیس»

 «شب یلدا»