داستانک فال قهوه

خجالت می‌کشید فال قهوه بگیرد. اطراف اتاق را نگاه کرد. قهوه  را نوشید. با احتیاط کنار میز نشست. فالگیر فنجان قهوه را برداشت. ته فنجان را دید. چشم‌هایش گرد شد. گفت: «باور کردنی نیست. تو مرگی فجیع خواهی داشت. با مگس‌کش لِه خواهی شد.»  مگس آه کشید. زن و فالگیر نگاهشان به سمت مگس چرخید. مگس پرواز کرد. خجالت می‌کشید به خاطر فال قهوه بمیرد. 

دکترمحمودجاوید 

داستانک فال قهوه

بیست‌و‌ششم بهمن ۱۴۰۱ – تهران

تصویر از مهدی جاوید

داستانک «صبحانه شاهانه»

« از ملوک و احترام خانم خبری نبود»

داستانک «پدر سوخته، هنوز آدم نشده»

داستانک «وقتی برگشت»