داستانک «نسیم بیدار شد، داغ شد»
خروس بانگ سحر زد. نسیم بیدار شد و آرام برگها را به شاخه رقصاند. خورشید پرنور بیرون آمد و نسیم زیر تابش آفتاب داغ شد. نسیم با هیجان به سمت رودخانه شیرجه زد و با خنکای آب، دوباره تازه شد. بادبادکی رنگین در آسمان دید که بالای نسیم رقص میکرد. نسیم زیر بادبادک زد و هر دو به آسمان آبی رفتند. دنباله بادبادک حلقههای کاغذ رنگی بود که با نسیم دست میزدند و آواز خشخش باد را میخواندند. بادبادک چرخید و نخش پاره شد. نسیم خندید و به رقص ادامه داد.
شیشهی پنجرهای ناگهان برق زد و نسیم کنجکاو شد. گوشهی پنجره باز بود و دختری خواب ناز میدید. نسیم دل باخت و بوسهای نرم شد که دختر را پر کرد. دختر از بوسهی نسیم بیدار شد و نسیم با آواز دلانگیزش فضای آسمان را آبی و آفتابی کرد.
دکترمحمودجاوید
هشتم مهر ۱۴۰۱- تهران/ داستانک «نسیم بیدار شد، داغ شد»
داستانک «پرتو نوشتهاش را بر زیباییهای زن همسایه تاباند»