با اتوبوس مسافرت نمیکنم
«شما شیرازی هستید؟» مسافر صندلی بغلیام پرسید. با چشمهای درشتش زل زده بود روی لبهای من که زودباش بنال. مگر نمیبینی پیمانه فضولیام، دارد سر میرود. از همین میترسیدم. معمولا با اتوبوس مسافرت نمیکنم. اما از شانس مزخرفم پروازم کنسل شد. بیخود گفتم مزخرف، شانسم را میگویم. من تنها کلمهای که توی زندگیام کاربرد ندارد، شانس است. از شما چه پنهان، هر جا میبینم قرعهکشی است، فرق نمیکند حساب قرضالحسنه پسانداز بانک باشد یا شانس برنده شدن یک خودرو در مراکز خرید، وقتم را حتا برای پرکردن فرم قرعهکشی هدر نمیدهم.
میدانم نام من توی جامهای خوشبختی نفر آخر آدمهای توی نوبت هم نیست. نه اینکه فکر کنید، هیچوقت توی هیچ قرعهکشیای اسم من در نیامده است. نه اینجوری نیست. یکبار تویهمهی عمر شصتسالهام اتفاق افتاد. اعزام یکماهه اجباری پزشکان به بیمارستانهای مناطق جنگی بود. از شانس من– گفتم شانس، جدی نگیرید عادت کلامی است– هیچ پزشکی توی آن مقطع زمانی توی بیمارستان بزرگ ما داوطلب نبود. گفتند چارهای نیست، باید قرعهکشی کنیم. به آقای پرهیزگار مسئول بسیج بیمارستانگفتم:
«حاجی اسم ما را توی این قرعهکشی نگذار. ناسلامتی قرار است ما زن بگیریم. دارم کارهای مجلس عروسی را راست و ریست میکنم.»
خندید و گفت: «آقای دکتر ماندگار این چه درخواستی است از بنده میکنید. یعنی حقیر بعد یک عمر راستی و درستی بیایم راه شهادت را به روی شما بیندم. محال است که خودم را مدیون حضرتعالی کنم. نفرمایید. تازه همه میدانند شما آدم بدشانسی هستید توی هیچ قرعهکشیای اسمتان درنمیآید.»
وقتی هنگام پایان شیفت قبل از خروج از بیمارستان دیدم دارند پشت سرهم توی بلندگو صدایم میکنند، شصتم خبردار شد که ایندفعه خوششانسی گریبانم را گرفته است. حاجی پرهیزگار که رفته بوددستنماز بگیرد تا توی راهرو بیمارستان چشمانش به من افتاد، برق شعف آنها را پرکرد. چند بار بلند بلند تبارکاله گفت. بعد همینطور که با چفیه دستانش را خشک میکرد، گفت: «آقای دکتر ماندگار داشتیم؟ نگفتهبودید اینقدر پیش خدا عزیزید. آقا باورکردنی نبود. نام شریف شما توی همان برداشت اول بیرون آمد. خوششانسی از این بیشتر نمیشود. نمیدانم چرا شکسته نفسی میکردید، همیشه میگفتید که توی زندگی و قرعهکشی و این حرفها شانس ندارید. آقا شما خود شانسید. تو را خدا فردا که تشریف میبرید یادی هم دراین سفر–فرصت معنوی از حقیر که اینجا گرفتار زخارف دنیاست بکنید.»
تفال به شیخ شیراز
شما شیرازی هستید؟ دوباره پرسید. به اندازه چند لحظه فکر کردن هم صبر و حوصله نداشت. خوب این عمو اگر فکر میکرد من شیرازیام باید میدانست که یک شیرازی تا بیاد یک سلام را بپزد از دهان مبارک خارج کند یکسال طول میکشد. بعد انتظار داشت که توی چند ثانیه شش دهه بروم عقب ببینم موقع تولد از زیر دروازه قرآنشیراز رد میشوم یا زیر پل خواجوی اصفهان. آدم حسابی، معلوم نبود اصلن تا به حال شیراز رفته بود، شیرازی دیده بود یا نه. من رفتم، دیدم.
دخترم پنج ساله بود که با باجناق و خواهر خانم گفتیم برویم تعطیلات نوروز به شیراز. بوی نارنج و خوشا شیراز و وصف بیمثالش. برای سال تحویل خودمان را گذاشتیم حافظیه. گفتیم اینجا تفالی بزنیم به دفتر زبان غیب شیراز. دیدم از خوششانسی-بیخیال شانس- دیوان حافظ را توی هتل جا گذاشته بودیم. راه افتادم پی یک دیوان. حضور قلب لحظهی توپ سال نو را بیخیال شدم. دریا گفت: «بشین یا مقلبالقلوب بخوانیم.» گفتم: «فال حافظ نباشد گور پدر هر چی که بخواهد حال ما را منقلب کند. من الان خودِ منقلبم.»
چشمتان روز بد نبیند ما شده بودیم بسماله و دیوان حافظ جن. قحطی قحطی. متوسل شدم به این جماعتی که مثل مور و ملخ صحن حافظیه را چسبیده بودند. سفت. گفتم: «این کتابتان را بدهید ما هم یک فالی اول سالی بگیریم تکلیف امسالمان معلوم شود. دریغ از همراهی، لبخندی. چنان روی حافظشان چمباته زدند که گربه روی پیپیاش وقتی میشنید دواست خاک نمیریخت. دریا صدا زد: «ماندگار بیا، آقایوسف بعضی از غزلهای حافظ را حفظ است، نیت میکنیم شانسی یکیشان را میخواند.» کردیم. خواند.
لعلِ سیرابِ به خون تشنه لب یار من است
وز پی دیدنِ او دادنِ جان کار من است
فریبا، دخترم خون را که شنید، رنگش پرید. آمدم خواندن باجناق را قطع کنم، از نگاهم خواند. گفت: «دکترجان شتاب نکن، در باره شما هم چیزهای گفته:
شربتِ قند و گلاب از لبِ یارم فرمود
نرگس او که طبیبِ دلِ بیمارِ من است
میبینید چقدر جالب است، انگار حافظ میدانسته شما امسال در محضرش هستید.» دریا و خواهرش هم گفتند چه جالب. اما طبیب فال برای صدام جالب نبود. تشنه لب خوناش را چسبید، آنسال حسابی تهران را موشکزد.
شما شیرازی هستید؟ دریا پرسید.
آنموقعهایی که هنوز دریا نبود، دختر جناب سرهنگ بود. کتودامن مشکی میپوشید. کلاه زنانه توردار فرانسوی به سر میگذاشت. با طمانینه راه میرفت. همهی پسرهای دانشکده پزشکی تو نخاش بودند. دوستی نداشت. با گماشته میآمد و میرفت. سر کلاسها با کسی نمینشست، همکلام هم نمیشد. توی درس فیزیولوژی همگروه شدیم. هنوز آن روح خجالتی سوار رفتارم بود. با دخترها که میخواستم حرف بزنم، باید جان میکندم. سرخ شدن گونههایم که یک رخداد طبیعی بود. اگر روزی چندبار سرخرخ نمیشدم، همه انگشت به دهان میشدند. وقتی استاد گفت ماندگار و سپهسالار توی یک گروه، سرخی همهی بدنم را گرفت. بیاختیار دستم داخل کیف روی نامههای عاشقانهای رفت که برایش نوشته بودم.
دریا
برای من آبی نیست
موجموج کفآلود پرخروش نیست
دریا
برای من مشکی است
آرام صاف خوشنیوش است
هیچوقت جرئت نکرده بودم، نگاهش کنم. همیشه گوشهی چشمام تصویرش را ضبط میکردم. به خاطر او دست به قلم شدم. اگر خودش یا یکی از بچهها میفهمید بیچاره میشدم. اما حالا او درست کنارم بود. کنار که هیچی، داشت مرا مخاطب قرار میداد. شما شیرازی هستید؟ کاش بودم. اما حالا که پرنده اقبال اینقدر نزدیک روی شانهام نشسته بود، باید به خانم سپهسالار نه میگفتم. گفتم. یک چطور مگر را هم اضافه کردم. هر چند مادرم گفته بود هر وقت چیزی از تو پرسیدند، فقط پاسخ پرسش را بده، زیاده مگو، گرفتار میشوی. بشوم. نمیخواستم ترن خوشآوای سخن دریا با نهی من از ریل خارج شود. خندید. گفت مهم نیست. نمیتوانستم همینجوری تسلیم شوم. آنچنان بحر طویلی به اصرار دریافت پاسخ بافتم، که اگر میخواستند به فیلم در آورند، بیشک آب حقیری پیش پای دریا تصویر میشدم.
گفت، چون شما خیلی شبیهاش هستید، شبیه جوانیهایش البته. وقتیمن بچهی خردسالی بودم.
کنجکاو شده بودم. دوباره حرف اضافه زدم. شبیه چه کسی؟ خندید. گفت شبیه باغبانمان، شیرازی بانمکی است. حرف تو دهانم ماسید. انگار مادرم توی ذهنم چپ و راست به من اخم میکرد، نگفتم. نگفتم. خیلی خوب گفتی، اما من نمیتوانم لالمانی بگیرم. گیرم که حق با تو باشد. مثل آن دفعه که یکی از نیروهای مسلح آمده بود بود بیمارستان، چپ و راست مرا صدا میکردند. گفت شما دکتر ماندگار داماد سرهنگ سپهسالارید؟ خوب باید فقط میگفتم بله. خودش حرف میزد. مقدمه میچید. مجال نفس کشیدن پیدا میکردم. نه اینکه پشتش اضافه کنم چطور مگر؟ که او هم از خدا خواسته، زرتی بگوید تسلیت عرض میکنم جناب سرهنگ در عملیات نمیدانم چی شهید شدند. شهید شدند؟ به همین راحتی؟ چه جوری به دریا بگم؟
روایت دیگر داستان
سوسول بازی
شما شیرازی هستید؟ دیگر نپرسید. سرش را برگردانده بود. نیمْپشتی به من، غرق تماشای عکسی در گوشیاش بود. نفس عمیقی کشیدم. چرخید. فوری چشمانم را بستم. نبایستی دوباره به قلاب کسی بیافتم.
نه. پاسخ درست این بود.
گفت: «بیکار است. دختر خوبی است. دیپلم دارد. برای دستمزدش هم نیست. میخواهد سرش گرم باشد. توی خانه نماند. همسایهها، آشنایان قلمبه بارش نکنند. وگرنه بابایش دستش به دهانش میرسد. جانباز است. شما موافقت کنید آقای دکتر، یک عمر دعای خیر پشت سر خانم بچههایتان است.» پذیرفتم.
صبح فردا، آفتاب نزده، گوشیام زنگ خورد. حامیای بود میخواست پسر خوبی را یک پست آبرومند توی بیمارستان بدهم. گفتم نمیشود، شرایطش را ندارد.
گفت نفرمایید آقای دکتر، آخر توی این مملکت کی به مدرک و این سوسول بازیها اهمیت میدهد. مهم تعهد و وفاداری است که دارد. بقیه کارها را هم یاد میگیرد. زرنگ است. التفات که داریدآقازاده یکی از دوستان است.
مقاومت کردم.
«شما درست میفرمایید، اما بیمارستان مرکز درمانی است، مسئلهی جان آدمهاست. فرصت برای تمرین نیست.»
اصرار کرد. گفتم «چند روزی فرصت دهید کمی بررسی کنم.» تلفن را قطع کرد.
ناشتایی نخورده، دویدم سر کار. کلی جلسه و پیگیری داشتم. توی دو نفر اتاقم نشسته بودند، مردیچهلساله و جوانی بیستوپنج ساله. آشنای یکی از دوستان بودند. خیلی ابراز لطف کردند. دستهگل قشنگی همآورده بودند. گفتند مرا از خودشان میدانند و از این حرفها. اما من حسابی سگرمههایم توی هم بود که اینها چرا نمیروند سر اصل مطلب و درخواستشان را نمیگویند. بدون قرار قبلی آمدهاند، رطب و یابس به هم میبافند.
این وسط رئیس بیمارستان هم پشت سر هم زنگ میزد. نوشتم تماس میگیرم. پیام گذاشت وضعیت بحرانی است. برای عملهای اورژانسی هم داروی بیهوشی ندارند. از آن سو، شرکتهای دارویی همه طلبکار بودند، من هم هنوز نتوانسته بودم بودجه را نقد کنم. دوستان بلند شدند. خداحافظی کردند.
نفس راحتی کشیدم. به راستی برای دیدن فقط خودم آمده بودند و هیچ تقاضایی نداشتند. بغلشان کردم، دستهایشان را محکم فشردم. تا لب در مشایعتشان کردم که مرد بزرگتر برگشت و گفت راستی، این پسر داماد ماست. برنجفروشی دارد. حالا که شما را اینجا داریم، خیالمان راحت است. دستور بفرمایید برنج بیمارستان را منبعد از ایشان بخرند. مدارک مناقصه را هم خودش ردیف میکند. معطل نکردم. هلشان دادم بیرون. گفتم نه. و اینجوری شد که افتادم توی دومینوی نه گفتن. نه نه نه نه نه نه نه نه …
رضاخان چطوره؟
من شیرازی نیستم. وقتی جوان سرش را از توی گوشی بالا کشید، یواش کنار گوشاش گفتم. چشمهایش کم فروغ شد. شاید هم بخار اشک آنها را گرفت. موبایلش را کنار گذاشت. زیر لب چیزی گفت. داستان تمام بود. میتوانستم در رخت تنهاییام بخوابم. اما کنجکاوی خودم، رنگ ناامیدی چهرهاش، نمیدانم چی؟ هر چی. میخواستم بدانم. چیزی گفتید؟ نشنیدم. گفت: «حیف شد. خیلی شبیهاش بودید.»
دفعه اولی نبود، که یکی مرا با یک نفر دیگر عوضی میگرفت. حتا یکبار توی صف رستوران پسران کریم مشهد، خانمی به من چسبید که پسر رضاخان خودتان هستید؟ چقدر شکسته شدید. اولش شما را نشناختم. اما از آن خال ریز پشت نرمهی گوشتان فهمیدم که باید خودتان باشید.
خودم هم تا به حال دقت نکرده بودم که همچین مشخصهای هم دارم.
گفتم: «اشتباه گرفتید خانم محترم. من پسر رضاخان نیستم.»
چشمهایش را توی هم کشید. «سربه سرم میگذاری؟ نه، هنوز شوخ و شنگیات را نگهداشتی. بعد با پشت دست به شکمام زد. «خوب لاغر کردی ناقلا. آنموقعها خیلی تپل بودی. شوهرم علیآقا، ناراحت نشوی، هر وقت میخواست از شما تعریف کند، بزند توی سر پسرم. میگفت غلام-تخمِ …حالا این را ولش کن- غلام تو که از این پسر چاق رضاخان کمتر نیستی. یاد بگیر. به جای اینکه همهاش ولو بشوی توی کوچه دنبال تیلهبازی. برو درس بخوان که برای خودت کسی بشوی. مثل منِ بدبخت مجبور نباشی برای اینها دم به دقیقه دولا و راست شوی.»
حرفهایش را قیچی کردم. «خانم محترم چند بار بگویم من پسر رضاخان نیستم. دکتر ماندگارم. حالا هم نوبتم شده، اگر اجازه بدهید، غذا سفارش بدهم.»
خنده نمکینی کرد. «چقدر آقایی. زحمت میشود برای شما. من ماهیچه میخورم. دو پرس بگویید که یک پرس هم برای این علیآقای مادرمرده ببرم. پادرد داشت، نتوانست خودش بیایید. پس گفتی دکتر شدی. رضاخان چطوره؟»
پدرم را میشناسید؟
«من شیرازی هستم.» جوان کناریام گفت. موبایلش را به طرفم دراز کرد. «این عکس را نگاه کنید، خیلی شبیه شما است.» عکس چند نفر رزمنده توی اورژانس صحرایی بود. روی یکی از آنها انگشت اشارهاش را چسباند. این یکی. عینکم را زدم. نیازی به بزرگ کردن تصویر هم نبود. خودم بودم. همان ماموریت شانس تقدیمی آقای پرهیزگار. جنوب. با دکتر رسول داروساز و جواد پرستار و سهراب بانکخون.
گفت «من پدرم را به خاطر نمیآورم، مادرم میگوید بیست روزه بودم که رفت جبهه و این عکس را برای مادرم فرستاد و بعد هیچی. نه تلفنی نه نامهای مفقودالاثر شد. مادرم همهجا را گشت. بینتیجه. پرستار بود.»
نیازی نبود بگوید. جواد پرستار بود. . جواد و سهراب رفیق بودند. سر و تهشان را میزدی مشغول شوخی و تکهپرانی بودند. انگار نه انگار که هر لحظه توپهای مرگ فرانسوی آسمانمان را سیاه میکرد. «سهرابجان الان وسط این شلیک توپها چی میچسبه؟»
«چسب جوادجان.» بعد میخندیدند و میخندیدند.
آخرین باری که دیدمش با سهراب رفتند پست امداد که عراقیها حمله کردند. بچهها میگفتند پودر شدند. کسی رد و اثری، پلاکی هیچی پیدا نکرد. تا آخر ماموریت با دکتر رسول لالمونی گرفتیم. انگار دیگر هیچ کلمهای به دهانمان نمیچسبید. میخواستیم فراموش کنیم که چنین دوستانی داشتیم. احساس گناه-از همین فکرهای بیخودی- که اگر ما رفته بودیم شاید آنها الان زنده بودند. جوان عکس جواد را بزرگ کرد. گفت «پدرم است. اما نماند که پدری کند. شما نمیشناسیدش؟»
توی خودم پس نشستم. رویم را برگرداندم. گفتم نه. نمیشناسم.
۲۶ آبان ۱۴۰۳