داستانک حکایت سرراستگویی یک رویداد است. مثل زندگی همانقدر غافلگیرکننده، تلخ و شیرین، پرهیجان وگاهی بیروح است..
.
داستانک «زنعزیز»
هنوز خیلیها نمیدانند،* من زنم را دوست دارم. همیشه وقتی مهمان داریم، قاشق به سمت زنم پرت میکنم.
سیویکم فروردین ۱۴۰۴- تهران
#نویسندگی #داستانهای_مینیاتوری
65-875
.
«جنگ»
زن میگفت: «بروی، میروم پیش مادرم.»
مرد تسلیم شد.
پارسال، کنار مادرزنش برای زن قبر خریده بود.
سیام فروردین ۱۴۰۴- تهران
#خرده_داستان #میکروفیکشن
64-874
.
«بوستان»
«میبینم هر روز روی همین نیمکت مینشینید.» مرد گفت.
«گاهی هم میخوابم، به خصوص شبها.» زن گفت.
«نگهبانها به شما چیزی نمیگویند؟» مرد پرسید.
«نه، از دیدنم خوشحال هم میشوند، به خصوص شبها.» زن گفت.
بیستونهم فروردین ۱۴۰۴- تهران
#داستان_رعدآسا #داستان_کوتاه_کوتاه
63-873
.
«قدیمی»
دخترش خودکشی کرد، اما مرد گریه نکرد. حتا وقتی که پسرش زندانی شد و زنش مهاجرت کرد. حرف پدرش یادش بود:
«مرد گریه نمیکند، میایستد.»
زمانی که مرد بیکار شد، ایستاد، ساعتها زیر آب دوش.
بیستوهشتم فروردین ۱۴۰۴- تهران
#داستان_ریزه #داستانک
62-872
.
داستانک «راز»
وقتی مرد دید دختر همسایه او را نگاه میکند، به کسی نگفت. دلش نمیخواست دلتنگ زنش شود، وقتی میگوید هیچکس تو را نگاه هم نمیکند.
بیستوهفتم فروردین ۱۴۰۴- تهران
#داستان_ریزه #داستانهای_مینیاتوری
61-871
.
«خوشبختی»
مرد هر روز با بوی نیمرو* میفهمید وقت نهارست و شام. شام را که دید، مراسم خواستگاری را به هم زد.
بیستوششم فروردین ۱۴۰۴- تهران
*کتاب واقعیت رویای من است، بیژن نجدی
#داستانک #نوشتن
60-870
.
«تک گُسار»
زن گفت در قبیله ما در که میزنند، مرد در را باز میکند، درجا. قبول؟
مرد گفت قبول.
وقتی در زدند فهمید خانهی زن دو در دارد.*
بیستوپنجم فروردین ۱۴۰۴- تهران
*شعر در میزنند-نقل به مضمون، کتاب واقعیت رویای من است، بیژن نجدی
#داستان_رعدآسا #نویسندگی
59-869
.
«برای همیشه»
گفتم با من بمان
گفتی شعر بخوان
گفتم من
گفتی در خود مان
گفتم تو
گفتی ناتوان
گفتم مادرت جان
گفتی مهربان بمان
میگفتم پدرت، کاش
بیستوچهارم فروردین ۱۴۰۳- تهران
#خرده_داستان
58-868
«کیفر»
مرد صبر کرد زن به خواب افتاد. سپس میخ و چکش را برداشت؛ بالای سر زن رفت و با خودش محکم کرد: «فقط یک ضربه، قوی و کاری.»
ناگهان زن چشم باز کرد و گفت: «نه، نکن.»
ترسید. چکش را پایین آورد. اشتباه میکرد، زن داشت خواب میدید. دیگر تردید نکرد. کوبید. چشم نقاشی عتیقهی میخ شد.
بیستوسوم فروردین ۱۴۰۳- تهران
#میکروفیکشن
57-867
.
داستانک «زیور»
دو جفتی گیلاس* به گوش داشت.
چند بار پرسید قشنگ است؟
دهانم بسته ماند. کرمو بود.
بیستودوم فروردین ۱۴۰۴- تهران
#داستانهای_مینیاتوری #داستان_ریزه
56-866
.
«جادهی تاریک»
زن مثل یک گاریچی مست کرده بود.*
مرد فکر کرد باید جایشان را عوض کنند.
ترمز گرفت.
بیستویکم فروردین ۱۴۰۴- تهران
*کتاب در جمع زنان، چزاره پاوِزه
#داستانک #نویسندگی
55-865
.
«مریض»
زن در فرودگاه بینالمللی منتظر اعلان پرواز بود. تلفنش زنگ خورد. برادرش بود.
گفت: «مادر دوباره حالش بد شده است، تو را میخواهد.»
«نمیتوانم بیایم.» زن گفت. «بیتابی کرد، قرص برنج بهش بده.»
بیستم فروردین ۱۴۰۴- شهرکرد
#داستان_کوتاه_کوتاه #داستان_رعدآسا
54-864
.
داستانک «احمق»
شنیده بود مرد تماشای یک غروب خورشید را با هیچ پولی معاوضه نمیکند.* زن برای همین به جزیره آمده بود. روی همهی کیف پولش شرط بست. مرد حتا نگاهش هم نکرد. اما وقتی دکمههای لباسش را باز کرد، فقط زیر لب گفت، ۹۲۷۱.
نوزدهم فروردین ۱۴۰۴- تهران
*داستان کوتاه خاکسپاری مجسمهساز، ویلا کوتر، کتاب از بانوان نویسنده چه خبر، ترجمهی لیدا طرزی
#داستان_کوتاه_کوتاه #داستان_رعدآسا
53-863
.
«معما»
زن روزنامه را بست. خبرنامه قاتل زنجیرهای مترو بود. زن به مرد کناردستیاش گفت.
«یکی از قربانیان پیش از مرگ حرف زده است. قاتل پایین چانهاش اثر بریدگی چاقو دارد.»
بعد حیران خط چانهی مرد شد. زن نمیفهمید چرا باید یک نفر آن خط زیبا را زیر آن همه ریش پنهان کند.* به خود مرد هم گفت.
*داستان کوتاه خاکسپاری مجسمهساز، ویلا کوتر، کتاب از بانوان نویسنده چه خبر، ترجمهی لیدا طرزی
هجدهم فروردین ۱۴۰۴- تهران
#داستانک #نویسندگی
52-862
.
«سررسید»
مرد دوباره طناب دار را امتحان کرد. نمیتوانست زن را ببخشد. سالها پیش قسم خورده بود، هر گاه که بتواند، زن را دار بزند. پس، دستهایش را فوت کرد و زن را از گور بیرون کشید.
هفدهم فروردین ۱۴۰۴-تهران
#داستانهای_مینیاتوری #خرده_داستان #میکروفیکشن
51-861
.
«کنارآمد»
زن فقط گفت مرد تشک را در آفتاب پهن کند.* هیچ به روی مرد نزد که چرا در خواب زیرش را خیس کرده است. مرد نفسسپاسی کشید. وقتی برگشت نوتیفیکشن پست اینستاگرامی تازه زن را دید.
شانزدهم فروردین ۱۴۰۴- تهران
*داستان کوتاه طناب، کاترین پورتر، کتاب از بانوان نویسنده چه خبر، ترجمهی لیدا طرزی
#داستان_ریزه #فلش_فیکشن #نوشتن
50-860
شاید این داستانکها را هم دوست داشته باشید:
داستان مینیاتوری/ داستانک «۹۹۹»
مجلهای معتبر برای انتشار داستانهای کوتاه بسیار فشرده (Flash Fiction)