داستانک کمواژه، پُردامنه و ذهنگیر است. وقتی داستانک میخوانی، شاید تو او را ول کنی، اما او تو را رها نمیکند. تازه شبهای شهرزادی شروع شده است.
«موقت»
اتفاقی هممیز شدیم. چشمانش برق میزد. قهوه سفارش دادم، برای هردومان. آنروزها از تاریکی میترسیدم.
پانزدهم اردیبهشت ۱۴۰۴- تهران
#داستانک #خرده_داستان
80-890
.
«پاتیل»
«لجن همهی تنم را پر کرده است.»
زن شنید. مردِ میز کناری بود. به مرد نزدیک شد. کارت ویزیتش را روی میز گذاشت. «تخلیه فاضلاب. فوری. بدون پخش بو.»
چهاردهم اردیبهشت ۱۴۰۴- تهران
#داستان_ریزه #فلش_فیکشن
79-889
.
«لببند»
باز تو از کوچه ما میگذری.* از پشت پنجره میبینم. تنها نیستم.
سیزدهم اردیبهشت ۱۴۰۴- تهران
*ترانهی گذر اردیبهشت، دال بند
#میکروفیکشن #داستانهای_مینیاتوری
78-888
.
داستانک «عبوری»
زن را سوار کرد. سکوت ماشین نشکست. سیگار تعارف کرد. زن برنداشت. آهنگ گذاشت. زن واکنشی نداشت. مرد کلافه شد.
گفت: «یک حرفی بزنید. راه کوتاه شود.»
زن گفت: «از ماشین من پیاده شوید.»
دوازدهم اردیبهشت ۱۴۰۴- تهران
#میکروفیکشن #داستانهای_مینیاتوری
77-887
.
«راپرت»
«به من ربطی ندارد. اما اگر خانمات را ول کنی، از درخت هم بالا میرود.»* دوست مرد گفت.
مرد مرخصی گرفت. با یک اره بالای سر زن ایستاد.
گفت: «میخواهم روی درخت برایت یک کلبه بسازم.»
یازدهم اردیبهشت ۱۴۰۴- تهران
#نویسندگی #نوشتن #داستان_ریزه
76-886
.
«آجر»
«وقتی دو سال بیکار باشی، همه چیز را یک جور دیگر میبینی.» * گدا گفت. خوابید. دیدم پُر بیراه نمیگوید. من به آن پالتوی تنش نیاز داشتم.
دهم اردیبهشت ۱۴۰۴- تهران
*کتاب فابیان، اریش کستنر
#داستانهای_رعدآسا #داستانک
75-885
.
«پیرمرد»
«لوکیشن بفرستم، گمنشوی.» زن گفت.
«نیازی نیست.» مرد گفت. «ردِ نگاهت را میگیرم، تو را پیدا میکنم.»
نهم اردیبهشت ۱۴۰۴-تهران
#داستان_کوتاه_کوتاه #خرده_داستان
74-884
.
«دوتایی»
تو حرف میزنی، میخندی.
تو بغض میکنی، میگریی.
ساعت پنج صبح، گاهی شش عصر.
من آغوش باز میکنم، آغو ش.
گاهی یادم میرود داریم دیجیتال آب میرویم.
هشتم اردیبهشت ۱۴۰۴-تهران
#خرده_داستان #داستان_کوتاه_کوتاه
73-883
.
«مست»
بشقابها را شکست. گلدان عتیقهی مادرزنش نبود. قاب عکسها را زمین انداخت. عکس مردی بیرون افتاد، مرد همسایه.
هفتم اردیبهشت ۱۴۰۴-تهران
#داستانک #نویسندگی #داستانهای_رعدآسا
72-882
.
«پشیمان»
حلقه دار را به گردنش انداخت. سفت کرد. زن رسید. مرد سراسیمه پایین آمد.
ششم اردیبهشت ۱۴۰۴-تهران
#داستانهای_مینیاتوری #خرده_داستان
71-881
.
«مزاحم»
«بیتو نمیروم.» مرد گفت. نشست. شنید. «الو، پلیس.» پسرِ زن بود.
پنجم اردیبهشت ۱۴۰۴- تهران
#میکروفیکشن #نوشتن
70-880
.
داستانک «غایب»
مرد هر ظهر جمعه سر چهارراه چهکنم میایستاد. زن از پشت ساختمان میدید. میرفت. قرارشان سر چهارراه چهکنم بود، اما در زاهدان.
چهارم اردیبهشت ۱۴۰۴- تهران
#داستان_ریزه #داستان_کوتاه_کوتاه
69-879
.
«بدمنظره»
«چرا دارید خودتان را روی زمین میکشید؟» مرد پرسید.
«شوهرم پاهایم را شکست.» زن گفت.
مرد نمیتوانست دوباره ببیند. دستهای زن را شکست.
سوم اردیبهشت ۱۴۰۴- تهران
#داستانک #خرده_داستان
68-878
.
«آسوپاس»
مرد گرسنه که میشد نور آفتاب را گاز میگرفت.*
سنگسارش کردند. سیر شد.
دوم اردیبهشت ۱۴۰۴- تهران
#میکروفیکشن #نویسندگی
67-877
.
«کارکشته»
«من چندتا پیراهن بیشتر از تو پاره کردم. صد تا، شایدم هزار تا.» مرد به همسرش میگفت، پیش مردم. زن دهانقفل میماند. اما، هر روز، کمتجربگیاش را کمتر میکرد، با یک قیچی.
یکم اردیبهشت ۱۴۰۴- تهران
#داستانهای_مینیاتوری #نوشتن
66-876
.
شاید این داستانکها را هم دوست داشته باشید: