«تهمینه»
همهی اهل هفشجان میدانستند تهمینه دیوانه است، حتا آخوندها. وقتی صدای آوازش کوه شب را پژواک میزد، زن و مرد بزرگ و کوچک چشمانشان را روی هم مینهادند تا در تاریکروشنای سر، زنی را تصویر کنند، که جلوی مقبرهی «شاهمنظر خاتون» رخآسمان گیسوافشان لبسرخ زانوبهبغل ناخنلاک عریاننشسته آتش زندهی عشق را نغمه میکند و نمنم با قطرهآبِ چهره مست میشود تا دسترها رقصان برخیزد به پیچوتاب اندام خوشتراش زیر نور نگاه ماه روی کوه جهانبین. هیچ کس نفهمید چیشد که تهمینه دیوانه شد.
.
«تهمینه آرش را میبیند»
lass=”yoast-text-mark”>lass=”p3″ dir=”rtl”>همه اهل هفشجان میدانستند که تهمینه -دختر ارسلان- چشموچراغ زندگی ارجاسبخان است. ارسلان جوشکار بود، جوشکار درجه یک. محل کارش کویت بود. نه ماه سال هفشجان نبود. زنش آشپزِ خانهی ارجاسبخان بود. تهمینه یکماهه بود که ارسلان موقع جوشکاری به تیرِ آهن مرد. ارجاسبخان عیالوار بود، اما تهمینه را هم زیر بالوپرش گرفت. هنوز تهمینه هفتسالش نشده بود که خان فرستادش پاریس با خدم و حشم تا در مدارس فرنگی درس بخواند. آداب زندگی مشق کند. خانم شود. ولی ارجاسبخان که از اسب افتاد، تهمینه برگشت. بیستساله با موهای مشکی صاف که زیر روسری سپید تاب نمیآورد.
لفظ قلم حرف میزد. چندماهی طول کشید تا لهجهی پاریسی از دهانش کمی بیافتد و البته دست دراز شدهاش که مرتب یادش میرفت توی هفشجان خوب نیست، زن با مرد-مرد نامحرم- دست بدهد. بوی ادکلنش پیش از خودش خبر میداد که دارد میآید یا دیرزمانی نیست که رفته است. خیلی از برگشتنش نگذشته بود که شب جمعهای داد ییلاق «چشمه زنه» را با چراغهای زنبوری نورآذین کردند به قصد شب شعر. همانجا بود که نخستین بار آرش را دید. آرش هفشجانی نبود، آموزگار کلاس اولیها بود. به جز شاگردهایش کم کسی حرف زدنش را دیده بود. اما تا دلتان بخواهد انگشتهایش به گاه نوازش تنبک سخن میگفت. آنشب تازه داشت تهمینه غم درون دیدهی فروغ را به زیر نور آفتاب قطره قطره آب میکرد که از دور دورها نوازش ریتمان تنبک، او را بلند کرد به اوج آسمان.
«نگاه کن که موم شب براه ما
چگونه قطره قطره آب میشود
صراحی سیاه دیدگان من
به لالای گرم تو لبالب از شراب خواب میشود
به روی گاهوارههای شعر من نگاه کن
تو میدمی و آفتاب میشود»
آرش لاغر بود، زیادی. آنقدر که تهمینه نمیفهمید آن جذابیت گیرندهی خاموش از کجای وجودش دارد او را به بند میکشد. صورت آفتاب سوخته، ابروهای پُرپشت سیاه، گونههای فراخ، سبیل پهن به لب ریخته، ریش تراشیده، انگشتهای کشیدهی دست، وقار عینک دسته کائوچوئی یا شاید هم چشمهای میشیاش بود.
«شب هیچگاه کامل نیست
همیشه چون این را میگویم و تاکید میکنم
در انتهای اندوه پنجرهی بازی هست
پنجرهی روشنی.همیشه رویای شبزندهداری هست
و میلی که باید بر آورده شود،
گرسنگیای که باید فرونشیند
یکی دلِ بخشنده
یکی دست که درازشده، دستی گشوده
چشمانی منتظر
یکی زندگی
زندگیای که انسان با دیگراناش قسمت کند»*
آرش میان آسمان ضرب ششوهشت بود که مامورها ریختند به گیر و خاموشی. نوجوان کمپشت سبزه ریشی درید به ضرب پا، شکم تنبک همدم تنهاییهای آرش را. آرش دیوانه شد، مِه خون جلوی چشمانش را سرخ کرد. زد، خورد. زد، خورد، زد، خورد خورد خورد. تهمینه دوید، هیچ وقت به آرش نرسید. هیچ کس نفهمید چی شد که تهمینه دیوانه شد.
.«تعزیهی تهمینه»
همهی اهل هفشجان میدانستند تهمینه دیوانه است، حتا آخوندها. ظهر تاسوعا بود. جمعیت درهم، زنومرد، کوچک و بزرگ، سیاهپوش و گِلبهسر به تماشای تعزیهی حضرت عباس نشسته بودند، که تهمینه برهنه آمد، میان جمعیت نشست و بلند گفت خدا. -ولی سیسال پیش، سال اولی که آمد و گفت خدا، اولش برهنه نبود.-حضرت عباس بیتاب از رنجوری طفلان و زنان، تازه از برادر فرمان گرفت که مُشکی بردارد شتابد سوی عُدوان، بگوید نیست رسم جوانمردی که مردی ببندد آب بر طفلی و زنی.
«بفرمان تو ای سرور به جان منّت پذیرم من
بر آن روباه صفتها چون غضنفر شیر گیرم من
نپیچم سر من از فرمان، نه اندیشم من از عُدوان
اگرچه نیست هم رزمم هزاران رستم دستان»</span>
lass=”p3″ dir=”rtl”>اینجا بود که دوباره تهمینه گفت خدا. و هر بار عباس سخن تمام کرد تهمینه خدا گفت و هیچکسی نفهمید که نوبت کدام خدا بود که زنی دیگر با او خدا گفت و همینطور که صحرای کربلا خونگاه حضرت عباس میشد٫ تک خدای تهمینه پژواکی بلند در صحن تعزیه میانداخت. کسی فکرش را نمیکرد-دفعه اول را میگویم، سی سال پیش- که تهمینه لباس بدرد و عریان به رقص در اید و آن حرف را بزند. هر زنی به فراخور چادر از سر بر میداشت و آسیمهسر به دور سر و تن تهمینه میبافت. اما حالا مردم عادت کردهاند وقتی میآید نه تنها عریان نمیبینندش بلکه جا جای خداهایش را میدانند.
آن اوائل طفلک حضرت عباس هر سال چشمانش به او که میافتاد رنگ میباخت کلام قاطی میکرد. چند سالی هم نذر حضرت عباس کرد که اگر تهمینه نیاید گوسفندی قربانی یتیمان کند. ماه رمضان دُهل به دهان گیرد و همسایهها را برای سحر بیدار کند یا حتا پای پیاده گردنکج تا مشهد به پابوس آقا برود، اما نذرش قبول نیافتاد. حالا سالهاست تهمینه را که میبیند لبخند ملتمس میزند و چشم به آسمان در نقش میافتد.
«بمان ای آسمان تا چند کینه
چه میخواهی ز سلطان مدینه
برادرزادههای نازنینم
دلم خواهد شما را سیر بینم
برادرزادهها دورم بیائید
چو پروانه به دور شمع آئید
حسین امشب دگر یاور ندارد
به غیر از ما کسی دیگر ندارد»
بچهها زودتر از زنها و تهمینه گفتند خدا و کرکر خندیدند. حضرت عباس گوشکر چشمکور دستکم به خون غلطیده میخواند برای برادر قصهی آخر غم:
«اندر کجائی یا اخا افتاد علمدارت ز پا
دستش شد از پیکر جدا برادرم برادرم»
و بعد همه ساکت میشدند میدانستند وقتش است. زنها دست به دهانِ بچهها سفت میساختند که مبادا حرفی به خراب دراندازند، شگفتییِ سخن تهمینه خاک سازند. اما تهمینه هیچ حواس به مردمان نداشت. میایستاد میرقصید و میگفت، همان که سیسال هر تاسوعا به گفت آورده بود. هیچ کس نفهمید چی شد که تهمینه دیوانه شد.
.
«شیر سنگی»
lass=”p3″ dir=”rtl”>همهی اهل هفشجان میدانستند ارجاسبخان که مُرد، تهمینه و مادرش را با کتک از خانهی خان بیرون انداختند. هنوز چند روزی مانده بود خان نفس ببازد که فرستاد دنبال وکیل، تکلیف اموالش را نعل به نعل مشخص کرد. مقرری ماهانه و خانهی کوچک اربابی را برای مادر تهمینه گذاشت. شش دانگ از مغازههای توی بازار شهرکرد را به تهمینه بخشید که محتاج کس و ناکس نشود. خود خان اینها را به تهمینه گفت، همان دمدمهای آخر جان باختن. «دخترم پدرت به گردن من حق داشت.» خان گفت. برای همین تهمینه فکرش را نمیکرد هنوز هفتم خان نشده، آنها را بیاحترام سازند. وکیل خان بگوید «خان وصیتنامه ندارد.»
بازماندگان خان هم چندرغاز پول سیاه جلوی آنها اندازند به سهم ترحم. بعد هم دور دور که یعنی گم شوید بروید پی کارتان. زیاد تحملتان کردیم و از این جور حرفها. مادر تهمینه دلشکستگی خِفتش را رها نکرد و رفت به خاک قبرستان پُر از شیر سنگی به نزدیک شوهرش ارسلان جوشکار. تهمینه آنقدر شوکه بود بدین قضایا که زبان باخت مدتها، تا آنروز که دوباره آرش را دید، توی گورستان، زیر شیر سنگی. فکر کرد خواب میبیند. خودش بود. چشمانش را باز و بسته کرد. مالید. دوباره نگاه کرد. خودش بود. آرش دلاوری، آموزگار ناکام. ۱۳۴۰ تا ۱۳۶۵. یعنی سنگ ایستاده به خاک دروغ میگفت. با خودش خواند «دلتنگ او هستم که آینده درخشانش نابود شده است.»** هیچ کس نفهمید چی شد که تهمینه دیوانه شد.
.
«به خاطر چشمهای میشی»
همهی اهل هفشجان میدانستند تهمینه و آرش دلباخته هم هستند. تهمینه و آرش به هم که میرسیدند، تهمینه فقط فرصت میکرد بگوید «بنژور و تا حالا بهت گفتم چقدر دوستت دارم ؟ فکر کنم به خاطر چشمهای میشیات است.» وگرنه آرشِ کمحرف در حریم امن آغوش تهمینه که میرسید حرف حرف حرف میزد و روح تشنهی تهمینه هر لحظه با هر حرف شاداب و شاداب و شادابتر میشد.
توی زندگی مسئله فقط بودن و نبودنی نیست که هملت جوان میگوید: «ماندن میان دو راهی تندادن به تقدیر جفاپیشه یا کشتن عموی خیانتپیشه.» اغلب گشاده ذهن باشیم، انتخابهای دیگری هم هست. آرش میگفت. اصل در زندگی برای من آن جملهای است که پولونیوس -پدر اوفلیا- پیش از سفر به پاریس به پسرش-لایریتس- میگوید: «با خودت صادق باش.» یعنی ببین چه چیزی حال وجود تو را خوب میکند، به همان راه باش. مباد عاشق پروازی، به خاطر خوشایند دیگران در چالهی معدن دفن شوی. یا تو را فرصت در سرزمینی دگر است، به غصه دلتنگی پدر، پاگیر میهن شوی. نمیشود طالب زیست اخلاقی باشی و بارکش خاموش دیکتاتور.
آرش این حرفها را که زد، لحظهای در افق اندیشههایش گم شد. تهمینه، فرصتطلب دستش را کمی فشار داد و گفت: «تا حالا بهت گفتم چقدر دوستت دارم ؟ فکر کنم به خاطر چشمهای میشیات است.»
lass=”p3″ dir=”rtl”>چشمهای میشی آرش تابید بر لبهای تهمینه و گفت: «گفتی و همیشه گفتم، میگویم و خواهم گفت بیتو نمیتوانم زندگی کنم. حتا تصورش هم برایم سخت است. تو را که دیدم تازه به دنیا آمدم. تو را دوستت دارم به تعداد بیشمار ستارههای آسمان. نه خُرد گفتم. بیشتر از آنی که بشود کسی را دوست داشت. اما گاهی میترسم تو درست نشنوی. مثل خیلی از آدمها، مثل مکبث، مکبث دلاور، پیش از آنکه شاهمکبث شود. وقتی ساحران عجوزه از آینده میگویند. درود بر تو ای مکبث، فرماندار کودور فرماندار بل تو شاه خواهی شد.
و تو ای بنکو، فرمانده دلیر، تو کسی نخواهی شد، اما بازماندگان تو نسل اندر نسل پادشاه خواهند شد. مکبث این جمله آخر را باید بشنود، که نمیخواهد بشنود. پادشاهی برای او بیدوام است. نبایستی راه دلاوری فروگذارد و به بیراهه خودفریبی و جنایت بلغزد. وگرنه جاده صافکن سلطنت دیگری خواهد شد. اما دریغ، دریغ که ما آدمها، بیسوادیم. ناگفتههای سخنان را نمیشنویم، نانوشتهها را نمیخوانیم و ناکشیدهها را نمیبینیم.» و بعد چشمانش را بست و ساکت شد.
تهمینه به نرمی چشمانش را گشود و گفت: «تا حالا بهت گفتم چقدر دوستت دارم ؟ فکر کنم به خاطر چشمهای میشیات است.» هیچ کس نفهمید چی شد که تهمینه دیوانه شد.
.
«بابا نان است»
همهی اهل هفشجان میدانستند که آرش نه گفت. گفت «نمیتوانم به بچهها بگویم بابا خون داد. باور ندارم. برای بچهها، بابا دلاور نان است. پهلوان قصه گفتن، بازی کردن، گاهی تشر زدن و صد البته همیشه بودن. بچهها مرگ را نمیفهمند.»
lass=”p3″ dir=”rtl”> تهدید به خلع از آموزگاری هم بیفایده بود. سفارش ارجاسبخان هم اینبار بیاثر بود. تهمینه چیزی نگفت، میدانست آرش با خودش صادق است، اما نبود. آرش با خودش فکر میکرد-یعنی خودش را گول میزد- که والدین بچهها، جمع میشوند جلوی مدرسه، توی میدان اصلی شهر. بست، داد و هوار که آرش، آرش دلاوری باید برگردد. هوار هوار هوار. اما هیچکس ندید، نفهمید که آرش، آرش دلاوری دگر آموزگار نیست. البته هیچکس بیانصافی است. چند نفری متوجه شدند، به اداره نظام وظیفه خبر دادند. برای خدمت سربازی احضار شد.
آرش باز هم نه گفت. گفت «نمیتوانم بجنگم، نمیتوانم بکشم. وطنم تخته سیاه است و تفنگم گچ.» کسی نشنید، نمیخواست بشنود. تهمینه چیزی نگفت، دلش میخواست آرش با خودش صادق باشد، اما نبود. ریختند، گرفتند، کتبسته آرش را بردند اجباری. خان مریض بود، زیادی. آرش پیش خودش فکر میکرد، نه راستش مدتها بود که دیگر پیش خودش هم هیچ فکری نمیکرد. فقط به تهمینه گفت «منتظرم بمان تهمینه. برمیگردم دوباره تنبک میخرم، فقط برای تو مینوازم.» آرش گفت. «راستی، به خاطر چشمانم نیست که آدمها درگیرم میشوند. به خاطر قلبی است که فقط به خاطر تو میتپد.» و بعد بغضاش را خورد و روی برگرداند مبادا تهمینه فروپاشیاش را ببیند، اما تهمینه دید. هیچ کس نفهمید چی شد که تهمینه دیوانه شد.
.
«تهمینه دیوانه میشود»
همهی اهل هفشجان میدانستند تهمینه دیوانه است، حتا آخوندها. اولین و تنها نامه را از آرش که گرفت، فهمید بردندش جبهه جنوب. آرش نوشته بود، پرسیدند کی شنا بلد است؟ نمیدونم چرا؟ نه، نگفتم. دستم را بلند کردم افتادم توی گردان غواصان. شنا در اروندکنار آرامش به جانم میآورد. اینجا بالاتختیام سیاوش است. خرمشهری است. آوازخوان و تنبکنواز است. مرخصی یکروزه که میدهند با هم میرویم اهواز، مینشینیم کنار کارون، به یاد تو تنبک میزنم و سیاوش میخواند:
«شب به گلستان تنها منتظرت بودم
باده نا کامی در هجر تو پیمودم
منتظرت بودم منتظرت بودم
آن شب جان فرسا من بی تو نیاسودم
وه که شدم پیر از غم آن شب و فرسودم
منتظرت بودم منتظرت بودم»
lass=”p3″ dir=”rtl”>توی پادگان شایع است که امسال، سال پایان جنگ است. بسیجیها بیتاب عملیات هستند. من، نه. نمیخواهم بمیرم. باید برگردم. به تو قول دادم. اینجا هوا گرم است. دلم برای قدمزن با تو روی برفهای کوه جهانبین تنگ شده است. نمیدانم چرا این را مینویسم. برو بالای کوه، پیش شاهمنظر خاتون، برایم دعا کن. نگو من اعتقادی به دعا نداشتم. اینجا توی این دشت درندشت، میان نخلهای سوخته زیر آسمان صاف شلمچه دلم میخواهد با خودم صادق باشم، باور کنم یکی هست که مواظبم است، یکی. و تهمینه میدانست که با خودش صادق است. رفت بست نشست توی آن برف و سرمای زمستان بالای کوه توی امامزاده شاه منظر خاتون.
کسی هم جلویش را نگرفت، هنوز ارجاسبخان زنده بود. تهمینه لباس و بالاپوش با خودش زیاد برداشت. هنوز آنقدر دیوانه نشده بود که لخت برود آنجا برقصد و بخواند و آن جملهای که روز تاسوعا توی تعزیهی حضرت عباس گفت را بگوید. یک عالمه رمان فرانسوی هم با خودش برده بود. اما هر چی بیشتر از آرش بیخبر میماند، بینوایان میخواند. و قسمت شورش دانشجویان را دوباره و دوباره و دوباره میخواند. گاهی، نه، بیشتر وقتها، خواب میدید آرش مثل ماریوس مجروح و بیهوش گوشهای زیر دستوپاافتاده است. ژانوالژان آرش را پیدا میکند، بر روی شانههای پهنش میاندازد. از راه اگوهای زیرزمینی او را از چشم دشمن پنهان میکند و پیش تهمینه برمیگرداند. آنموقعها نمیدانست اروند اگو ندارد. مست یکی از همین خوابها بود که برای اولین بار از امامزاده بیرون زد و بر روی بستر کوه رقصید و خواند و نفهمید هوا چقدر ناجوانمردانه سرد است. #داستانک تهمینه
«شمع از بندن (جسد) طلاق گرفت
و دلم را فتح کرد و با آتشم بر خنده بست.
مرا پرسید: آیا تو روشنایی دوست داری یا تاریکی؟
آیا میتوانم در آتش تو ادامه دهم یا باید بمیرم؟
پاسخ دادم: اگر مرا دردی نرساند، در آغوش خود بگیر
و روشناییام را در خودم گردان،
تا بتوانم در ظلمتی که در جهان افتاده است،
آرامشی را پیدا کنم.»***
بیشتر شبها، وقتی که هیچکس نبود و کتاب نمیخواند و نمیرقصید، مینشست پنجرههای ضریح شاهمنظر خاتون را ناز میگرفت-نگران نامحرمی لازم نبود باشد- شرط و شروط میکرد، گاهی هم قربانصدقه میرفت و بیشتر وقتها میگریست. خواهرجان، شاهمنظر خاتونجان، قربانت بروم آرش جوان خوبی است. آموزگار درجه یک. خودش که دلش نمیخواهد کسی را بکشد، جنگ است، چارهای ندارد. شما پیش خدا آبرو داری، سفارش کن تیر، توپ و خمپاره نخورد. شیمیایی نشود. قسم میخورم از اینجا تا پایین کوه پله برایت درست کنم، هر وقت حوصلهات سر رفت بروی پایین، توی هفشجان. شایدم هم دلت خواست یک سری به حلیمهخاتون و حکیمهخاتون توی شهرکرد بزنی. موقع پایین رفتن راحت باشی. نگران پادردت نباشی. آرش را که خودت دیدی. چندبار با هم تا این بالا آمدیم. حتا یکبار تنبکش را آورد، نواخت. من هم دیدم کسی نیست، رقصیدم. خواندم. #داستانک تهمینه
ادامه ی ماجرا:
دلم برایش تنگ شده، نمیدانم چرا جذبش شدم، شاید به خاطر چشمهای میشیاش است. نیمروز آنروز برفی، وقتی علیرضا، پیشکار خان بالای کوه پیدایش شد، تهمینه فهمید آرش برگشته است. پیشکار چشمانش را از تهمینه میدزدید. شتابان گفت. عملیات لو رفته بود، عملیات کربلای چهار.
دشمن با منور آسمان اروند را روشن کرده بود. منتظر نشسته بود کنار آب و سر و تن غواصان را بسته بود به رگبار. رگبار رگبار رگبار سر تهمینه را پر کرد. هیچی نگفت. اصلا هیچی نگفت. هیچی و شروع کرد به پیچوتاب اندامش، دوان و پران. آرش را همانجا دفن کردند، در گورستان هفشجان. بالای سرش یک شیرسنگی گذاشتند.
کسی از خانوادهاش خبر نداشت. بعد از آن ظهرِ تاسوعای اول بود که تهمینه دوباره برگشت به بالای کوه، پیش شاهمنظر خاتون. عریان. رقصان. وقتی که دیگر شعرهای فرانسوی نمیخواند. که آرش آموزگار نبود. وقتی که دیگر ارجاسبخان، خان نبود. از خانهی اربابی بیرونش انداخته بودند. همان وقتی که مادرش تنهایش گذاشته بود. آرش تنبک سوراخ برگشته بود. که خیلی خسته بود. از آنشب، هر شب آنبالا، همراه با گرگها رقصید، خندید و خواند، بلند، خیلی بلند: «خدا، خدا، خدا، فقط خدای آدم خوبها نیست. خدا، همیشهی خدا، بیطرف است. هیچکس نفهمید چی شد که تهمینه دیوانه شد</span>.
محمود جاوید
۲۵ دی ۱۴۰۳- تهران # تهمینه
———-
۱-هفشجان یا هوشنگان شهری در ۱۵ کیلومتری شهرکرد-مرکز استان چهارمحال و بختیاری- است، که بیشتر مردان آن در کشورهای خارجی-عربی به صورت حرفهای جوشکاری میکنند.
۲-شیرسنگی در بین قوم لر، نماد پهلوانی است که بر گور مردان مینهند.
۳- *پل الوارد، **فرانسوا ویون و ***لوئیز لابه- کتاب شعر معاصر فرانسه
.
شاید این داستانهای کوتاه را هم دوست داشته باشید: